شعری از مهرداد مهرجو
16 آبان 98 | شعر امروز ایران | مهرداد مهرجو شعری از مهرداد مهرجو
تا به خیابان برسی
بیرون می‌زنی از خط
که این نقطه‌ی‌ آغاز است ...

ادامه ...
قائمیان
داستانی از اسماعیل زرعی
12 آبان 98 | داستان | اسماعیل زرعی قائمیان
داستانی از اسماعیل زرعی
آقای «قائمیان» را عوض کرده بودند‌، اما زنش زیر بار نمی‌رفت. مکرر روی زانویش می‌کوبید‌، به سینه‌اش می‌زد و بین مویه‌هایش می‌گفت: چشم‌مان زده‌ن. چشم‌مان زده‌ن!
بین عده‌ای فامیل و دوست و آشنای خودش و شوهرش که همه سیاه پوشیده بودند نشسته بود. گاهی نگاهی به رفت و آمد‌ِ
...

ادامه ...
شعری از عادل اعظمی
9 آبان 98 | شعر امروز ایران | عادل اعظمی شعری از عادل اعظمی
- مشوش/ به کدام سو بنگرد؟!/  یا بنی‌بشر که خر!/ شعر که نان نمی‌شود/
: تورا به گیس مادرت؛ شعرم کن پسر!
...

ادامه ...
شعری از آرش سیفی
7 آبان 98 | قوالب کلاسیک | آرش سیفی شعری از آرش سیفی
خاموش می‌شوند تمام چراغ ها
پاشیده خاک مرده به دنیای من کسی
شب بوی خون و چرک گرفته در آینه
تُف می‌کند به زندگی اش جای من کسی ...

ادامه ...
شعری از مهرنوش قربانعلی
5 آبان 98 | شعر امروز ایران | مهرنوش قربانعلی شعری از مهرنوش قربانعلی
فکر کردم که رفته ای
خواب دیدی که رفته ام
پشت نفس های تقویم پنهان بودی
در بازی روزهای مجازی گم شدم ...

ادامه ...
شعری از افشین افشنگ
5 آبان 98 | قوالب کلاسیک | افشین افشنگ شعری از افشین افشنگ
طلسم و ورد و جادو را علم کردند و بعد از آن
به حکم چند جادوگر، تو را کشتند و سوزاندند
به یک آهنگر یاغی فریدون وار دل بستی
به ضرب پتک آهنگر، تو را کشتند و سوزاندند ...

ادامه ...
شعری از فرشاد سنبل‌دل
5 آبان 98 | شعر امروز ایران | فرشاد سنبل‌دل شعری از فرشاد سنبل‌دل
شعر من را این‌ور آب روی دست می‌برند
چمدان تو را آن‌ور
لا اله الا الله
یکی اکو این‌ور چاله        یکی هم آن‌ور ...

ادامه ...
شعری از آیشه آک‌دوعان
5 آبان 98 | ادبیات ترکیه و آذربایجان | آیدا مجیدآبادی شعری از آیشه آک‌دوعان
گمان کرده بودم
با این قلبِ بلازده
دیگر نمی‌توانم دوست بدارم
به یک‌باره تو بر سرِ راه‌ام قرار گرفتی
...

ادامه ...
داستانی از مهران عزیزی
5 آبان 98 | داستان | مهران عزیزی داستانی از مهران عزیزی
مهبد هستم. یا هیربد، یا فربد یا.... اسم من، اسم من نیست؛ اسم خاصی‌ست که اراده‌ی عام می‌کند. به نظرم جنسیتم هم روشن نیست؛ لااقل برای خودم. یا مهم نیست؛ برای هیچکس. حتی شاید یک نفر نباشم. چند نفر باشم که دارند باهم حرف می‌زنند؛ بی‌وقفه و یکریز. کلمات مثل خاک‌ارّه می‌ریزند زیر پاهام و پخش و پلا می‌شوند ...

ادامه ...
نگاهی به رمان ورم نوشتهء ابراهیم الکونی
محمدعلی عسگری
5 آبان 98 | معرفی کتاب | محمدعلی عسگری نگاهی به رمان ورم نوشتهء ابراهیم الکونی
محمدعلی عسگری
معماي « قدرت » و ارتباط آن با انسان داستاني مرد افکن است که تاکنون به هزار زبان بيان شده و باز هم تازگي دارد. بخصوص وقتي اين قدرت به مثابه پوستيني ربّاني برکسي پوشانده شود و يا صاحب چنين قدرتي تصميم بگيرد به نمايندگي از خدا بر خلقي حکومت کند. دراينجاست که قدرت رنگ « تقدس » به خود مي گيرد و به بي رحمانه ترين شکل در مي آيد و دارنده اش خود را مجاز مي داند با تيغي برنده هر مخالفي را از سر راه خود بردارد و حتي در برابر خالقي که آفريننده اوست قد عَلَم کند. ...

ادامه ...