شعری از ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻬﺪﻱﭘﻮﺭ
25 آذر 95 | شعر امروز ایران | ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻬﺪﻱﭘﻮﺭ شعری از ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻬﺪﻱﭘﻮﺭ
سنگی پرتاب کردیم وکوه
افتادن گرفت
ماندیم و ماندیم زیر
زخم شدیم
چکّه کردیم ...

ادامه ...
شعری از ﻋﺎﺭﻑ ﻣﻌﻠﻤﻲ
25 آذر 95 | شعر امروز ایران | ﻋﺎﺭﻑ ﻣﻌﻠﻤﻲ شعری از ﻋﺎﺭﻑ ﻣﻌﻠﻤﻲ
به نیم رخ کشیده ای خودت را
با سکوتی جنوبی
در سکوت جنوبی تو
بندر 90درجه منحرف می ‌شود
بسمت سبز چاله های صورت ات
صورت تو دو سبز چاله دارد ...

ادامه ...
مراوده تئوریک
علی عرفانی
25 آذر 95 | اندیشه و نقد | علی عرفانی مراوده تئوریک
علی عرفانی
گفتمان های ِ قدرت همراه دو رویکرد اصلی را نسبت به مباحث تئوریک ، در دهکده ی جهانی اتخاذ می کند:
1. اغلب برای همسو کردن نظریه ها با خود، از سمت دولت ها، "شستوشوی نظری" برای به نفع خود سازی آن و استفاده برای توجیه گفتمان قدرت و حاکمیت استفاده می شود، استفاده ای که محکوم به غیر شفاف بودن خواهد بود ...

ادامه ...
شعری از نازنین نظام شهیدی
24 آذر 95 | قلمرو شعر | نازنین نظام شهیدی شعری از نازنین نظام شهیدی
بیهوده پهناوریم
گورستان ها در ما گسترده می شوند
و سنگ ها دری هستند
که بر گذشته می بندیم.
گستردگی
راهی جز به سنگ های سپید نخواهد برد ...

ادامه ...
شعرهایی از علی میرکازهی
24 آذر 95 | قلمرو شعر | علی میرکازهی شعرهایی از علی میرکازهی
قیل و قال کلاغ ها
در بازدم بیوه ی برف
که از سنگ
مرا تنها همین پیشانی بود ...

ادامه ...
شعر خوب از یدالله رویایی
24 آذر 95 | قلمرو شعر | یدالله رویایی شعر خوب از یدالله رویایی
آنچه زبان می خورَد
همیشه همان چیزی ست
که زبان را می خورَد
امیدِ آمدنِ لغتی
لغتی که نمی آید ...

ادامه ...
شعرهایی از علیرضا عباسی
23 آذر 95 | شعر امروز ایران | علیرضا عباسی شعرهایی از علیرضا عباسی
ﭘﻴﺶﺯﻣﻴﻨﻪها از در و ديوار داخل ﻣﻲشوند
بي مقدمه جاﻣﻌﻪي ﭘﻨﺠﺮﻩها
روي هم رفته مردم زير ﭘﻞهاي ﺑﻲربط
تصادفا شهر زيبايي از پله به ﻛﻼﻍها ...

ادامه ...
شعری از اﻣﻴﻦ ﻣﺮاﺩﻱ
23 آذر 95 | شعر امروز ایران | اﻣﻴﻦ ﻣﺮاﺩﻱ شعری از اﻣﻴﻦ ﻣﺮاﺩﻱ
کلماتم گرفته بود و با استخوانم که می‌چکید
دید:به (ناگهان) نمی‌توان اعتماد کرد
مثلِ در
که می‌داند ردِ انگشت روی صفحه
اعتراضی به (پنهان) است ...

ادامه ...
شعری از تیرداد آتشکار
23 آذر 95 | شعر امروز ایران | تیرداد آتشکار شعری از تیرداد آتشکار
همین / که شب
یکتاﻳﻲی دهان تو
نخاع / فاصله را تعبیر ﻣﻲکند ...

ادامه ...
داستانی از اسماعیل زرعی
22 آذر 95 | داستان | اسماعیل زرعی داستانی از اسماعیل زرعی
: درست يك ساعت از ظهر گذشته بود؛ چه فرق مي‌كند، حالا كمی بيشتر، كه ناگهان همه ‌جا سرخ شد!
دوباره صداش، ديوار تنهايي را فرو ريخت. دوباره ترسيدم، جمع شدم، مثل هميشه سریع، زيرچشمي‌، نيم‌نگاهي به دست‌هام انداختم– مدتي طول مي‌كشيد تا صورتم سرخ بشود- بعد؛ ساكت ماندم و زل زدم به او؛ به او كه هنوز غبار‌ِ داغ‌ِ تابستان - انگار قهوه‌اي- روي كرك‌هاي طلايي‌رنگ‌ِ حاشيه‌ي صورتش، پشت‌ِ بخارِ فنجان پيدا و پنهان مي‌شد ...

ادامه ...