شعرهایی از سی.کی. ویلیامز / برگردان : علی رضا آبیز

نویسنده : علی رضا آبیز
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٢


سی.کی. ویلیامز؛ یکی از نامدارترین شاعران معاصر انگلیسی زبان؛  در سال 1936 در نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد. در سال 199 برنده ی جایزه ی پولیتزر در ادبیات شد. وی را چالش انگیزترین شاعر آمریکایی در میان هم نسلانش می دانند. شاعری اصیل با نگاهی غنایی به وحشیانه ترین واقعیت های زندگی روزمره.  اشعار او روایت های فشرده و در هم تنیده ای از عشق ، مرگ و رازها و رهیافت های ذهن هستند که با زبانی صریح و دقیق بیان می شوند.  شعر او سرشار از مضامین روزمره و معاصر است.

دو شعر زیر از مجموعه ی "انتظار"  چاپ سال 2010 برگزیده شده است. علیرضا آبیز این مجموعه را ترجمه کرده و به زودی به ناشر خواهد سپرد.

گاف

1

اگر اون کسی که منه و من نیست با این حال در باره ی من نظر میده همیشه با منه، همونطور که هست، نباد اونجا می بود وقتی – مدت ها پیش- گفتم اون چیزی رو که گفتم؟

 

اگر او که حالا داره منو چارشاخ می زنه با این شرم نه چندان جزیی بابت گناهان صغیره اون موقع اونجا می بود،

نباد به من هشدار می داد، که حالا داره به خاطر توهین نابخشودنی من منو نابود می کنه؟

 

من اون موقع یک بچه ام، با این همه یک وجدان سخت گیری به هم زده ام که  بی امون به من حمله می کنه:

 چی می تونم با اطمینان در مورد خودم بگم غیر از این که بگم من ، یعنی او،

 

می تونست از خطاهای ناچیز رشته های پیچیده ی اندوه و شرم بیرون بکشه،

و مابقی  وجود بدبخت من  رو تا ابد قصاص کنه؟

 

2

پسر یکی از دوستای پدر مادرم مرده ، پدر مادرم منو با خودشون می برن به مراسم،

بعدش منو می فرستند با برادر پسری که مرده و چند بچه ی دیگه بازی کنم.

 

ما همین طور چرت و پرت می گیم و کلماتی به ذهنم میان و با کمال تعجب این کلمات رو به زبون میارم.

از کجا می فهیمم کی میشه خندید وقتی کسی می میره، وقتی برادرت می میره؟

اینو میگم و همه ساکت می شن، حیاط پشتی ساکت می شه، همه خیره نگاه می کنن،

و من حالا می خوام بدونم اون کسی که در منه که خود منه اما من نیست چرا  می ذاره من اینو بگم؟

 

نباد به من می گفت که از اون روز به بعد چرخه ی شرم و پشیمونی تا همیشه روی من خواهد بود؟

مهم نبود که من واقعا فقط می خواستم بدونم غم و غصه ی سوگواری چطوری تموم می شه و کی؟

 

3

صدای مادر بچه رو می شنیدم که داخل خونه هق هق می کرد، بعد وای می ساد، دوباره هق هق می کرد دوباره وای می ساد.

آیا پایان اندوهش فرا رسیده بود؟ آیا اون کسی که در او بود بهش گفته بود که غم و غصه به پایان اومده؟

آیا اون کسی که در او بود با او مهربونتر بود؟ نمی خواست جر وا جرش کنه، مثل من که به من حمله کرد، هنوزم می کنه،

به خاطر اینکه حدس زده بود شاید غم و غصه تموم شده باشه؟ آیا برا همینه که بعضی وقتا هق هق اش قطع می شد؟

 

البته اون اصلا" نخندید، یا لااقل من نشنیدم بخنده.  از کجا می فهیمم کی میشه خندید؟

چرا نمی شد یه نفر در من باشه که فقط منو متهم نکنه، توضیح هم بده؟

 

بچه ها داشتن دوباره بازی می کردن، من داشتم بازی می کردم، دیگه هیچ جی از داخل خونه نشنیدم

ساکت بود همون جور که اون چیزی که در درون منه بعضی وقتا ساکته، و بعضی وقتا فراموش می کنه، اگر چه نه – هیج وقت واقعا" فراموش نمی کنه.

 

مارینا

همچنان که دارم مجموعه مقاله های تسوتایوا،

هنر در نور وجدانرو می خونم ، که شگفت انگیزند

-          " هنر، مجموعه ای از پاسخ ها است

که هیچ پرسشی برای شان وجود ندارد"-

یک حشره ی کوچک که تشخیص نمی دم چیه

در روی میز داره راهشو باز می کنه.

بال های شفاف قشنگی داره

اما نمی دونم چرا اونها رو دنبال خودش می کشه

سطح فورمیکای میز رو طی می کنه

و روی یک شکاف باریک فرود می یاد.

 

" برای هر پاسخی پیش از آنکه بخار شود،

پرسش ما": نوشته شده در پاریس

در طی سال های دشوار تبعید.

اما کدوم سال ها در زندگی اون دشوار نبود؟

دست کم اون سال ها هنوز شوهرش،

جاسوس، آدمکش، برنگشته بود

 به دیوونه خونه ی شوروی ،

و پشت سرش خودش و پسرش ...

" وقتی پاسخ ها از پرسش ها سبقت می گیرند،

الهام رخ می دهد..." سبقت می گیرند![1]

 

حشره دیگر بار پدیدار می شود: شکننده ، حواس پرت

هنوز دنباله ی مفتول شکل خود را به زحمت در پی اش می کشد،

حتی نمی تواند بر یک خط مستقیم برود،

با این همه بر گرد میز طواف می کند.

آیا می داند که به همان نقطه ی آغاز حرکت خود برگشته است؟

هنوز استقامت می کند ، با شهامت پیش می رود،

یک اینچ ، یک اینچ دیگر...

" هنر... نوعی جهان جسمانی از معنویت است...

نوعی جهان معنوی از جسمانیت.... تقریبا" از تن."

 

یک دختر در حال مرگ  از گرسنگی،در سه سالگی

 دختر دیگر، با حبه ای قند هدیه گرفته در دهان، غرقه ی خون...

"شاعر یک پاسخ است... نه به ضربه،

بلکه به کوچک ترین لرزش هوا."

 سال های سرگردانی،

بازگشت فرساینده ، شوهری که به او خیانت شده،

 محبوس، دختر در اردوگاه...

" روح ظرفیت ما برای رنج بردن است."

 

وقتی نفسم را روی حشره رها می کنم

کز می کند، می لرزد، سرانجام می پرد

آیا او نمی تونست دوباره فرار کنه؟

دوباره نمی تونستن پروازش بدن؟ نمی شد؟

حلقه ی دار در دستش، نمی تونست فریاد بزنه:

" من تسوتایوا هستم"، و اونوقت نه؟ نمی شد؟

نه، الآن دیگه وقتی برای " نه نمی شد" نیست.

اما " بالاتر از شاعر، بیشتر از شاعر..."

قبلا" گفته بود، قبلا" آوازش رو خونده بود:

" هوا تموم شد. اینک افلاک نامتناهی"

 


[1] تسوتایوا در مقاله ی مورد اشاره می گوید: " همه ی هنر ما این است که بتوانیم به موقع و قبل از اینکه هر پاسخ بخار شود پرسش خود را بگذاریم. اگر پاسخ ها از ما جلو بزنند الهام رخ می دهد".


بازگشت