شعری از ساره سکوت
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | ساره سکوت شعری از ساره سکوت
من از زن که می زنم بیرون
تازه بیرون از زن ایستاده ام
و تازه در درونم زن ایستاده
ولی زن " زن" نیست ...

ادامه ...
چند شعر از پرویز ذبیح غلامی
برگردان از کردی: فاتمه فرهادی
13 بهمن 94 | ادبیات جهان | فاتمه فرهادی چند شعر  از پرویز ذبیح غلامی
برگردان از کردی: فاتمه فرهادی
در مرده شورخانه
همه چیز برق میزند
هم گلوله ی توی جمجمه ام
هم آوازهای مرده شور . ...

ادامه ...
داستانی از رضا حسین کهندل
13 بهمن 94 | داستان | رضا حسین کهندل داستانی از رضا حسین کهندل
همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که شما هم دعوت داشتید و هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده می­ کردید چروک ­های زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانی ­تان پنهان نمی ­شدند. ...

ادامه ...
شعری از زینب اکبری
13 بهمن 94 | قوالب کلاسیک | زینب اکبری شعری از زینب اکبری
تا که گفتی چشم هایت بعد از این مال من اند
خوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن اند
چشم هایم را ببین از اشک لبریزند باز
این همه دردی که پشت گریه های یک زن اند ...

ادامه ...
شعری از هادی ترابی
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | هادی ترابی شعری از هادی ترابی
در بودنم نبود یک
نبودیکه وقتی یک کلمه از تو که می‌گفتم
دنیا عجیب می‌شد ...

ادامه ...
شعری از امیرحسین تیکنی
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | امیرحسین تیکنی شعری از امیرحسین تیکنی
از چشم های آبی ات انتظار معجزه داشتم
از حرکت موزون و آهسته ی پلک هایت
از آن فیروزه ی روشن سیال
که موج داشت و اوج ...

ادامه ...
داستانی از فریده قیمتی
13 بهمن 94 | داستان | فریده قیمتی داستانی از فریده قیمتی
کلید را در قفل چرخاند. با لبخند وارد حیاط شد. چادر را از سر برداشت.
-سلام ننه
پیرزن روی گلیم گوشه حیاط نشسته بود. با لبه روسری اشکهایش را پاک کرد. دختر سر پیرزن را با دو دست گرفت و بوسید ...

ادامه ...
شعرهایی از مسعود درویشی
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | مسعود درویشی شعرهایی از مسعود درویشی
تو بی گناهی عزیزم!
در این آبان دیوانه،
اتاق
در بهارْ خواب پیراهنت ایستاده بود
و به گوزن ...

ادامه ...
شعرهایی از سعید آژده
13 بهمن 94 | شعر امروز ایران | سعید آژده شعرهایی از سعید آژده
ﻣﻦ ﺗﻮﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ
ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ ...

ادامه ...
داستانی از احسان قدري
13 بهمن 94 | داستان | احسان قدري داستانی از احسان قدري
همین که وارد اتاق پرو می شوم با زدن کلید، چراغ کوچک و هواکش داخل آن با هم روشن می شود. چند ثانیه قبل از وارد شدن به اتاق، فروشنده پیراهنی را که انتخاب کرده ام می دهد دستم. می گویم آن یکی را هم بدهد تا هر دو را امتحان کنم. احساس می کنم اینطور کم ترمجبورم توی مغازه بچرخم. ...

ادامه ...