منتخب اشعار "آرنه یونسون" / برگردان : سهراب رحیمی

نویسنده : سهراب رحیمی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٠


منتخب اشعار

آرنه یونسون

 

ترجمه از سوئدی

سهراب رحیمی

 

 

Valda dikter

Arne Johnsson

 

Översättning till persiska

Sohrab Rahimi

 

در باره ی آرنه یونسون 

 

متولد ١٩٥٠ در استکهلم. فارغ التحصیل در رشته ی کتابداری. شاعر و منتقد حرفه ای که با بزرگترین روزنامه های کشور همکاری دارد.

رمز شعر آرنه یونسون در فاصله و انکار نهفته است نه در همایش زیبایی. در پشت هر جمله شوری نهفته است که کلمات را به جلو می راند. کلماتی که چون بخار از درون کوره ای جوشان به بیرون پرتاب می شود. هجوم کلمات و بازدمِ شعر، جادوی برنده ی لحظه و رقصی که از تن محصور در قفس تا آنسوی عشق پل می زند. این عشق هرچند زمینی، متمرکز و عینی است اما جاری و فرار نیز هست. ابزار فاصله و فاصله ی ابزار با دقت میکروسکوپی در مقام توضیح شدت و جریان مغناطیسی فضایی رویاوار بر می آیند و در بی خیالی و بی تفاوتی زمان رسوخ می کنند و تلنگری بر دیوار ذهن خواننده می زنند تا او خود را، در چشمه ی سیاه و جادویی ی درد عشق، رها  کند. و این همه ی خوشبختی ی شاعر است.   زیبایی و زشتی مکمل یکدیگرند چرا که زشتی، تایید تداوم زندگی ست و زیبایی، تایید تداوم مرگ. دیالکتیکی جادویی که تصویری و انتزاعی ست و خواننده را به حیرت وامی دارد تا آنجا که در می ماند و طلسم می شود. روزمرگی و فلسفه ، گذشته و حال و آینده، چرخه ای از تصویرهای آبستره بر پرده ی خاکستری ی کاغذ خلق می کنند که رازگونه و خواب زده می نماید.

 

 

تو از دردها می گویی

که معبرهای درازی را در نظر می گیرند

از کریستال ها در بدن

ما در تاریکی ی زمستان ایستاده ایم

آسمان بالای سرمان غلت می خورد

ستاره ها

 

 

 

 

 

ما در یک جشن حضور داریم. کودکمان را روی دشک بر کفِ اتاق گذاشته ایم، او در خواب است به هنگامی که ما در اتاق بغلی مانده ایم. آهسته در را باز می کنم و به درون می روم تا او را بنگرم. وقتی که به سمت جایگاهش برمی گردم می بینم چگونه یک شکل، آهسته سرش را از میانِ تاریکی بلند می کند، خیره می شود در من با چشمانِ درشتِ براقش و دم تکان می دهد. سگ.

( مسخِ کودک )

 

 

 

مذاب فوریه، همه ی آب، نقره:

این روز مویرگ است.

دیروز سفر کوتاهی داشتیم با اتوبوس، اما

به هرحال تا دوردست ها رفتیم،

 زیرا ما

هرگز برنگشتیم.

 برای بازگشتن باید چه کرد

وقتی خیلی دور شده ای

دوستی تلفن کرد

تا از من صحبت کند: او تقریبا مرده بود

در تعطیلات

چه شکننده است

وقتی سفر کردیم

مه برفراز دشت و درخت، غلیظ بود

راه تقریبا محو بود

چون لایه ی نازکی از نقره و سنگهای مذاب

که به زیر ما رانده شد و ناپدید

ما خیلی تنها بودیم، اما بدبخت نبودیم

 

 

 

 

سفر آسمانی

رمزش در سبکی ست

سنگین کن خودت را به این خاطر

تا پاره پاره شوی

 بزودی همه سبز می شود

بزودی درخت  سبز می شود

همه ی درختان

 


بازگشت