شعری از سيد مهدي اصغري

باز هم سور و سات شيريني به قشنگي به راه مي افتد
باز مردي به سمت خارج شهر با کلنگي به راه مي افتد

در غروبي که سردو غمگين است دست از گريه برنميدارد
اينچنين قطره قطره دريايي از نهنگي به راه مي افتد

نگران نيستم اگر در عشق هي زمين خوردم و بلند شدم
ماه ها ميروند و مي آيند تا پلنگي به راه مي افتد

مشکلي نيست کاملا عادت کرده ام به شرايط موجود
چند وقت است چرخ زندگي ام با سرنگي به راه مي افتد

مثل يک پيرمرد منتظرم برسد مرگ راحتم بکند
شيشه تسليم ميشود وقتي تکه سنگي به راه مي افتد

عشق يک داستان تکراري است آخر قصه باز شيرين نيست
باز مردي به سمت خارج شهر با تفنگي به راه مي افتد

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :