داستانی از سوسن عابدین

نویسنده : سوسن عابدین
تاریخ ارسال : بیست و پنجم شهریور ماه ١٣٩۵


نفس های داغ داغ

مقابل دکه ی روزنامه فروشی نگاهم به عنوان یکی از روزنامه ها می افتد . « ایران تعطیل شد» . با عجله روزنامه را می خرم و درحالیکه در پیاده روقدم می زنم می خواهم بدانم علت تعطیلی روزنامه ی ایران چیست که عناوین دیگر ذهنم را درگیر می کند . « جنگ در ...مذاکره ی ...تورم ....عروسی جوان خودش را به آتش .....درحالیکه نفسم و دلم هر دو باهم می گیرند روزنامه را می بندم .

به در خانه که می رسم توی کوچه ، مقابل در حیاط که دو لنگه ی آن کاملا باز است ، خانم همسایه ی طبقه ی بالا را سرتا پا سفید پوش به همراه بیست ، سی نفر آدم که دورش حلقه زده اند و صلوات می فرستند ، می بینم . از سفرحج برگشته و جلویش گوسفند بزرگی را دارند قربانی می کنند . خون گوسفند که به روی آسفالت شتک می زند ، حاجی خانم رابا سلام وصلوات وارد حیاط می کنند . به گوشه ی دیوار تکیه می دهم و نگاه می کنم که چگونه دومرد غیراز قصاب محل روی گوسفند افتاده اند و دست و پایش را گرفته اند تا بیشتر ازاین تکان نخورد . اما گوسفند با گلوی بریده انگاری هنوز قصد مردن ندارد و با شدت هرچه تمام تر آخرین تجربه های زنده بودنش را با تکان های دست و پا از سر می گذراند . یکی از دو مرد با صدای نخراشیده ای رو به قصاب فریاد می زند : لاکردار رو ببین هااا. بیشتر بِبُر حیوون حروم شد!!

حالا دیگر حس می کنم کارم از دلگیری و این حرفها گذشته، می خواهم بالا بیاورم . درحالیکه گره ی روسری ام را شل می کنم با سرعت به طرف پله ها می روم و خودم را به آپارتمانم در طبقه ی دوم می رسانم و دررا محکم پشت سرم می بندم. صدای گروپ گروپ پاها از راه پله ها  و طبقه ی بالا می آید.

 هوا تاریک می شود و هنوز دل آشوبگی چند ساعت گذشته ام ادامه دارد . چیزی مثل بختک روی سینه ام سنگینی می کند . می روم توی آشپزخانه پشت میز کوچک دونفره مان می نشینم و سیگاری روشن می کنم . درحالی که می خواهم به هیچ چیز فکر نکنم ، به همه چیز فکر می کنم . به تعطیلی ....به جنگ ....به گوسفندهای قربانی ...به ....اَه ..اَه... نفهمم چرا این سیگار اینقدر زود تمام می شود . بلند می شوم بساط شام را روبه راه می کنم و بعدش سیم جاروبرقی را به برق می زنم و کل خانه را جارو می کشم حتی آن جاهایی که به نظرم تمیز می آیند. بعدش با دستمال گردگیری روی تلویزیون و میزش و هرجا که به چشمم می آید را تمیز می کنم ولی .....بازهم فکر....فکر... فکر .... وسط پذیرایی دست از همه چیز می کشم و می نشینم . ثابت . بی حرکت .  تعطیل . می خواهم از پشت حریرمه آلودی که خیلی ناگهانی جلوی چشمانم بسته شد به اطراف نگاه کنم . همه جا غبار آلود است و مواج . خسته ام .... چه کار می شود کرد؟ اصلا من ، چه کار می توانم بکنم ؟!! انگاری دیگر مغزم هم فلج شده .منگ شده . خفه شده .خفه ....آره .... الان بهترین چیز هوای تازه است . پنجره ی رو به حیاط را باز می کنم . آسمان خاکستری بدون هیچ ابری جلویم قد علم کرده است و تک وتوک درختان خاکستری کنار خیابان هم هیچ شباهتی به زیبایی دل انگیز درختان و سبزه های توی شعرها و کتابها ندارد . سرم را که پایین می آورم قصاب را می بینم که گوسفند را به دیوار حیاط آویزان کرده و دارد پوستش را با دقت می کند . چشمانم را می بندم و به یاد می آورم که یک نفر می گفت :

-        هر وقت حالت خیلی خراب و زار بود ، سوره ی انشراح را بخوان ، ببین چه می کند !!! حفظش بودم . همزمان با بستن  پنجره  شروع می کنم به خواندنش . « الم نشرح لک صدرک و...» یک بار ، دو بار ، سه بار ..... اما انگار این « فان مع العسر یسرا » راستی راستی نمی خواهد کارش را درست انجام دهد و کاری کند .

عماد که به خانه می آید تا قیافه ام را می بیند ، شستش خبردار می شود. ابرویی بالا می برد و سری تکان می دهد و می گوید:

-        اوه ...اوه... انگاری امروز اوضاعت میزون میزونه !  نه ؟! امروز هم از اون روزا داشتی آره ؟

در همین اثنا که دارد  کفشهایش را در می آورد چشمش هم  به روزنامه ی روی میز پذیرایی می افتد و سوت بلندی  می زند و با لحن ادبی تمسخر آمیزی  می گوید:

-        بععععله ! می بینم که روزنامه هم می خرید و می خونید و بازهم در ذهنتان روان پریش می شوید که ...عمادجان چه کنیم ...ماهم عضوی از این جامعه ی خراب شده ایم و .....چه کنیم و چه نکنیم و ....؟؟!!

می خواهم با غیظ جوابش را بدهم که صدای ضجه و فریاد و همهمه های آدمهایی از خیابان هر دویمان را دوان دوان به سمت پنجره می کشاند.

از پنجره ، خیابان مقابل که حالا یواش یواش دارد تبدیل به اتوبان می شود ، خوب پیداست . همانجا  مردی در حال کتک زدن پسربچه ی چهارده  پانزده ساله ای است . چپ وراست می کوبد . پسر می خواهد  از زیردستش فرار کند، هنوز یک قدم برنداشته ، عقب عقب می رود و محکم به زمین می خورد . مرد دوباره رویش می افتد .پسرک بر می گرددو چهاردست و پا می شود . می خواهد دوباره پا به فرار بگذارد حالا در ظرف همین چند دقیقه جمعیتی ده بیست  نفره مرد و پسرک را درخود حل می کند .با هر هجوم و نعره ی مرد ، موج جمعیت به جلو عقب حرکت می کند. قصاب هنوز در حیاط است و دارد گوسفند را تکه تکه می کند .

عماد درحالیکه پنجره را می بندد با بی تفاوتی  می گوید: باز یکی قاطی کرده و داره سفره ی خونه ش رو وسط خیابون می تکونه . بیا ، بیا ، بریم بابا ولش کن.

دستش را دور شانه هایم حلقه می کند و صورتش را به صورتم نزدیک می کند و با هیجان می گوید :

-        برات یه فیلم گفتم توپ توپ...

انگشتانش را جمع می کند و به لبانش می چسباند و موچ بلندی می کشد و ادامه می دهد : م م م  ماه .... مامان ... رومنس ....عشقی ....

هم زمان چشمکی هم می زند و ابرویی بالا می برد و با لبخندی شیطنت آمیز  ادامه اش می دهد که ..........آآآآرررره !  بریم حالشو ببریم ...

با نا باوری به چشمانش نگاه می کنم و می خواهم بگویم .... توی این اوضاع ...؟ چطور می تونی ؟!!  که مثل بچه های کوچولو سرش را به چپ و راست تکون می دهد وآهسته  می گوید: بدوووووون سانسور.....بریم که بریم ....

چشمانم را می بندم و دردلم می خوانم : « الم نشرح لک ....»  اما بختک روی سینه ام انگار بیشتر می ترسد و خودش را محکم تر به من می چسباند . لعنتی ول کن نیست .

چند ساعت بعد به رخت خواب می رویم ؟ یادم نیست . فقط می دانم عماد یک وجب مانده به بالش خرو پفش شروع می شود ، اما خواب تازه از چشمان من پرکشیده و تازه ذهنم مثل ساعت دقیق و منظم  شروع کرده است به مرور اتفاقات امروز . از آخر به اول ...اول به آخر ...از وسط به .... نمی دانیم . شلوغ و پلوغ است و دراین غوغا کم کم دارم منگ می شوم . می خواهم هرطورشده جمع  و جورشان کنم وخواب که نه کپه ام را بگذارم  که ناگهان عماد شروع می کند به لرزیدن ....خواب است اما انگار زلزله به جانش افتاده . بعد از آن لرزش شدید درخواب ، اول پاها و بعد دستهایش شروع می کنند به پرتاب شدن . محکم دست و پا می زند . محکم . درست مثل گوسفند امروز. انگار تشنج کرده با وحشت تکانش می دهم تا بیدار شود.

با نفس نفس های شدید و تند چشمانش را به سختی باز می کند . تمام عضلات بدنش منقبض شده . صورت درهم فشرده و وحشت زده است و با صدای بلند نفس نفس می زند انگاری که بعد از دویدنی طولانی اکنون ایستاده تا نفس بگیرد . درحالیکه از وحشت دیدن این صحنه ها صدایم می لرزد ، نوازشش می کنم و می گویم :

-        عمادجان چی شد یه دفعه ؟ دوباره نفست گرفت ؟ پس چرا اینقدر شدید ؟؟

نفس تنگی اش همزاد دوران کودکی اش بود و تا بعد از ازدواج هم اورا رها نکرد . هفته ای دو یا سه بار میهمانش می شد اما هیچ وقت اینطوری...؟! با این تشنج ..؟!  نه تاحالا اینجوری دیگه ندیده بودمش .

بعد از دو، سه دقیقه سکوت به همراه نفس نفس زدن های تندش ... نفس بلندی می کشد که به صورتم می خورد . داغ داغ است؛ چشمانش را از سقف به طرفم می چرخاند . چشمانی که انگاری هیچ فروغی درآن نیست . نگاهم می کند و بعد آرام ... به سختی ... دستش را بلند می کند و دستم را می گیرد و محکم فشار می دهد . بعد با صدایی لرزان می گوید :

-        چیزی نیست بخواب . دوباره بختک بود.... فقط بختک .... از همونایی که هر روز رو کل زندگیمون می افته .


بازگشت