" از پیوند های مبارک حس " تا " شریعت دیدن "

علی مسعود هزارجریبی

" به انگیزه ی شکار در فضای لبریخته ها که تپش هایش ایثار حیات بود "

 

" از پیوند های مبارک حس "

تا

" شریعت دیدن "

 

وقتی کنار قلب تو ایستادم

خطاب هایی از او با تو آشنایم کرد

کنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم

به کوبه های بی شکل در

نگاه که کردم

پیمانه های نور صدایم کرد

او از هزار روزن بیرون آمد

خندیدم

و از هزار روزن در تو گریختم

وقتی میان قلب تو ایستادم

او در هزار شکل به در کوبید

و حسرت ندیدن او وایم کرد .                                               ( 174 )

 

خطبه هایی که از پنهان به درون لب ، ریخته می شود ، اسراری است که در خطابش جهان معنا می گیرد و در آن سویش مخاطبانی را جستجو می کند که از دغدغه و پروای " فهمیدن " عبور کرده اند و به جسارت " دیدن " رسیده اند . اینستکه خطبه ها به قربانی جهانی رضایت می دهند که عبور از آن ، به آن سوی تر و فراسوتر ، پرتاب به جهانی دیگر است . و به قربانی " فهمیدن " در این خاستگاه تسلیم می شوند ، تا به رستگاری " دیدن " نائل گردند .

پس خطبه ها را در این معبر ، به جوهر دیدن نمی آرایم ، بلکه آمیخته می کنم ، چون ذات ِ روشن ِ " دیدن " که آمیختگی است و پیوستگی ، و راستی بی که در مدار جادویی جاذبه های جنون پیوسته باشی ، کدام خطبه شکل می گیرد و کدام خطبه مخاطب خود را می زاید ؟ و مخاطب دربدر سرنوشت خویش را بسوی کدام هیجان رقم می زند تا از سازمان ِ پنهان ِ این هیجان ها ، شاعری عریان بیرون می آید و عاشق شود و عشق شود ...

اینجاست که کل جهان ، شکل عشق می گیرد و می بارد و می ریزد و شاعر وسعت طلب ژرف گرا را فرو می برد تا جذبه ها و وسوسه های حجم را تجربه کند و متعالی گردد .

مفهوم از پیکره ی کلمه جدا می شود و به مداری دیگر پرتاب می گردد ، روحیه ی روحانیت می گیرد تا آتش ِ عادت های سرکشی کرده وقتی که در درون هزاران کلمه جای می گیرند ، سرعت و توسعه را به زبان می بخشند و روشنی را به حوزه های منتظر ذهن باز می آورند .

شاعر به هوشی در تکنیک و کاربرد کلمه می رسد که اگر چه آن کلمه ، کلمه ی اول شعر است اما آغاز شعر ، ریشه در آن کلمه ندارد و آن کلمه بهانه ای است تا شعر معطوف به ازلیتی گردد که آغاز ندارد و منتهی به ابدیتی که انتها ندارد .

در شعر مولوی آنچه ریشه می زند و به ریشه می زند همین است :

باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من

                                                 باز ببرید بند اشتر کین دار من

که این تعالی را " باز " به " فرو ریخت عشق " می بخشد و بر همین اساس هم تعاریف معمول را برهم می زند و هم به تعریفی جدید در جادوی زبان می رسد :

باغ جهان سوخته ، باغ دل افروخته

                                                سوخته اسرار باغ ، ساخته اسرار من

و این اسرار در شاعر حجم گرا ، که یافتن را برای بیشتر دیدن ادامه می دهد ، هنوز وجود دارد :

سرسام در اشاره

فهرست یافتن را    ( 37 )

که شاعر  سرسام فهرست یافته ها و دریافته ها و بازیافته هایش را می جوید تا " دیدن " حاصل شود و وسوسه ها یی فراسوی فهمیدن ها را طلب می کند که همهمه ی نام و نشان هاش را در حرکتی رو به جلو و آینده ، می توان جستجو کرد .

در این قیاس می توان نقبی در شعر مولوی و در این شعر رویایی زد و عبور ذهنی از این نقب کرد . یکی می آید که از "فهمیدن" بگذرد و از نشان دادن عبور کند و خود وقتی به " دیدن " می رسد ظرفیت های زبانی ، صناعات مانع ، تن محبوس قوالب ، نداشتن قلمرو آزادی در فرم و تکوین ساختمان ، شعر او را به تعریف می کشاند . اما ، دیگری ، به مدد نیروی گریزنده از ساحت تحمیل های قراردادی همه ی هوش و تکنیک و رندی اش را به شعر می بخشد تا کلیدی بیابد برای ورود به جهانی تازه آفریده ، کلیدی که جواز عبور از جهان معرفت هاست .

آنچه در گفته های مولوی نگفته مانده ، آن چیزی است که در نگفته های رویایی گفته شده است :

 

این موج های محدود

که آب را

بر چشم های دیوانه بسته اند

ترسیم ترس می کنند

تصویر ترس را تا

بالا رفتم

دیدم

دو تکه آسمان

بر صورت تو مرز نمی خواهند

وقتی که مرز صورت تو موج هاش را

در تکه های آسمان زیبا می کرد

از پلکانم –ترس تصویر –

پایین شدم

و ترس ، زخم مشترک ما شد                             ( 165 )

 

حرکت های شاعر برای رسیدن ِ به دیدن ، و بیشتر دیدن ، و آنسوی و فراسوی دیدن ، ادامه می یابد . چرا که " تکلیف شعر را هم چشم تعیین می کند " :

" فصل انتقام چشم در شدت عبور ذهن از میان فاصله های سه بعدی " که انتقام چشم در " جور دیگر دیدن " است .

و در این فضا ، که اسرار از آن بیرون می آید و اسرار بر آن می بارد همه ی پدیده ها به سمت دیدن و دیدنی شدن می روند . حتا ، صدا ها هم دیگر شنیدنی نیستند و دیدنی اند  . وقتی شاعر در کمپوزیسیون ِ قطعه ، همهمه ی صدا ها را نقش می زند :

 

صداهایم می برند

در صدا های دیگر جهان

و صداهای دیگر جهان

آزارم می دهند

صداهایی از پر و صداهایی از خنجر                   ( 60 )

 

معناها که ارتفاع می یابند از بالا به پایین می افتی و پایین شکل بالا می گیرد ، فراز و فرودی هست که بر تو مسلط نیست و تو ، محاط بر این جهان ، گردش کیهانی می کنی که جغرافیای جهان ، نه ، جهان جغرافیا را به تعبیر می کشانی و به ریشه می زنی و به عمق :

 

از حضور تو جا ، این جا

بی جاست

 

هیهای تن ، نور جهان ،      لمعان ِجان .

بی جا جهان .        (   26 )

 

حسی در تو جان می گیرد که جای ندارد و نام ندارد اما ریشه دارد و مدام از درون ، هی می زند . در درون ، قلب ، مرکز وجودی وجود ، به خطاب ها زایندگی می بخشد تا او و تو زائیده ی معاشرت شاعر با خطاب ها در قلب باشد . شاعر از هزار روزن درون و پنهان می گیریزد و جا در جایی می گیرد که باید جا بگیرد .

و در این پروسه که در واقع رشد هوش و معرفت و وسعت طلبی شاعر حجم گراست اتفاق شکل می گیرد و آنچه در اشیاء و پدیده ها می بایست اتفاق بیافتد ، نمی افتد . در خود شاعر اتفاق می افتد و جای حادثه تغییر می کند . در که باز نمی شود و شاعر باز می شود شاعر میان قلب تو می ایستد و کلید اسرار حجم های گفته و نگفته که جواز عبور از شعر های لبریخته هاست را بتو هم نشان می دهد و هم نشانه می دهد :

 

او در هزار شکل به در کوبید

و حسرت ندیدن او وایم کرد                ( 174 )

 

این گشایش ، خود گشایش ِ تکنیک و تفکر در شعر نیز می تواند باشد که کلمه ها از مفاهیم همیشگی شان دل کنده می شوند و در معناهای دیگری عاشقی می کنند ، این دلبستگی در روحیه ی کلمه ها شاعر را به مکانیسم ذهنی ای خواهد رساند که به او نیز روحیه ی ماورایی می بخشد .

جهان عادت ها که جهان رفتارهای معمول است در جذبه ی تحولی که پدید می آید رنگ می بازد و پشت سر گذاشته می شود . جدید می آید ، ترا فرا می گیرد و تازه هایت ، آرامش عادت های بقاعده را از تو می گیرد ، تا رفتاری نوین را تجربه کنی و تجربه هایت وقتی از صافی دقت های هوش و جان گذشتند ، به اندوخته هایی از معرفت و حجم در این فضا می رسی و جدید می شود :

 

کنار تو تغییر فصل

کنار تو دلیل

کنار تو دلیل های تغییر

بهم که می خورد آرامش کنارهای تو ، تغییر

دلیل های دیگر می گیرد         ( 128 )

 

و در این غوغای تغییر ، لبریخته ها " خلاف آمد عادت " های ذهنی می شود .

تضارب مفاهیم ، برخورد پدیده ها و در آنسویش ، خطبه ها را به مسیر طبیعت درونی حرکت ، عازم می کند تا مخاطب هایش را بیابد و در سیری دیگر آنها را کهنه کند و باز در مقطعی دیگر ، مخاطبانی دیگر را ، بیابد ، که در این سیر و تقابل سرانجام شاعر به مخاطب جدید خود دست می یابد و مخاطب را جدید می کند و به آینده آمیخته اش می نماید .

" لبریخته ها " تکان تاکیدی است که خواننده را عازم سیرهای درونی می کند تا دل خویش را با دل رویائی پیوند زند و از زاویه ی این برکات دیدن را به دیده و دل کشاند و نشاند .

اگر چه زبان و بیان به تکنیک و قدرتی می رسد که جلوه ی کمال است ، اما امکان تعبیر پذیری در ظرفیت های جدید و وسیع که با سرعت از کمانه های ذهنی در مدار بی قرار تب و پرتاب می گذرد ، مستلزم آنست که شاعر هر چه بیشتر عازم عرصه ی نگفته ها شود . نقبی که شاعر با خواننده ی خود می زند قابل تأمل و بررسی است که خواننده ی " لبریخته ها " تا کجا و تا چه میزانی با شاعر بالا می آید و یا فرو می رود و در کجا خود جوهر حرکت می شود و شاعر را جا می گذارد و در کجا باز می ماند و حرکت شعر را تماشا می کند . بهر تقدیر ، امکان فاصله ها ، بین لبریخته ها و خواننده وجود دارد .

فاصله هایی که گاه مثلن در فرصت میان دو مصرع یا دو پاراگراف بوجود می آید که خواننده می تواند با شکار فضای آن ، خود را با حرکت شعر منطبق کند و فاصله را از بین ببرد ( فاصله های افقی ) .

و فاصله هایی که گاه در تکوین ساختمان شعر به لحاظ ایجاز و ابهام و تصویر بوجود می آید که سرعت هایش با خواننده هم خوان و هماهنگ نیست ( فاصله های عمودی ) .

... و آنچه از طبیعت و تربیت ذهن و شعر رویائی توقع می رود اینست که پس از لبریخته ها ( که حاصل سالهای قبل از 57 می باشد ) (1) برای عبور از آنچه  که هست و ریشه در دیروز و امروز دارد ، حتی ، عبور از مرحله ی " دیدن" به طریقی تازه تر و جدیدتر برای رسیدن به پنهان های دست نیافتنی و زوایای گمشده ی دید و دل و درون و ذهن اش که ندیدنی هستند ، گام بنهد .

آنچه که در ما این باور و هیجان را ، عرفانی با طراوت و تازه می کند طلیعه اش در شعر "93" می آید :

 

حیاتی از راه آمد

و مد راه ، تازه شد از طی

طی حیات ، راه را غافل کرد

و راه تازه غافل شد

گام ندیدنی

بنیاد دیدن از طریق ندیدن گذاشت . ( 93 )

 

و این هی جدید شدن است که ضرورت هنر حجم است .

حرکت هایی که از ظرفیت ها و مکاشفه های حیرت آور حجم منشاء گرفته ، خلجان و هیجانی است که از تعریف شدن می گریزد و تبدیل به جادو می شود و پایان این نقطه ، آغاز آبروی شعر است .

اینست که به کائنات شعر که مثل شاعر سرنوشتی جز عروج و تعالی ندارند احترام می گذاریم و سرنوشت همده ی حرکت های اسپاسمانتالیسم را در شعرهای بعد از " لبریخته ها" ی یدالله رویائی شاعر ماندگار حجم گرای شعر آوانگارد ایران توقع می کنیم .

گرگان –زمستان 1369

حاشیه : (1) ... و بعد از آن ه . س .

 

* برگرفته از کتاب " از حاشیه تا متن " چاپ سوئد .


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :