داستانی از حسين خسروي
29 خرداد 94 | داستان | حسين خسروي داستانی از حسين خسروي
اگر که ماه نباشد و مردی در گودال یک گور در کمین کفتار نشسته باشد، دیدن او کار هر چشمی نخواهد بود، اما حیوانی که هر شب می آمد نیز چنان با سیاهی درآمیخته بود که رفتارش را به سختی می شد دید. گرداگرد کیمنگاه بود و نبود؛ اگر که نمی دید، می بویید و اگر که نه، می شنید. باید شکار هر شبش را بیابد. اینقدر کُند پیش می آید که شکارچی را جان‌به‌لب می کند، اما آن شب در گودی نمور، یک تکه سنگ نشسته بود و صبر می کرد. ...

ادامه ...
داستانی از نازي حبيبي
29 خرداد 94 | داستان | نازي حبيبي داستانی از نازي حبيبي
اگر ده‌بیست سال پیش بود، حتمن از آن پستچی‌هایی می‌شدم که بند بلند کیفشان را کج می‌اندازند روی دوششان و خانه‌به‌خانه دنبال آدرس می‌گردند. از آن خوش‌روها هم می‌شدم حتمن، و پاسخ هر خسته نباشیدی را لبخندی گرم می‌دادم. چه فرقی می‌کند مردم چه اسمی روی کارت بگذارند، پستچی یا هَکِر یا هر چیز دیگری؟ اصل داستان همان واسطه‌گری میان آدم‌هایی‌ست که برای هم نامه می‌نویسند، که حالا کسی مثل من پیدا می‌شود و کمی شیطنت هم چاشنیِ ماجرا می‌کند. ...

ادامه ...
داستانی از مریم بیرنگ
29 خرداد 94 | داستان | مریم بیرنگ داستانی از مریم بیرنگ
ایستاده است زیر دوش و همان‌طور که به گل‌های برجسته‌ی روی کاشی‌ها خیره شده، به هیچ چیز فکر نمی‌کند. خودش هم می‌داند از آن دسته آدم‌هایی است که وقتی فایل‌های باز مغزش بیش از چهارتا باشد، نمی‌تواند به چیزی فکر کند. ...

ادامه ...
داستانی از احسان زارع
29 خرداد 94 | داستان | احسان زارع داستانی از احسان زارع
کي گفت : خفه شو فرزاد...
فرزاد قبلش گفته بود: ليلي رو تو خيابون با علي ديده.
نگاه ليلي نگاه ليلي تو ذهن رضا ...
رضا: تو از کجا ميدوني اون بوده؟ ...

ادامه ...
داستانی از حمزه شربتی
29 خرداد 94 | داستان | حمزه شربتی داستانی از حمزه شربتی
صدای کفش ها تاریکی راه پله را به هم می پاشد. دود سیگار روی تاریکی کش و قوسی می آید و خودش را به سقف می رساند. پیرمرد با قدم های شمرده پله را دور می زند. از پنجره، باریکه ی نوری به سقف افتاده که در قاب آن شاخه های درختی کج و معوج می شوند. انتهای راهرو لامپ نیم سوخته ای چشمک می زند و دایره ی قرمزی پیرامونش را گرفته است. ...

ادامه ...
داستانی از محمد داودزاده
29 خرداد 94 | داستان | محمد داودزاده داستانی از محمد داودزاده
"چرا این قدر، همه چیز سیاه است!؟ چون شبی تاریک و بی صدا، که امیدی به صبح نیست! نکند خورشید را، سیاهچاله ای بلعیده است!" می شنوم! همهمه گنگ و مبهمی از دور دست، ناله و شیون زنی را که کمک می طلبد، صدایش چه قدرآشناست! مردی می گوید ...

ادامه ...
نگاهی به کتاب "کاشیِ جهیدن به آبی"؛ محمد قائمی
سید حمید شریف نیا
20 خرداد 94 | اندیشه و نقد | سید حمید شریف نیا نگاهی به کتاب
آشنایی من به شعر محمد قائمی پیش تر از "کاشیِ جهیدن به آبی" بر می گردد. به سالهای دور و دیر. تولد کتاب حاضر تداعی همه سال هایی است که پیش زمینه ذهنی مرا با نوشتار او آشنا می کرد و در این محاق شکل کتابت به خود گرفت.قائمی تمایل خود را به بدعت در تجسم ذهنو ریخت نگاری تخیل، بازسازی می کند و ریخت قواعد زبانی را تابع ذهن خود می کند. ترکیب "کاشیِ جهیدن به آبی" از منظر عوامل زیباشناسی خیره شدن به عمق حوض کاشی است. ...

ادامه ...
شعرهایی از معصومه همایونی
20 خرداد 94 | شعر امروز ایران | معصومه همایونی شعرهایی از معصومه همایونی
نزدیک کهکشان
یک ستاره از بخت من
آرام می درخشد
کنار مترسکی
با بوسه های خشک ...

ادامه ...
شعری از زهرا غفاری
20 خرداد 94 | قوالب کلاسیک | زهرا غفاری شعری از زهرا غفاری
آتش به پا کردی! ولی این رسم بازی نیست
ققنوس دیگر در پی افسانه سازی نیست
مانند هر فواره ای در اوج ، افتادن
خوب است اما این نشان سرفرازی نیست ...

ادامه ...
شعری از فهیمه عباسی
20 خرداد 94 | قوالب کلاسیک | فهیمه عباسی شعری از فهیمه عباسی
از حاشیه ی شعر تو، سر می ریزم
در تلخی بوسه ات، شکر می ریزم
بیدادِ غرورِ سخت بودم، اینک –
- در پای تو، پای تا به سر می ریزم ...

ادامه ...