داستانی از محمدرضا پور جعفری
23 اسفند 94 | داستان | محمدرضا پور جعفری داستانی از محمدرضا پور جعفری
شب رسیدیم. پرهیب چادرسیاه بزرگ را در دلِ سیاهیِ بی پایان دیدیم. با خویشاوندان و نزدیکان فراوان ــ که به سپاهی شکست خورده می مانست ــ به دیدن بی بی می-رفتیم که به سوگ بــرادرشان نشسته بودند .
ازبهرام چنگاییکه کنارمان بودند پرسیدیم: «می-دانیدچندبرادرداشتند؟» گفتند:"همین یکی مانده بودندبا برادر بزرگ ترشان. ده تا دیگر پیشتر خاموش شده اند." ...

ادامه ...
داستانی از ژیلا تقی زاده
23 اسفند 94 | داستان | ژیلا تقی زاده داستانی از ژیلا تقی زاده
فردا صبح بودکه پژاره از راه رسید؛ با چمدانی سنگین و آماده ی همکاری با آقای مهراندیش، دوست پدرش. نگاه متعجب او را گذاشت پای این که لابد باورش نشده دختربچه ی آن سال ها این قدر بزرگ و خانم شده. بزرگ آن قدر که آمده به این شهر کوچک مرزی برای تجارت ...

ادامه ...
شعری از شاپور جورکش
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | شاپور جورکش شعری از شاپور جورکش
صبح تا شب به دامان این باغ
روح سرگشته ای سر نهاده
باغبان رفته و باغ خاموش
قفل بر بام و بر در نهاده
عطر تو رفته بوی تو رفته
...

ادامه ...
شعرهایی از هوشنگ چالنگی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | هوشنگ چالنگی شعرهایی از هوشنگ چالنگی
رنج­ آور است زیبایی
دهان وُ گیسوانِ قشنگ
و زمان به نوکیسه­ گانت آورد
تا مرا ببینی سنگ شوم ...

ادامه ...
شعری از رضا چایچی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | رضا چایچی شعری از رضا چایچی
سایه هایی محو
از کنارمان می گذرند
بی آن که اعتنایی کنند
یا به یادمان بیاورند ...

ادامه ...
شعری از روجا چمنکار
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | روجا چمنکار شعری از روجا چمنکار
در کوچه کوچه‌های کاهی
ار کنار درخت بلوط
باشد که بگذرم
از خونِ لب‌های تو توت ...

ادامه ...
شعری از رضا حیرانی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | رضا حیرانی شعری از رضا حیرانی
به درون بخواندم صدفی شرجی
ریشه ‌دهد عضلاتم بر دنجی عمیق
که شاتوت‌ها را در کندواش جمع کرده است ...

ادامه ...
داستانی از حسین حسنی زاده
23 اسفند 94 | داستان | حسین حسنی زاده داستانی از حسین حسنی زاده
"لباسای سربازیت؟ همی روزان که پسر ِ سِیُمیت ام ببرن سی خدمت، ئو وقت تو ازمُو لباسای سربازیتِمیخوای که نمی دونُم مال عهد دقیانوسهَ ن یا دوره ی تیرکمون کَرکاب به قول چه گفتنی؟" ...

ادامه ...
شعری از بهزاد خواجات
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | بهزاد خواجات شعری از بهزاد خواجات
از خودم خوشم می آید ؛
دِه اگر باشم ، چو بیفتد بره ها را فروخته اند ،
با پولش آپارات خریده اند ،
از خودم خوشم می آید .
تلاقی وایرلس های مغموم ...

ادامه ...
داستان هایی از شراره درویش
23 اسفند 94 | داستان | شراره درویش داستان هایی از شراره درویش
لای دراتاق را آرام باز کرد ،اول سرش را بیرون اورد و بعد کم کم پا بیرون اتاق گذاشت .بالای پله ها ایستاد دستش توی تاریکی راهرو روی دیوار دنبال کلید گشت . باید چراغ روشن می کرد.
صبح شده بود ؟ چشمهایش را باز کرد ،اتاق روشن روشن بود، نفس عمیقی کشید ...

ادامه ...