شعرهایی از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : بیست و سوم بهمن ماه ١٣٩۵


1
 

گرهی بر آسمان بود از سنت ستاره و نور
چون ماه برشته از خوﺷﻪها گذشت
طالع شدی بر خاک
سنگ را دوﺳﺖتر داشتی و آب
که صحبت پیران بود
نیامده رفتی ای گم
ای بوده در هرچه بود و نبود
کدام نور خجسته بازوانت را شکافت
که پروین به گردن ورزوها شدی
به آهنگی غمگین غمگین درگذرند
نشان این گل بی نشان
این خار
که بوی کوچکی داشت


2

 

جامی نوش ﻣﻲکنم این وقت
که دل سعی پرواز ندارد
پرپر ﻣﻲزند سوی من ماه و
نبی به سلام ﻣﻲرسد از راه
دستی به شقیقه ﻣﻲزند
پاﺭﻩی دیگرم نوش ﻣﻲکند ای جان
ﻧﻴﻤﻪام تهی
نیم دیگر ماه.


3

 

به خوردن سیب از باغ آمدم
به افروختن شمعی مبتلا
تا خورشید را در محافظت دستم
هر روز
به شرق آورم

پفی بودی آیا
که راه باغ ﻧﻤﻲجویم؟


4

 

داﻧﻪای کاشتم و هزار خوشه چیدم از دستم
بوﺳﻪای کاشتم

(پرواﻧﻪهای صبور عطر دامنت را ﻣﻲبویند
بوی پیراهنت که گل کرده تا گریبان)

بوﺳﻪای داشتم
باغ ﺧﺠﺴﺘﻪاﻱ در مشت
و فقر ﮔﻞها خوش بوترم ﻣﻲساخت.


بازگشت