داستانی از معصومه عابدین

« برف و زن »                                   
« معصومه عابدین»


وقتی توی آیینه کنسول وسط پذیرایی روسری اش را مرتب می کند،  دهانش را می بینم که مانند ماهی باز و بسته می شود و بی وقفه حرف می زند .دراین حال اصلا به این فکر نمی کند که گوشهایم دارد از صدای زیر و جیغ مانندش ، وز وز می کند . همه اش به خاطر اصرارهای میناست که به اوسپرده مثلا سرم را گرم کند . اما مینا هم نمی فهمد که من دلم این آدمها و این چیزها و حرفها  را نمی خواهد ، دلم می خواهد جلوی پنجره ی باز رو به حیاط بایستم و به درخت های وسط حیاط خیره شوم و بوی برگهای نم خورده ی کف حیاط را ببلعم . از همینجا ، کنار پنجره ، در نور بی رمق این خورشید اسفند ماهی که فقط سه هفته تا عید مانده .
حالا دارد گره ی روسری را در پشت گردنش محکم می کند و موهای جلوی سرش را به زیر آن هل می دهد . بعد با شیشه پاک کن می افتد به جان آیینه ی کنسول و هی پاک می کند و هی حرف می زند . هی پاک می کند و هی حرف می زند .چشمانم را می بندم و دلم می خواهد فقط برای یک دقیقه ، فقط یک دقیقه ساکت شود، اما نمی شود.
سر بر می گرداند و در جهت تایید حرفهایش که نصف آنها را نشنیده ام، پنج انگشتش را در هوا پیچی میدهد و فریاد می زند :
-    بععععدش خاااانم جاااان ...!!! همه را یه جا ، قلنبه قورت دادند و رفت پی کارش و دست هیچ بنی بشری هم به اون عتیقه ها نرسید .
به سینه اش می کوبد و با ته صدای ضجه مانندی می گوید :
-    الهی جزجیگر بزنی خان داداش .... الهی بچه هات به روز سیاه بشینند که نگذاشتی سهمی از اون عتیقه ها هم به ما برسه .... که اینجوری خوار و خفیف خونه های مردم نشیم.
چشمانم را برایش درشت و گرد کردم که یعنی « نمکمان چشمت را بگیرد ... توالان مثلا خوار و خفیف خونه ی منی ؟؟؟!!!» انگاری گرفت چه می خواهم بگویم زودی دست و پایش را جمع و جور کرد و گفت :
-    البت ... خانم بزرگ و شما که بنده نوازی کردید، ما از بچگی خانه زادتون بودیم و هستیم . خاک پاتونم بشیم باز جبران نمیشه.
برگشت و درحالی که وسایل دکوری بوفه را گردگیری می کرد ، غرولند کنان ادامه داد :
-    اما اگر اون خان داداش از خدا بی خبرم طمع نمی کرد ، الان ماهم برای خودمون ... ای.... زندگی ای ، خونه ای ، پول و پله ای  چیزی داشتیم و ...
به دیوار روبرو خیره می شوم ، درست کنار عکس آقاجان . صدای این زن و صداهای مغزم باهم مخلوط می شوند و با ناله می گویم چرا یکی نمی آید  ازمن بپرسد می خواهی صدای این دیوووانه را بشنوی یانه ؟!! که من هم بگویم نه ! نه ! نه .... تورا به قرآن یکی این زن دیوانه را جمع کند و ببرد ... آقاجون از توی قاب عکس پذیرایی سر تکان می دهد و شروع می کند به پلک زدن . خیره می شوم در چشمانش که ناگهان لبخندی مثل همان قدیم ها همه ی صورتش را پرمی کند.بعد به همراه اشارات چشم و ابرویش می گوید :
-    آرام باش آقاجان . آرام باش که صبر از نشانه های مؤمنه .
چشمانم را ریز می کنم و به آقاجان بُرّاق می شوم و می گویم :
-    خب یعنی الان شماهم اگربه جای من کنار این زن دیوانه بودید صبور می شدید و بالطبع مؤمن دیگه ... هان !! و حتما از دنیا و مافی هایش هم کلی لذت می بردید دیگه ...
صدای قاه قاه خنده ی آقاجان در جانم می پیچد که :
-    آقاجان زندگی رو هرچی سخت بگیری برات سخت تر می گذره.به قول معروف: « سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش »
باز هم صدای نیر می پرد میان افکار مغشوشم .
-    ... حالا فکر می کنید حال و روزش بهتر از ما شد ... نه والله . نه بالله .. خاااانوووم ... مال مردم به آدم وفا نمی کنه به خدا .. توی این دنیای .....
 نیم نگاهی به او می اندازم دارد طبق معمول قفسه های عتیقه جات را با آه و حسرت پاک می کند و با دست تعدادی از آنها را نشان می دهد وقصه های صدبار گفته اش را دوباره بازگو می کند . چشمانم را به روی هم فشار می دهم ... آه خدایا یعنی میشود... یعنی میشود فقط یک دقیقه ساکت بشود ... کم کم  سرم سنگین می شود.نبض روی گیجگاهم شروع می کند به رینگ گرفتن . چشمانم می سوزد و اشک از گوشه اش سرازیر می شود به روی شقیقه ام ... از باریکه ی شقیقه ام می گذرد و به کنار گونه و گوشهایم می غلتد . اگر به خاطر تمیزکاری عید نبود ، اگر به خاطر تنهایی من نبود اگر به خاطر این اوضاع نابه سامان من نبود ، دیگر مجبورهم نبودم خودم را معطل نیر کنم . سوزش چشمانم دارد دیوانه ام می کند می خواهم صدایش کنم که  بالاخره میان وراجی هایش وقتی می خواهد برای تاکید بیشتر به چشمانم نگاه کند و با چشم و ابرو و چرخاندن دست درهوا،  اهمیت گفته هایش را چند برابر کند ، اشکهایم را می بیند و بادست محکم به رانش می کوبد و جیغ زنان می غرد :
-    ای وای خانم جان خاک به سرم ! خاک به سرم که اینقدر خنگم . مینا خانم گفت که ساعت 11 قطره ی چشمتون را بریزماااا. حواس که ندارم ...حالا خوبه همش نیم ساعت گذشته . بمیییرم الهی . بمییرم براتون .... الان میارم .
خانم جان خانم جان گفتنش حالم را به هم می زند . خب مثل همون قدیم ها مثل بچگی هایمان بگو مرمری . مریم . مری . چه می دانم همین اسم کوفتی خودم که به هزار قر و قمیش می گفتی . خانم جان !  حالم بهم می خورد از این بالارفتن سن بالا  و اسم گذاری های مزخرفش .
با هزار هن هن  قطره  را در چشمانم می چکاند انگاری کوهی از آب به صورتم می کوبد . می خواهم خفه شوم  و هر بار و هربار به خودم می گویم پس کی می خواهی عادت کنی ... کی می خواهی دست از این ترسیدن برداری ؟ تو که روزی روزگاری  با چشم باز توی آب شنا می کردی ، پس چرا حالا با یک قطره آب اینجوری روح وروانت بهم می ریزد ؟ ... میگویند از اعصاب است ... خب همیشه هرچه را که نمی فهمند می گویند از اعصاب است . حالا فکر می کنی بدتر از این هم خواهد شد ؟؟!! نه . یه عصب چشم مانده که آن هم قرار نیست با یک قطره  مخت را بترکاند . پس چرا با ریختنش حس می کنم مغزم از حلقم می خواهد بیرون بریزد ؟
با دستمال چشمانم را خشک می کند دستی هم به موهایم می کشد.
-    الهی کور بشه هرکی که نتونست اینهمه خوشگلی تون رو ببینه . به خدای احد و واحد هر بار که می بینمتون جیگرم خون     می شه .
 با انگشت اشاره اش گلاب پاش عتیقه ی توی بوفه را نشان می دهد .
-    اون گلاب پاش شاهده که خانم بزرگ توی روضه هاش چقدر اشک می ریخت و دعا وثنا و  نذر می کرد که یه تار مو از سر هیچ کدومتون کم نشه . خوب شد مُرد و این روزا رو ندید که دق کنه .
به سمت بوفه می رود و گلاب پاش قدیمی را برمی دارد و بهش دست می کشد . سینه اش را از پشت پرده ای مواج می بینم که با هر آه بالا و پایین می رود . گلاب پاش را به سینه اش می چسباند و زار می زند و زار می زند و یک ریز حرف می زند و هی حرف می زند . اَه ! .. چقدراین صحنه تکراریست ! مُردم از بس هر هفته این صحنه را دیدم و نتوانستم  به کسی بگویم . که هر بار اسم خانم بزرگ را می آورد ، قلبم جمع می شود و مثل یک گلوله ی کنفی می آید و توی گلویم گیر می کند .هر بار و هر بار این اتفاق می افتد و انگاری که بار اول است .به خدا دیوانه ام می کند این زن . چشمانم را می بندم . می روم توی آغوش خانم بزرگ . از لپهای گلی اش بوسه ای می گیرم و شروع می کنم به دویدن درحیاط. موهای خرمایی دم اسبی ام شالاپ شالاپ می خورد به کمرم . خانم برزگ با چشمانی لرزان نگاهم می کند و فریاد می زند :
-    ندو  ماااادر ندو. اینطوری زمین می خوریاااااا ! ندو ! ای خدا... الهم صل علی محمد وال....
نیر پشت سرم است دیگر دارد دستش بهم می رسد و من با تمام توانم می دوم و ناگهان مانند اسبی که افسارش را بکشند به عقب کشیده می شوم . نزدیک است که بیافتم . موهایم در دستان نیر است ....حیاط دیگر تحمل حجم خنده هایمان را ندارد وقتی هردو باهم ، با لباس توی حوض پرآب پرت می شویم  .
نیر دوباره نگاهم می کند . دارد دماغش را بالا می کشد و با دستمال اشکهایش را پاک می کند .
-    پاشم پاشم که مینا خانم گفته نوارهای درزگیر پنجره ها را هم باز کنم که دیگه اگه خدا بخواد به حق پنج تن سرما بره و این عید به خیر و خوشی سر برسه .
 سوز بیرون ناگهان به صورتم می خورد . مینا ازحیاط وارد پذیرایی می شود. نگاهش روی چشمان پف کرده و دماغ قرمز نیرخشک می شود.بعد نفسی سنگین می کشد وسعی می کند لحن کلامش را مهربان کند:
-    اِ اِ اِ .. نیر جون باز چی شده ؟؟ چرا داری آب غوره می گیری دوووبااااره .... ؟؟؟
به طرفم می آید و سرم را بغل می کند و قربان صدقه ام می رود و بعد درحالی که با دستانش صورتم را ازدو طرف گرفته است   خم می شود توی چشمانم مستقیم خیره می شود ، انگاری خانم بزرگ از قاب چشم های مینا به من می خندد. ...
-    الهی قربون اون چشمای خوشگلت برم مامان گلم . خوبی !! با نیر جون بهت خوش گذشت !
با چشمانم بهش می خندم که یعنی اوضاع خوب است . می چرخد پشتش را به من می کند .سعی می کند بازوی نیر را جوری فشار دهد که من مثلا نبینم و بعد با سرش به نیر اشاره می کند و اورا به اتاق خواب می برد . آخر چقدر این دختر من خنگ است  که فکر می کند صدایشان را نمی شنوم !!
-    آخه چقدر نیرجون بهت بگم مامان می فهمه ، می بینه ، می شنوه . جلوش اینطوری گریه و زاری نکن . آخه چقدر بگم ؟! خودت بگو . هان !!
نیره زوزه کشان می نالد :
-    آخه چه کنم عزیزکم . جیگرم می سوزه . می سوزه . وقتی اینطور می بینمش چی کار کنم مادر؟!
صدای لرزان و بغض آلود مینا را می شنوم :
-    شما دیگه چرا ؟؟ شما چرا اینجوری بهش خنجر می زنید ؟!!
صدای ملتمسانه ی نیرمی گوید :
-    چشم مادر چشم . چشم . ببخشید . حرف خانم بزرگ شد ، دیگه طاقتم طاق شد . آخه نمی دونید جونش بود و این سه تا بچه علی الخصوص خانم جان که  دیگه گل سرسبد بچه هاش  بود و...
چقدر عجیبه هم زمان با صدای نیر ، انعکاس صدای افکارش راهم  در مغزم می شنوم . این هم از قابلیت های جدیدی است که انگاری همین امروز به دستش آورده ام :
-    دختره ی چشم سفید . نه بزرگ حالیشه نه کوچیک . همینطور وق زده توی چشمای من هی غرمی زنه و چشم غره می ره. هیچ وقت خدا که خونه نیست یه خار از دل این زن در بیاره . حالا بازم گلی به گوشه ی جمال خودم که میام دو کلوم حرف میزنیم بلکه دل خانم جانم باز بشه . آخ سوگلی خونه .... آخ یکی یه دونه ... چه به روزت اومد؟؟
آخ خ خ خ  .... دلم برای نیر می سوزد . دلم می خواهد با صدای بلند بگویم :
-    مینا سر جدت ولش کن . توروخدا بهش گیر نده . خب بابا پنج سال گذشته . خودمم از دست خودم خسته شدم . دیگه این ادا بازیا چیه که سر نیر بدبخت فلک زده در میاری ؟!!! این بدبخت هم دلسوزه ، چی کار کنه ؟؟ آآآخ مینا ولش کن . فقط یه نگاه بهم بکن ، می خوام باهات حرف بزنم . مینا باور کن منم ازش به فغانم ولی می دونم که قصدی نداره همش از سردلسوزیه. به خدا دوستش دارم .. باهمه ی سادگیش .. با همه ی وراجی اش .. باهمه ی ..دوستش دارم . مینا ..... مینا ... می شنوی ؟؟!!!
مینا صدای بلند افکارم را نمی شنود. از اتاق که بیرون می آید انگاری له شده . سرش را با ناتوانی به چپ و راست تکان میدهد.  به سمت پنجره ی روبه حیاط می آید و در مقابلش  می ایستد و به آسمان قرمز خیره می شود.
-    خدایا چه گیری افتادم ؟؟ نه راه پس دارم نه راه پیش ، این از مادر ، این از دایه ، کلفت چه می دونم هرچی که اسمش رو میگذارند .
موبایلش زنگ می خورد .روی صفحه ی  موبایل نمی دانم اسم چه کسی را می بیند که صدای بلند افکارش طنین انداز می شود.
-    اینم از زندگیم ! آخه این وسط تو رو کجای دلم جا بدم ؟؟
موبایل را جواب نمی دهد . سرش را بالا می گیرد . لبان قیطانی نازکش را بهم فشارمی دهد و چشمانش را می بندد.
-    ای خدا چه کنم ؟ یه شب تب ، یه شب مرگ . همگی مون رو خلاص کن . خلاص. همگی باهم .خلاص . خلاص.
و بعددر سکوت افکارهرسه مان مانند پنبه ی حلاجی شده  از هم دور می شود و در فضا معلق  . مینا مانتویش را در می آورد و به اتاق خواب می رود . نیر به سر قابلمه ومن  ... روی ویلچر.. با گردنی خمیده به انعکاس نور آفتاب پنجره خیره می مانم . دلم خروار خروار باران می خواهد و بوی خاک تر شده ولی به جای آن  سوزی از سرما کل خانه را پرمی کند ... انگاری قرار است آسمان سخت ببارد . با برفی که حجم و وسعتش ناپیداست . برفی سپید که روی همه چیز را می پوشاند . فقط برف . برف. برف.


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :