داستانی از حمید نیسی
30 مرداد 05 | داستان | حمید نیسی داستانی از حمید نیسی
آفتاب بر شهری طلوع می‌کند که ساعت‌ها پیش بیدار شده است.
کلاغ‌ها دسته‌جمعی بالای سرم می‌چرخند؛ مثل پارچه‌ی سیاهی که در باد می‌لرزد. صدایشان در گوشم می‌پیچد.
روی برانکارد دراز کشیده‌ام. دو نفر مرا هل می‌دهند ...

ادامه ...
داستانی از یگانه دیداری
30 مرداد 05 | داستان | یگانه دیداری داستانی از یگانه دیداری
ترافیک سنگین و آفتاب داغ مرداد ماه روی پوست شهر جا خوش کرده است. دانه های عرق از صورت و کمرم به سمت پایین میریزد. کولر ماشین خراب است. ریحانه و آرمان در صندلی عقب بازی می‌کنند و هر چند دقیقه یک بار صدای خنده های آرمان و پشت‌بندش قربان صدقه های ریحانه بلند می شود ...

ادامه ...
داستانی از شهاب عموئیان
6 مرداد 05 | داستان | شهاب عموئیان داستانی از شهاب عموئیان
حامد نگاهش به نازنین بود. نازنین روی خط‌های سبز و زرد و آبی کف راهرو لِی‌لِی می‌کرد و وقتی به کلمه اورژانس می‌رسید، دوباره این مسیر را برمی‌گشت. بعد از هر رفت‌وآمد، به انگشتش آب دهان می‌زد و ...

ادامه ...
داستانی از حمید نیسی
26 آذر 04 | داستان | حمید نیسی داستانی از حمید نیسی
دست در جیب شلوارش کرد. سرمای دکمه ی فلزی جیبش انگشتانش را سوزاند. فقط یک قوطی کبریت و یک تکه کاغذ سیاه که انگار با قلمی سفید روی آن چیزی نوشته شده بود ...

ادامه ...
داستانی از وحید بنی سعید
26 آذر 04 | داستان | وحید بنی سعید داستانی از وحید بنی سعید
هر آنچه روی زمین است، میتوان تبرئهاش کرد… مگر انسان. تو این جمله را هزار بار با خودت تکرار کردهای. نه از سر دانایی، که از سر تنهایی. تو سالهاست در سلولی زندگی می کنی که ...

ادامه ...
داستانی از محمد شریف شریفی
26 آذر 04 | داستان | محمد شریف شریفی داستانی از محمد شریف شریفی
روزی روزگاری زیر سایه رحمت خدا، مرد مارگیری زندگی می‌کرد که با شکار و فروش مار روزگار می‌گذراند ...

ادامه ...
داستانی از شهاب عموئیان
4 آذر 04 | داستان | شهاب عموئیان داستانی از شهاب عموئیان
نزدیک به او ایستادم که اصلن تصادفی نبود. بدم نمی‌آمد دستش را بگیرم. تمام حواسش را ظاهرن به حرفهای پرستار خوش بر و رو داده بود. با اکراه و بی‌محلی به من ...

ادامه ...
داستانی از هستی قاسمی
2 آذر 04 | داستان | هستی قاسمی داستانی از هستی قاسمی
قاب عکس دو نفره خالی است. تابلوی کپی ون گوگ کج است. توده ای از سیاهی خوفناک روی دیوار، خشمگین و طلبکار به من زل می زند. حضورش را با بی رحمی آشکار به رخ می کشد. از اشیا ریز و درشت که روزی با آنها مأنوس بوده ام تا ...

ادامه ...
داستانی از گودرز ایزدی
6 آبان 04 | داستان | گودرز ایزدی داستانی از گودرز ایزدی
زمین سخت و آسمان سیاه وسوزی که می زند براستخوان، برچُروک های درهم صورت با صدای زوزهِ زمهریر ،لَکه های ابری که در آسمان لُکه می روند ...

ادامه ...
داستانی از حامد زرگر
6 آبان 04 | داستان | حامد زرگر داستانی از حامد زرگر
همان لحظه فهمیدم که همه چیز را لو داده ام. سعی کردم خودم را نبازم و لیوانم را که هنوز خالی نشده بود بالا بردم و ...

ادامه ...