داستانی از رئوف بیگرد
برگردان بابک صحرانورد

 شاعر
نویسنده: رئوف بیگرد( سلیمانیه)
ترجمه: بابک صحرانورد


غم هاي قشلاقی دور هم گرد آمده و عزم جزم کرده بودند تا به دیدار غمان ییلاقی خود روند و دریابند آنها نیز چونان خود رنگ و رخسار  زلال و شفافی دارند يا  این که گرفته و غمناکند. در مسیر راه، در کرانه ی رودي، شاعري بدیدند که  در چمنزار جانب رود یله شده بود و در صداي هِش هُش باد و شُرشُر آب وچَهچَه طیور درنگ کرده و چشمانش را به ناف آسمان دوخته و با ستاره اي طلاگون در آن دوردستان غم دل ساز کرده بود. غم ها در کنارش پهلو گرفتند و ذره ذره به تماشایش نشستند. لختی که گذشت او را گفتند:
ای شاعر، اگر دختر زيبا رویمان را پیشکش ات کنیم، به پاس وجودش چه مي کني؟ شاعر با نگاهي فکورانه به دختر غم، زبان گشود و گفت:
او را چون پیرهنی حجاب تن می  کنم.
گفتند: همين؟
- آوازش می کنم و اشعارم را با او می سرایم.
- همین؟
- به قالب فرشته ای فریبا درش خواهم آورد و روزان و شبانم را با تکریم و تعظیم به او سر می کنم.
- همين؟
- به جان و تن می کوشم کوشکی شایسته و بایسته برایش مهیا کنم.
- همین؟
- قطره قطره جان و دلم را فدايش می کنم.
- همین؟
شاعر به فکر فرو شد؛ به سیمای دختر نگریست و به آنی این حس در او جرقه زد که شاید دخترِغم نمی¬خواهد شریک زندگی اش باشد، چرا كه قلباً  شاعر را خلقتی متكبر دريافته بود. غم ها به پاخواسته وعزم رفتن کردند. شاعر در همین حال از جا جَست و گفت:
من دخترتان را قلباً بسيار دوست مي دارم. او لایق همسری من است.
گفتند: اما تو نتوانستي قلبش را به دست آری و نظرش را به سوی خود جلب کنی. هیهات...
شاعر گفت: بسيار خوب، اگر دخترتان را به من دهيد، او را به تمثال شعری درآورده و تقدیم مادراني می کنم که در انتظار رجعت فرزندان مفقودشان، چشمان همیشه اشک آلود و ماتمین خود را روزان و شبان بی سو کرده اند و دل به این خوش کرده اند تا  دیگر بار به مِهر و از عمق دل، آواز و  لالایی برای رجعت فرزندان گمشده خود بخوانند.
پس دختر ِغم به کابین شاعر درآمد و دیگر غمان قشلاقی به جانب کوهستان گسیل شدند.
از آن پس، آن شاعراني كه غم،  همسر و همراهشان شده و در کُنج زندگی  تلخشان غنوده، آواز براي سرشک های ناتمام و ترانه براي كوچ نا به دل و شعر برای درد و آلام ها می سرایند.

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :