شعری از گروس عبدالملکیان

خُرده‌های تاریکی

 

درسایه ی چیزی که نیست

نشسته است و چیزی که نیست را

ورق میزند

 

او تکه تکه بیدار می شود

و تکه تکه راه می افتد

و تکه های بسیارش،  مرگ را کلافه کرده است

 

انگشتِ کوچکش که ازآسمان می گذرد

اجازه می گیرد

از او می پرسد:

غروب، جز برای غمگین کردن

به چه درد می خورد؟

همین!   پرسشی که پاسخ است

تا ابد زنده می ماند

پس رهایش کن، بگذار برود!

 

***

 

دیوانه است او

که هربار حرف م یزند

دیوار به سمتِ دیگرش نگاه می کند

 

دیوانه است او

که همچنان به کندنِ شب ادامه می دهد

و خُرده های تاریکی را

زیرِ تخت پنهان می کند

 

دیوانه است او

که گفته بود می رود

امّا رفت

و گفته بود می ماند

امّا ماند

و گفته بود می خندد

امّا خندید

دیوانه است او

که رفتن و ماندن و خندیدن را بی خیال شده

به کندنِ معنیِ «امّا»  فکر می­ کند

 

دیوانه باید باشد

که با طناب

او را به سپیده دم بسته اند

 

دیوانه است او

که دیروز تیربارانش کرده اند و

                                      هنوز به فرار فکر می کند


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :