شعرهایی از منصور خورشیدی
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | منصور خورشیدی شعرهایی از منصور خورشیدی
و از زیارت کدام مزار
آمده‌ای که غروب
در کتف‌های تو
سنگین نشسته است ...

ادامه ...
شعری از الزه لاسکرشولر
ترجمه ی خسرو کیان راد
13 بهمن 94 | ادبیات جهان | خسرو کیان راد شعری از الزه لاسکرشولر 
ترجمه ی خسرو کیان راد
مانندِ لرزشِ بارقۀ نوری درشب.
می‌دانم که محکوم گشته‌ام
و از بهشتِ برین به دستانِ تو افول می‌کنم ...

ادامه ...
شعری از پیمان سلیمانی
13 بهمن 94 | قوالب کلاسیک | پیمان سلیمانی شعری از  پیمان سلیمانی
بی روزنامه ها خبرم را گرفته اند !
سبابه های ترس اثرم را گرفته اند!
هر بار می رسند تبر ها به وقت مرگ!
قبلا ! تگرگها ثمرم را گرفته اند! ...

ادامه ...
شعری از نیلوفر طاهری
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | نیلوفر طاهری شعری از نیلوفر طاهری
رنگ آب نمی شوند
در سرزمین های سربی
ماهی های صدفی
با گوشواره های هر جایی ...

ادامه ...
داستانی از حسين پورستار
13 بهمن 94 | داستان | حسين پورستار داستانی از حسين پورستار
هوا سردتر از آن است كه بشود مُرد. نه امروز، كه يك هفته است مرگ اينجا سر نمي‌زند. اما يك هفته قبل، مرگ چپ و راست كه مي‌كرد، پايش به زندگي يكي از سربازها گير مي‌كرد. از يك گروهان سرباز، تنها سه نفر مانده‌ايم. ...

ادامه ...
شعری از فریاد ناصری
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | فریاد ناصری شعری از فریاد ناصری
لب را به من داده‌اند شکل خنده بگیرد صورتم
خنده شکل بگیرد در صورتم
صورتم را به ساده‌ترین شکل
می‌بخشم به تو
صورتم را در شکل‌های مختلف خنده ...

ادامه ...
شعرهایی از الينا نريمان
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | الينا نريمان شعرهایی از الينا نريمان
باید به راه راست شک کنم
دیوارهای کج بهتر بالا می روند
و ثریا مقدس نیست
راهی که شکست است و شکست از توست
حمل باری در درونم ...

ادامه ...
داستانی از سارا روحانی
13 بهمن 94 | داستان | سارا روحانی داستانی از سارا روحانی
در آن بیست‌و‌سه روز او را مرده صدا نزدیم. هنوز نمرده بود. اما زنده هم نبود. هر روز شباهتش با زنده‌ی خودش کمتر می‌شد. نمی‌شد گفت که همه‌ی او زنده است. چیزهایی در او مرده بود. چیزهایی هنوز جان داشت. چیزهایی شناور بود و سوسو می‌زد. و چیزهایی بود که مطمئن بودم وجود دارند، اما دستم به آن‌ها نمی‌رسید. ...

ادامه ...
شعری از محمد رضا اميري
13 بهمن 94 | قوالب کلاسیک | محمد رضا اميري شعری از محمد رضا اميري
شد باز پلك پنجره بستم كتاب را
نوشيده بود چشم تو اندوه آب را
اين بار هم دو ابر كه خط مي زنند هي-
از آسمان دفتر من آفتاب را
...

ادامه ...
داستانی از پريسا صادقي
13 بهمن 94 | داستان | پريسا صادقي داستانی از پريسا صادقي
مثل همیشه بود، تلخ. یک جرعه چای نوشیدم. راه گلویم را بست. نه پایین می رفت و نه می توانستم بیرون بریزمش. چشمانم را بستم و به گلویم فشار آوردم و به سختی قورتش دادم. جایش در گلویم حس می شد و درد می کرد.از داغی چای چشمانم پر از اشک شد. ...

ادامه ...