شعری از وحید پورزارع

نویسنده : وحید پورزارع
تاریخ ارسال : بیست و پنجم شهریور ماه ١٣٩۵


1

چنان دکمه ای چسبیده به سینه
چنان هویجی که برف را آدم می کند
چنان بگو سلام که سرما بخورد صدات
همانم

برف اگر نُت باشد
انگشتانت خط حاملی ست
که در هوا رهبری می کند
ارکستری از فاصله هاست انگار

کلید خانه در جیبم
کلید سُل در صدام
کلید برق اما خاموش است
بزنم به سیم آخر
صدای " بم  " بدهد دیوار
فرو بریزد روی سرم
و تلویزیون هی بگوید روی گسلیم
هی بگوید و هی آنتن برود
های های گریه کنم
بعد
های های بخندم
بعد بگویند دیوانه ای
بعد واقعن دیوانه شوم
بریزم توی کوچه
بعد بروم زیر ماشین
بعد بگویند مرده
بعد واقعن بمیرم

چقدر بَعد دارد کسی که قبل ندارد

چنان سطلی از زباله ، خوش آب و رنگ
چنان گربه ای معطل از بوی خوب یا بد
چنان ساعتی از رنگ آسمان
که شب نیست و نه روز
همانم

ارکستری از فالشی هاست عشق
آنی که آن ته دارد می خندد
گندی زده حتمن
که فقط رهبر می داند و
نت سکوت را
یادآوری می کند

2

از هر چیز یک جفت جمع می کنم
می گذارم صندوق عقب ماشین
احساس اینکه پیراهنم
ادمه ی حیات خواهد داد
خوشحالم
احساس اینکه کفش هایم
راه های نرفته ی زیادی را خواهند رفت
خوشحالم
اما
باران
به شکل احمقانه ای دارد
به تولید مثل روی شیشه ادامه می دهد
وقاحتی قشنگ دارد اتفاق می افتاد
و مادرم چرا نگفت تو بزرگ نخواهی شد

از هر آنچه برداشته ام
یکی را برمی دارم
می پوشم
می دوم
و بی خیال ادامه ی حیات می شوم
و می گذارم آب
کل شهر را ببرد

نوح شدن
کشتی می خواهد
و دلی که من ندارم
و جفتی که مدام زنگ می زند و می گوید
سر راه به خانه از مغازه
فلان چیز را بگیر

خفه خون می گیرم و
می میرم


بازگشت