شعری از محمود حسینی

نویسنده : محمود حسینی
تاریخ ارسال : هفتم مهر ماه ١٣٩۵


باید به چیزی فکر کنم     به کسی
همچنان که ممکن است کسی به من فکر کند
ممکن است ژنرالی به من و ستاره هایش همزمان فکر کند.

اما من باید به چیزهای دیگری فکر کنم
مثلن به لیوانی چای از دست تو
که چیزی از گلو را پایین ببرد
یا کوره راهی که از غوغای شهر دور می شود.
اینجا پادگانی  ست نظامی
که ژنرال های شکست خورده اش تنها به ستاره هاشان فکر می کنند
من اما باید به چیزهای دیگری فکر کنم
به عنکبوتی که توی سرم تار تنیده      توی سلولم
به خفاشی که شب ها از قاب قدیمی بیرون می زند
به ترمزهای ماشینم هم باید فکر کنم
هر لحظه احتمال دارد
جایم را با سنگی که در ته دره خوابیده عوض کنم.

هر طور شده باید به چیزی فکر کنم
هر طور شده باید خودم را از این سلول بیرون بکشم
ممکن است تیر انداز ها برای شلیک کمی بی طاقت باشند
من اما باید به چیزهای دیگری فکر کنم      به راه های دیگری
به دکمه های تو هم می توانم فکر کنم
به گل های روسری ات حتا
با خودم فکر می کنم     به چیزهای زیادی فکر می کنم
اینجا پادگانی نظامی ست
و من می توانم حدس های سربازی باشم
که از مافوق خود سر پیچانده است.


بازگشت