داستانی از حمید نیسی
26 آذر 04 | داستان | حمید نیسی داستانی از حمید نیسی
دست در جیب شلوارش کرد. سرمای دکمه ی فلزی جیبش انگشتانش را سوزاند. فقط یک قوطی کبریت و یک تکه کاغذ سیاه که انگار با قلمی سفید روی آن چیزی نوشته شده بود ...

ادامه ...
داستانی از وحید بنی سعید
26 آذر 04 | داستان | وحید بنی سعید داستانی از وحید بنی سعید
هر آنچه روی زمین است، میتوان تبرئهاش کرد… مگر انسان. تو این جمله را هزار بار با خودت تکرار کردهای. نه از سر دانایی، که از سر تنهایی. تو سالهاست در سلولی زندگی می کنی که ...

ادامه ...
داستانی از محمد شریف شریفی
26 آذر 04 | داستان | محمد شریف شریفی داستانی از محمد شریف شریفی
روزی روزگاری زیر سایه رحمت خدا، مرد مارگیری زندگی می‌کرد که با شکار و فروش مار روزگار می‌گذراند ...

ادامه ...
داستانی از شهاب عموئیان
4 آذر 04 | داستان | شهاب عموئیان داستانی از شهاب عموئیان
نزدیک به او ایستادم که اصلن تصادفی نبود. بدم نمی‌آمد دستش را بگیرم. تمام حواسش را ظاهرن به حرفهای پرستار خوش بر و رو داده بود. با اکراه و بی‌محلی به من ...

ادامه ...
داستانی از هستی قاسمی
2 آذر 04 | داستان | هستی قاسمی داستانی از هستی قاسمی
قاب عکس دو نفره خالی است. تابلوی کپی ون گوگ کج است. توده ای از سیاهی خوفناک روی دیوار، خشمگین و طلبکار به من زل می زند. حضورش را با بی رحمی آشکار به رخ می کشد. از اشیا ریز و درشت که روزی با آنها مأنوس بوده ام تا ...

ادامه ...
داستانی از گودرز ایزدی
6 آبان 04 | داستان | گودرز ایزدی داستانی از گودرز ایزدی
زمین سخت و آسمان سیاه وسوزی که می زند براستخوان، برچُروک های درهم صورت با صدای زوزهِ زمهریر ،لَکه های ابری که در آسمان لُکه می روند ...

ادامه ...
داستانی از حامد زرگر
6 آبان 04 | داستان | حامد زرگر داستانی از حامد زرگر
همان لحظه فهمیدم که همه چیز را لو داده ام. سعی کردم خودم را نبازم و لیوانم را که هنوز خالی نشده بود بالا بردم و ...

ادامه ...
داستانی از حمید نیسی
6 آبان 04 | داستان | حمید نیسی داستانی از حمید نیسی
روشنایی چراغ های خیابان، ظلمت شب را شکافته است و هزاران رهگذر پرسه زن را به رنگ های گوناگون منور کرده است. مرد بی حرکت در ...

ادامه ...
داستانی از بهنام ناصری
6 آبان 04 | داستان | بهنام ناصری داستانی از بهنام ناصری
نمی‌دانست کجاست. بس که خیال بافته بود و کوچه‌های تودرتو و خیابان‌های موازی را گز کرده بود. از کنار هزاران خانه گذشته بود که لابد برای ساعتی استراحتِ او جا کم نداشتند ...

ادامه ...
داستانی از میثم لسانی
6 آبان 04 | داستان | میثم لسانی داستانی از میثم لسانی
واقعا نمی دونم چرا اینجام. انگار اگر چیزی رو هزار بار به آدم بگویند، بار هزارو یکم ، انجامش میدهد، مثل این تبلیغ های تلویزیونی، الهام سه ماه است هر روز ...

ادامه ...