شعری از ابوالفضل حسنی

نویسنده : ابوالفضل حسنی
تاریخ ارسال : بیست و یکم فروردین ماه ١٣٩۶


" دست خوانی"

بلند شوی و ببینی؛
خورشید از لای کراد تیغ تیغی،
تمشک تیغ تیغی،
نارنج تیغ تیغی،
قائم و مستقیم می تابد به تاج خروس های تو!
و چکه چکه خون
و چکه چکه بلا
و چکه چکه درد
تمام مزرعه را پوشانده است!
بلند شوی و ببینی؛
خروس ها:
تمام سپیده  را خوانده اند و جنگیده اند!
باز این خورشید نحس است!
که فائق است!
که پیروز است...
باز این خورشید نحس است؛
از فنس چند لایه ی سیخ در سیخ گذشته است...
و همه جا را به خون کشیده
آب خوری را به خون کشیده
دان خوری را به خون کشیده
 بلند شوی و ببینی
تلوزیون را نبسته ای و خوابیده ای
و بوی سم و مرده
خانه را گرفته است...
بلند شوی و ببینی
آب؛
 وصل شده است...
و لخته لخته کودک
و لخته لخته جنگ و در گیری
از حلقوم شیر ها
ریخته است کف آشپز خانه
و تو؛
تو دیگر نباشی
دنبال خاک انداز و جارو بگردی
ببینی؛
 تمام اینترنتت صرف شده است!
تا به تو بگوید:
دارند آدم می کشند
گروه گروه می کشند
بلند شوی و ببینی
تمام اعضا و اشیائت
بوی گاز می دهد...
و از تک تک  سیمها؛
یک دست آویزان است!


بازگشت