داستان هایی از شراره درویش

نویسنده : شراره درویش
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


بهارنارنج

   لای دراتاق را آرام باز کرد ،اول سرش را بیرون اورد و بعد کم کم پا بیرون اتاق گذاشت .بالای پله ها ایستاد دستش توی تاریکی راهرو روی دیوار دنبال کلید گشت . باید چراغ روشن می کرد.

صبح شده بود ؟ چشمهایش را باز کرد  ،اتاق  روشن روشن بود، نفس عمیقی کشید:

- " چه بوی عطری پیچیده .دوباره بهار شده ! این حتما بوی بهارنارنج های باغچه  اقاجانه ! "

باشادمانی سعی کرد از رختخواب بیرون بیاید.  اول دستش را به لبه تخت گرفت بعد پاهایش را یکی یکی پایین انداخت تا توانست تنه اش را بلند کند .

- " اگر اسمان ابی باشه . دامن گل بهاری را می پوشم میرم حیاط !دامن گل بهاریم کجاست ؟ باید پیداش کنم  ."

همانطور که روی لبه تخت نشسته بود به درهای نیمه باز کمد دیواری نگاه کرد . بلند شد وبطرف ان رفت ونگاهی به داخل کمد کرد :

– " چمدون های خانم بزرگ ؟ بقچه هارا ببین ؟ سبد اسباب بازی ها !!چند وقت بود گمتان کرده بودم ".کیف کودکستانی چهار خانه را از داخل سبد برداشت روی تخت گذاشت .دستهایش می لرزیدند .

- "حتما دامن گل بهاریم همین جاست توی یکی ازاین چمدان ها یا بقچه ها .خانم جان همه چیز را مرتب می کند از ریخت وپاش بدش میاد ."

راهرو که روشن شد به پله ها نگاه کردو صدازد : خانم جان !!خانم جان ؛شاید به دادش برسد .اما خانم جان نیامد .

- "این اتاق خیلی بالا ست ، زانوهای خانم جان درد میکند."

برگشت ،نگاهی به داخل اتاق کرد . آنقدر لباس کف اتاق ریخته بود که نمی شد راه رفت. تمام چمدان ها ی توی کمد اتاق طبقه بالا را هن و هن کنان بیرون کشیده بود و همه را دنبال دامن قرمزگل بهاری اش زیرو رو کرده بود .. همان دامن  که خانم جان موقع دوختنش گل های روی پارچه را نشان داده بود و گفته بود این ها گل های بهار نارنجند! او هم بعد از آن اسم دامن قرمزش را گذاشت گل بهاری  .

دوباره به راهرو برگشت  و روی اولین پله پا گذاشت . پله هارا تک تک همانطور که همیشه خانم جان می گفت  پایین آمد. اماپاهایش اینروزها سنگین شده بود .با اینکه دیگر روی پله ها نمی پرید ، بیخودی تاپ تاپ صدا می دادند .

جلوی در بسته اتاق پذیرایی ایستاد .قلبش تند تند می زد .از اتاق صدای غریبه ها می آمد . بلند بلند همه باهم حرف می زدند و می خندیدند. ترسید. صداها توی سرش می پیچید  .

می خواست سراغ خانم جان را بگیرد .آخر امروز آسمان آبی بود و مامان می توانست از ان بالاها اورا نگاه کند. می خواست مثل همیشه ، با دامن گل بهاری توی حیاط بچرخد، انقدر که  آسمان هم بچرخد، ابرهای سفید هم بچر خند و گل بهاری ها هم بچرخند، بهم بخوردند و درهم شوند. خانم جان مثل همیشه صدایش بزند، و بگوید:

 -" نچرخ نچرخ مادرجان ،میخوری زمین .دختر خوب نیست ازین کارها بکند" و او بچرخد و بخندد

باید خانم جان را پیدا می کرد.

 

- "شاید توی اشپزخانه داره نهار می پزه  !"

 هنوز صبح بود ؟ گرسنه اش که نبود، لابد مفصل صبحانه خورده بود ؟ الان فقط دامن گل بهاری را می خواست که بپوشد ، برود توی حیاط  ، زیر آسمان آبی دستهایش را باز کند .بچرخد وبچرخد. آنقدر که آقاجان بیاید و محکم نگهش دارد وبگوید

-"آخرش مغزت را داغون میکنی دختر!"

وبا ریش زبرش صورت او را غغلک بدهد . بعد باهم بخندند. پشت پاهای بلند آقاجان قایم شود و باهم یواشکی توی اتاق بروند و او زیر نور ارسیها به پارچه سفید روی مخده که هنوز بوی صابون می داد تکیه بدهد و با عروسک هایش مامان بازی کند.

در پذیرایی را با خجالت و ترس باز کرد .همه ساکت شدند و به او نگاه کردند بعد زدند زیر خنده ،.

این کی بود که هلش  داد و در را بست ؟؟ دوباره به در کوبید و گفت :

-" چرا در را بستی ؟ دنبال خانم جان می گردم. دامن قرمزم نیست ."

 توی دهنش چرخید که بگوید" لکاته ها لکاته ها "....یادش نیامد این را از کجا یادگرفته فقط می دانست حرف خیلی بدی است .

این دختر که عصبانی می گفت:" از اینجا برو... ،آبروی منو جلوی دوستام بردی ! چرا اینطوری از اتاقت اومدی بیرون ؟؟"

کی بود ؟چرا دستش را گرفت و او را به سمت پله ها برد؟ .

دست دختر را محکم توی دستش نگهداشت ،گرم بود ، به دختر که اهسته  می گفت:" ترو خدا برو اتاقت . برای چی این وقت امدی بیرون ؟" نگاه کرد .

- "برو اتاقت اینجا نایست سرما میخوری !"

- "چرا دستش را بیرون کشید ،نمیخواهد دستم توی دستهاش باشد؟" چه دستهای گرمی داشت مثل دست های مامان .

چرا فریاد زد مامان !!مامان !!

خیلی عصبانی بود ،دختر دوباره دراتاق را محکم بسته بود .ولی دیگر صدایی از اتاق نمی امد. کاش مهلت می داد بپرسد خانم جان کجاست  .

-چرا خانم جان را می خواست؟ دنبال چیزی می گشت؟ دنبال چی می گشت ؟ یادش رفته بود.

****

  توی آینه روبروی پله ، پیرزن برهنه ای که مو های تا نیمه  حنا گرفته اش را بافته بود به او زل زده بود.


بازگشت