شعرهایی از اسماعیل نیکنام

نویسنده : اسماعیل نیکنام
تاریخ ارسال : بیست و دوم فروردین ماه ١٣٩۵


1

در امتداد بادها از کوه سرازیر میشوم

 به دور دست ها

به دشتهای پر از گیاه فکر میکنم فکر میکنم

 از اینجا به کجا بروم؟

بروم تا به هند برسم؟,

دست به شانه ی راج ها بگذارم

  میان لبخند خدایانشان برقصم؟

 یا نه.. به آند بروم

 بر فراز آکونکاگوا برای اِلبروس دست تکان بدهم؟

 یا که..

از کناره ی دانوب تا فرانک ها باله برقصم...

آه ,هیچ پیمبری مرا رقص نیاموخته است

 و هیچ معلمی نگفت

 چگونه قلب یک بالرین را میشود دزدید

 

2

به روی تو آوارها

 و به روی من آه وارها افتاده است

 با تو که در هر گوشه ی جهانی, در دردها برادرم...

 ما هردو به یک ماه دل بسته ایم

 ما هردو به دلگرمی یک خورشید نشسته ایم

 ما هردو به یک زمین عشق میورزیم ...

دستهای مرا بگیر

 تا قاره هایمان را بهم نزدیکتر کنیم.


بازگشت