داستانی از قباد آذرآیین

خانه ی نفتی ما

قباد آذر آئین

لوله ی کت وکلفت و ناقلای نفت، از توی اتاق تنگ و ترشمان می گذشت..مادر یک جل آلتی کشیده بود سرتاسر لوله – جل آلتی را مادرو شش تا خواهرم ، با پارچه و کهنه های دم قیچی بافته بودند و هزار رنگ بود. ما، پسرها از آشغال دانی جلو خیاطی ها برایشان پارچه های اضافی و دم قیچی می آوردیم- شب ها جا می انداختیم پایین لوله، سرهامان را می گذاشتیم روی جل آلتی ولحاف عیالواری را می کشیدیم روی سرمان وبا ترنم جریان یک نواخت نفت به خواب می رفتیم...یک جور لالایی انگار. روزها که رختخوابمان را جمع می کردیم، لوله ی کلفت نفت می شد پشتی و تکیه گاهمان...اتاق را ،پدر، شبانه ، دور از چشم اداره روابط کمپانی سر پا کرده بود. هنوز دیوارهاش  خیس  خیس بود که اثاثیه مان را کشیدیم توش...

مادر گفته بود: بلخره که چی؟ یه روز که می آن سر وقت ئی لوله.به امان خدا که ولش نمی کنن.

پدر گفته بود:نمی آن. مگر این که از شانس سگی ما لوله یه عیبی پیدا  بکنه که بوببرن. تازه، هزارون مثل ما. سرمونو که نمی برن زن"

ساکت شده بود بعد گفته بود: هنوز که نیومدن زن. تو غصه ی چی را می خوری؟

دوباره ساکت شده بود. تلخ خندیده بود و گفته بود: فعلن شبا سرتو بذار سر گنج و بخواب و خواب های شیرین ببین  تا بعد هم خداکریمه"

مادر گفته بود:خواب؟! خواب چه فایده داره مرد؟ خواب هم شد یه چیزی؟ خواب هم شد نون و آب؟

 

اول ماه منیر، بو را حس کرده بود . ما که دماغمان پرِبو بود چیزی حالیمان نشده بود...ماه منیر خواهربزرگه ام بود .بی بیان می نشستند. شوهرش مکینه کار بود سر چاه کار می کرد...

ماه منیر، انگار که به چیزی شک کرده باشد،چین انداخته یود به پیشانی و دور چشم ها و نوک دماغش .چند بار بو کشیده بود بعد توی اتاق چشم گردانده بود ...مادر پرسیده بود: جُست چه می گردی مادر؟

ماه منیر گفته بود: بو...یعنی شماها ئی بو را نمی فهمین؟

مادر بو کشیده بود و گفته بود: نه...چه بویی مادر؟

ماه منیر گفته بود: بوی نفت...بو پرِ اتاقه مادر.

بعد دست درازکرده بود جل آلتی را از روی لوله کنارزده بود.حالا ما من هم بورا حس می کردم. رفتم چمبک زدم کنار لوله ، سرم را خم کردم و نگاه کردم. لوله نشتی کوچکی داشت و نفت از آن جا می زد بیرون می شد یک قطره و شره می کرد پشت لوله...چاله مان  یک کم آن ور تر همان نشتی بود-ما به بخاری می گفتیم چاله . توی چاله، نفت کوره و پِهِن گاو می ریختیم . روشنش می کردیم و زمستان ها خودمان را گرم می کردیم . یا تابه ی نان پزی را رویش می گذاشتیم و نان می پختیم.-

ماه منیر گفته بود: تعجبم چطور تا حالا ئی خونه نرفته رو هوا!

به خانه شان که رفته بود موضوع را به دامادمان گفته بود..دامادمان آمده بود و نشتی لوله را دیده بود نچ نچی کرده بود و گفته بود فوری باید جای چاله را عوض بکنیم.

 

یک روز یک ام پی(1) چاق و سبیلو آمده بود. رفته بود داخل اتاق و برگشته بود.بدجوری عصبانی بود..بعدش لودر اداره ی روبط پیدایش شده بود...کی خبرشان کرده بود؟

ام پی به پدر گفت: تا غروب خالی می کنین.

پدر پرسید: کجا ببرم ده سر عایله را این سر سیاه زمستون آقا؟

ام پی گفت: من چه می دونم. وقتی روی لوله ی نفت ساخت و ساز می کردی باید فکر حالاشو هم می کردی پدرجان.ملاحظه موی سفیدتو کردیم و گرنه گزارش می کردم به حراست کمپانی، حسابت با کرام الکاتبین بود

اسباب کشی کردیم محله ی ماه منیر این ها...لودرهای کمپانی اول اتاقک ما را خراب کردند بعد رفتند سراغ تمام خانه های شبانه ساخته شده ای که لوله نفت از تویشان می گذشت...

مادرمشت می زد به جناق سینه ی استخوانی اش و نفرین می کرد: الاهی آواره و دربه در بشین همی جور که ما را توی این زمستون سیاه ؟آواره و در به درکردین."

 

 

Military police     (گشت موتوری کمپانی نفت)


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :