نگاهی به مجموعه داستان دو کام حبس از مریم منصوری / بهاره ارشد ریاحی

نویسنده : بهاره ارشد ریاحی
تاریخ ارسال : هفدهم فروردین ماه ١٣٩٢


نگاهی به مجموعه داستان دو کام حبس از مریم منصوری

بهاره ارشدریاحی

اولین تصویری که از یک کتاب می توان دید، عنوان آن است. عنوان این مجموعه داستان، بی‌شک نقش پررنگی در جذب مخاطب داشته است.

مجموعه داستان شامل 6 داستان با عناوین (یک داستان کافکایی بنویس، می خواهم عاشقت شوم! ) ، ( تشنه) ، (من یه اسبم) ، (کفتر چاهی)، (پیچیدگی)و ( تاریکی)است.

حس موجود در داستان های این مجموعه، شخصی، زنانه و تاثیرگذار است. شیوه ی نگارش و استفاده از لحن، در داستان ها متفاوت و فضاسازی ها بسیار متنوع است. گویی نویسنده توانایی خود را در پرداخت فضاها و شخصیت های مختلف در قالب عناصر نگارشی و لحن متناسب با آنها، به بوته ی آزمایش گذاشته است.

پرسوناژهای داستان ها تماماً مدرن و آپارتمانی نیستند. تنوع و جسارت در انتخاب فضاها در کل کتاب به چشم می خورد. تشابیه در تمام داستان ها، به شیوه ای قوی و تاثیرگذار به کار رفته اند. تکرار در آنها دیده نمی شود و تصاویر نو و قابل انتقال هستند.

رهاشدگی جمله ها و شتاب برای بیان جمله ی بعدی، از ویژگی های بارز نثر داستان های این مجموعه است. در اکثر جمله های کتاب با موسیقی کلامی با ضرباهنگ تند مواجه ایم که به وسیله ی جمله های کوتاه و کلمات تکرار شده و گاه جمله های ناتمام ایجاد شده است. این نوع ضرباهنگ کلامی در ایجاد تشویش و اضطراب و نمایاندن تردید در فضاسازی داستان موثر است.

در اولین داستان این مجموعه (یک داستان کافکایی بنویس، می خواهم عاشقت شوم! )، که انتخاب عنوان اش، مانند عنوان کتاب، قابل تامل و جذاب است، با راوی زنی روبه رو می شویم که به شخصیت خود نویسنده، به عنوان خبرنگار نزدیک است. این نزدیکی، باعث می شود فضای داستانی باورپذیرتر باشد.

 

 در این داستان، دغدغه های زنی خبرنگار بیان می شوند که پرسوناژ تیپیک یک زن روشنفکر مدرن است، سیگار می کشد. فکر می کند. سیگار می کشد و راحت و بی تکلف حرف می زند. دیالوگ ها، روان و در راستای شخصیت پردازی اند. راوی، با سبکبالی روی دیالوگ ها و تصاویر می لغزد و تردید و تشویش خود را در قالب رفتار و گفتارش برای مخاطب بیان می کند. تردید از بزرگتر بودن عشق استاد از خودش و آویختن به نویسنده ای با روحیات مدرن و نزدیک به خودش، برای آنکه از او بخواهد عاشقش کند؛ "یک داستان کافکایی بنویس، میشا. یه کاری که پر از ترس و هراس و مالیخولیایی که آدمو خفه می کنه، اما به زبون نمی آد! یه جایی که توش هوا نیست و اون بیرونم مه گرفته، اما آدما له له می زنن که پنجره ها باز شه تا بلکه اون مه ها رو هم ببلعن.."

در طول داستان، فضای مه آلود و ابری را بیشتر می بینیم و دود سیگاری که داخل این مه فرومی رود. شخصیت راوی در این فضای مه آلود و پر تردید معلق است. گیر افتاده است. نشانه‌های دیگری نیز بر این فضا تاکید دارند؛ مثل تصویر تردیدی که در خانه های سیاه و سفید شطرنج به خوبی منعکس می شود. موبایلی که زنگ می خورد و حرکات ویبره ی آن، تماس‌های بی جو