شعرهایی از الهام گردی

نویسنده : الهام گردی
تاریخ ارسال : سوم تیر ماه ١٣٩۵


1
 

آوازى ﻣﺤﻠﻲست، چرخ خیاطی
و دﺳﺖهای مادربزرگ از اجرایی دوباره برﻣﻲگردند
برﻣﻲگردد پیراهنم به جواﻧﻲاش
به تکه پارﭼﻪای
و کرم ابریشمی که مشغول به کار بود
به تصنيفِ ﮔﻞها
در دچار بهار
و سوء تفاهم يك ايل
در گرسنگىِ چادر

برﻣﻲگردم به نه ساﻟﮕﻲام
دف زدنِ مُهر
فالش ِ ﺳﻮﺭﻩى ناس
و تسبيح  در اضمحلال ِ دست
دانه
دانه
به پهلو افتاﺩﻩام
در ذكر، شفايى نيست!

اي پنهان شده در من
به مِهر
به مُهرهاي صدآفرين خانگي
اي ﻣﻘﻨﻌﻪهاي چاﻧﻪدار ﺑﻲصدا
چرا از سرودهايم، دست برداشتم؟



2

 

از آزادى چه برﻣﻲآيد؟
بريزد به ﺟﻮﻱهاى ِجيحون
بريزد به خيابان كارگر
يا اضافه شود
در كراﻳﻪى تاكسى
در سفرى بين شهرى
يا شكسته شود
ميان دﻧﺪﻩها
و به عقب برگردد
به عقب
به مساحت مربعى در صندلى
كه اعتراف ﻧﻤﻲداند


آويزان شو
به ﮔﻮﺵهايم
مثل گوشواﺭﻩى  پشتِ ويترين  
كه از پرنده بودنش چيزي ﻧﻤﻲداند
مثل پاهايم كه دستفروشانِ خياﺑﺎﻥاند
و به  اشتراكِ ﭘﻠﻪها مشت ﻣﻲزنند
 
صدايم از خاموشىِ تلويزيون
و دهان ِ مجرى
به برناﻣﻪى ناشنوايان
دست ﻣﻲكشد
 در شهر "موسيقى ِ زنده" مرده است
مرد در سبدِ كالا
مرد در صفى سخيف
به سمتِ كارخانه ﻣﻲرود.


از شرق جراحت ِ ﻛﻠﻤﻪها معلوم است
ديوار پشتِ ديوار
به تيرى كه چراغ را شكار كرده
به  شعارى كه دهانِ اسپرى را هدر داده
در شهر "موسيقىِ مرده" زنده است.

ﺧﻢشده جواﻧﻲام بر صورتم
زنى بر روى ﻗﻠﻴﺎﻥها
 قوﺭﻱها
به سمت ابرهاى تناور ﻣﻲرود.


بازگشت