شعری از روجا چمنکار
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | روجا چمنکار شعری از روجا چمنکار
در کوچه کوچه‌های کاهی
ار کنار درخت بلوط
باشد که بگذرم
از خونِ لب‌های تو توت ...

ادامه ...
شعری از رضا حیرانی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | رضا حیرانی شعری از رضا حیرانی
به درون بخواندم صدفی شرجی
ریشه ‌دهد عضلاتم بر دنجی عمیق
که شاتوت‌ها را در کندواش جمع کرده است ...

ادامه ...
داستانی از حسین حسنی زاده
23 اسفند 94 | داستان | حسین حسنی زاده داستانی از حسین حسنی زاده
"لباسای سربازیت؟ همی روزان که پسر ِ سِیُمیت ام ببرن سی خدمت، ئو وقت تو ازمُو لباسای سربازیتِمیخوای که نمی دونُم مال عهد دقیانوسهَ ن یا دوره ی تیرکمون کَرکاب به قول چه گفتنی؟" ...

ادامه ...
شعری از بهزاد خواجات
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | بهزاد خواجات شعری از بهزاد خواجات
از خودم خوشم می آید ؛
دِه اگر باشم ، چو بیفتد بره ها را فروخته اند ،
با پولش آپارات خریده اند ،
از خودم خوشم می آید .
تلاقی وایرلس های مغموم ...

ادامه ...
داستان هایی از شراره درویش
23 اسفند 94 | داستان | شراره درویش داستان هایی از شراره درویش
لای دراتاق را آرام باز کرد ،اول سرش را بیرون اورد و بعد کم کم پا بیرون اتاق گذاشت .بالای پله ها ایستاد دستش توی تاریکی راهرو روی دیوار دنبال کلید گشت . باید چراغ روشن می کرد.
صبح شده بود ؟ چشمهایش را باز کرد ،اتاق روشن روشن بود، نفس عمیقی کشید ...

ادامه ...
شعری از محمد علی رضازاده
23 اسفند 94 | قوالب کلاسیک | محمد علی رضازاده شعری از محمد علی رضازاده
پاییز چه دانند درختان بهاری
با نشئه مگو مسأله ی درد خماری
عمری ست سر گردنه ها در پی نان اند
مردان مصیبت زده , زن های فراری ...

ادامه ...
شعری از میثم ریاحی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | میثم ریاحی شعری از میثم ریاحی
مانندِ قَطعیتِ درخت
می میری / تا زنده بمانی برای من
تا چشمه ای بزرگ
در چشمه ای بزرگ
غرق باشد ...

ادامه ...
داستانی از رحیم رسولی
23 اسفند 94 | داستان | رحیم رسولی داستانی از رحیم رسولی
زنم گفت: بریم کربلا. گفتم می‌برمت امامزاده حسن...بچه شو ببینی انگار خودشو دیدی. گفت: می‌دونم واسه خرجش میگی...طلاهامو می‌فروشم.
... دست و بالم خالیه. ما هنوز دو سال هم نیس ازدواج کردیم. اگه واسه ثوابش میگی؛ از مادرم یاد بگیر نه رنج سفر کشید نه سختی غربت. یه فرش هدیه کرد مسجد، شد حاج خانوم! ...

ادامه ...
شعرهایی از افشین شاهرودی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | افشین شاهرودی شعرهایی از افشین شاهرودی
خانه ای دارم تهِ اقیانوس
با پنجره ای که مثل صدف باز می شود
من هر روز
از این پنجره ی آبی ...

ادامه ...
داستان هایی از مظاهر شهامت
23 اسفند 94 | داستان | مظاهر شهامت داستان هایی از مظاهر شهامت
صاف تو روش وايستادم و گفتم قرمساق آخه تو سگ كي هستي ميگي مامان چشش عيب داره روشو بپوشونه آره اينطوري ميشه خوب گفتن اون قديمييا كسي كه خربزه مي خوره پاي ليزش هم مي شينه اين همه وختو صب كرده بودم كه اون روز همينو بهش بگم خودش كه نبود ...

ادامه ...
داستانی از مهدی شام روشن
23 اسفند 94 | داستان | مهدی شام روشن داستانی از مهدی شام روشن
به هم خیره شده ایم.من به جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز صاف سرد و بی تفاوت او. او به ذهن من که بی نهایت خالی است. خالی از هر اتفاقی. بی اتفاق ماجرایی بین من و این جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز سرد و بی تفاوت در کار نخواهد بود و بی ماجرا هم داستانی. ...

ادامه ...
شعری از حسین صفا
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | حسین صفا شعری از حسین صفا
نجاتم دهيد برادرهايم!
ناشناسي قصد جان مرا كرده است
من مردمك چشم كوچك ترين برادرتان هستم
كه در اتاقي ملول
تا خرخره در خاموشي تلويزيون فرو مي رفت ...

ادامه ...
شعرهایی از هرمز علیپور
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | هرمز علیپور شعرهایی از هرمز علیپور
حضور جان به پیش این دریا
نام دیگر زیبایی ست
به رنگی خاص که
تنگ می شود دل آدم برای آن
چون آبی ی اقیانوس
یا روسریِ بی نظیرِ شاعرها ...

ادامه ...
شعری از ری را عباسی
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | ری را عباسی شعری از ری را عباسی
خانه از دهانم دور می شود
در به روی دهانم قفل می بندند
گوش پنهان می کنم
سکوی اول
کنار خودم به تماشا نشسته ام ...

ادامه ...
داستانی از رضا عابد
23 اسفند 94 | داستان | رضا عابد داستانی از رضا عابد
آن که خال خالی بود قوس بلندی زد و آمد جلوی چشم، خودش را مالید به دیواره ی سیمانی،زل زد به هر دو نفرشان، قدری لب جنبه کرد و آب قورت داد و بعد قاطی ماهی های دیگر شد و شنا کنان رفت وسط حوضچه. مرد سیگار برلب، سبدتپلی دستش را زمین گذاشت و با انگشت اشاره ماهی را نشان داد و گفت: " خیلی زبله، این چند روزه دم به تله نداد" ...

ادامه ...
داستانی از منصور علیمرادی
23 اسفند 94 | داستان | منصور علیمرادی داستانی از منصور علیمرادی
از گردنه ی تپه که بالا می آیم، می بینمش که پای یکی از کهورهای روبرو نشسته. سرِ دو پا، تکیه داده به تنه ی درخت کهور و و دارد توی کتاب اش با مداد چیزی می نویسد. سر گردنه می‌ایستم تا نفسی تازه کنم، به هر طرف که کله می چرخانم برهوت است و خاموش. پُشته ی سیاه از پشت کهورهای جمعی بلند در روبرو خیز بر می دارد و تا دور دست غبار کش می آید. کله ی کهورها در باد نیم روز تکان می خورد و در روزنشینِ دور عقابی چرخی می زند در هوای بعدازظهر ...

ادامه ...
شعری از مهرداد فلاح
23 اسفند 94 | شعر امروز ایران | مهرداد فلاح شعری از مهرداد فلاح
می شدم سوار تا خودم اگر
جوری رنگ به رنگ که پاییز قلمش را غلاف!
ناخدای یار با خودم اگر
در طرف ِ مچاله توی کاغذی بازم
برقص بر کف دستی که غفلتن مشت ...

ادامه ...