شعرهایی از محمد لوطیج

نویسنده : محمد لوطیج
تاریخ ارسال : دهم تیر ماه ١٣٩۶


مرده اش زیباتر بود

 

خسته شدم از بس كه به تعارف مي گويم  شاعر نيستم

پس خرم؟ 

كه اين همه از زني كه با روپوش سفيد

و پنج شنبه هاي فرضي

چه فرض هايي! 

به فرض كه اين بارانبند نيايد

چيزي از نيامدنت که كم نمي شود

اين شعر كمي سرگرمم مي كند

كه با سايه ام كفش هايت را پاك كني

 

تو فقط در چند سطر  ( البتّه به انتخاب خودتان )

و دوستت دارمي ته حلقت قرقره مي كني

كه زني با روپوش سفيد

تمام چشم هايش را در سرنگي ريخته در دستش

و هر چه زنِ زيبا كه مي دانستم

با روپوش سفيد.

 

وَ  زن  مرده اش زيباتر بود.

نام تمام خيابان هاي در خواب را مي دانست.

 

من به جاي لنزِ چشم هايش

لنزِ چشم هايش را قورت داده

هی شعر عاشقانه بالا می آورم.

چند عقربه ي كاغذي چسبانده به صورتم

مي خواهم شريك زن بودنش باشم.

 

 

با جماعتي كه درحاشيه ي همين شعر شمالي مي رقصند        بالا رفتم

 

طبل بزرگ زير پاي چپ!

 

در اين قسمت بايد چراغي       چيزي

ها!  اين لامپ هاي رنگي را نديده بودم.

 

حالا احساس مي كنم به شكل عجيبي شبيه شما شدم

و بوي بازار بابلسر مست اَم مي كند.

به تاريكي موهايت عادت مي كنم

و كيف دستي ات

که مثلِ سگ كيف مي كند.

 

واقعاً كه آدم بزرگا جور ديگري عاشق مي شوند

بعد به زور  هم كه شده

عكست را روي صفحه ي ترحيم كيهان.

 

نه! لطفاً گريه تان را براي ادامه ی همين شعر نگه داريد.

 

 

حتماً بايد اين خانه آتش بگيرد كه باور كني من بودم؟

شهيد تمام جنگ هاي خاورميانه                   من بودم.

اخته اي كور در اندروني شاه عباسي             من بودم.

شرطي شده ي تلفن هاي راه دور                 من بودم.

مصرف كننده ي لب هاي دستِ دوم              من بودم.

 

و بعد چند دانه انار:

دو كيلو انار بهشهر

با نخ قرمز مي بندم به اين درخت

كه درست در ميانه هاي دنياي من ايستاده.

(برادر زاده هايم ريسه مي رفتند)

 

و صبح كه پا شدم          

زنی در بسترم مرده بود

لاغرتر از پلنگ صورتي

انگار از بوستان سعديبیرون پریده باشد

 

 

به عزّت و شرف لااله الاالله

 

 

چقدر بايد با مهتاب حرف مي زدم

و خواب پري دريايي مي ديدم؟

لاي گوش ماهي هايي كه شكل كوچك شده ي زنم بودند

اين همه مهرباني از فرشته ها هم بعيد بود.

همسايه ها هم لابد

 نهماه را مي شناسند

 نه كوچه اي كه درخت نارنج داشت.

 

 

یک عصر اخوانی

 

حتّي مي تواني جوش هاي صورتت را بكني

و انگشت اشاره ات را

چه مي دانم؟

شايد دوستي در اصفهان

به ياد ما

و ليوانش را کمی پايين تر گرفته باشد.

 

عصر روزي از مرداد ماه

كنار چشمه ي "دالين "

به يادِ تك تكِ دوستان زنده و مرده

از حافظ هم شاعرتر شده بوديم.

تو ليوانت را آن چنان

كه من از موهاي سياهم خجالت كشيدم

و بعد مجسّم كرديم

هفتصد/ هشتصد نفر

درست روبروي ما:

 

آقايان!       خانم ها!

همانطور كه مي دانيد

در نشئه - بيداري نيمايي

مثل گربه اي كه از هر جا

روي چار دست و پا

زوزه ي آمبولانس و

سوتيدن آوازي قديمي

و رژه ي ردّ چند پوتين سربازي بر سقف.

 

 

كم كم دارم قد مي كشم

و به بوق وُ زنگ در وُ تلفن

و كت و شلواري اتو كشيده.

 

در آن ارتفاع چند هزار پایی

دماوند از زير پامان سُر مي خورد

و گنجشکی روی (+) دوربين تفنگ بادي

زل مي زند به چشم هاي بد مصّب تو.


بازگشت