سراب سادگي در شعر امروز / حميدرضا شكارسري

سراب سادگي در شعر امروز

حميدرضا شكارسري

در فرهنگ " معین " برای واژه ی  "ساده" کلمات و ترکیبات مترادفی به این شرح ذکر شده است :

" بی نقش و نگار ، بی آرایش ، بی زینت ، صاف ، هموار ، آسان ، خالص "

برای ورود به بحث سادگی در شعر ، حتی دریچه ی باز و روشن لغت نامه هم دچار قفل و بست نسبیت است . نسبیت هم دشمن شماره ی یک حد و مرز تعاریف به حساب می آید . نسبیت ، روایت ها و تعاریف کلان را خرد می کند و اجازه ی حکومت خرده روایت ها و تعاریف خرد را در حوزه ها و بافت های زمانی و مکانی متفاوت صادر می نماید .

با دقتی مجدد بر کلمات مترادف ِسادگی می توان نقطه ی هدف در شعر ساده را مورد سوال قرار داد . سوالاتی از این دست :

-    نقش و نگار ، آرایه و زینت شعر در برونه ی زبان قابل ردیابی است یا درونه ی زبان یا هر دو ؟ آیا همه ی شاعران در این مورد توافق دارند یا در میزان کمی و کیفی این آرایه ها هم عقیده اند ؟

-    آیا صاف و هموار صفاتی نیستند که بر بی آرایگی شعر تاکید می نمایند ؟ اصلا آرایه چیست ؟ آیا شعر بی آرایه وجود خارجی دارد ؟

-    آیا خالص صفتی نیست که بر نظامی ثابت و لا یتغير در شعری واحد یا گروهی از اشعار یک دوره تاکید می کند و همین تاکید راه را بر بدعت و نوآوری مسدود نمی کند ؟ آیا خلوص شعر بر تک صدایی وتک معنایی بودن شعر اشاره نمی کند و بدین ترتیب آيا اشعار چند صدایی و لایه لایه مند ِ به ناچار پیچیده ، در زمره ی اشعار ساده جا خواهند داشت ؟

-    آیا آسان بودن ، اساسا یک فضیلت برای شعر محسوب می شود ؟ آیا دو مخاطب ، یک شعر را به یک نسبت آسان و زودیاب یا سخت و دیریاب می دانند ؟

-   و بالاخرهآیا هر کدام از این صفات در طول زمان دچار تغییر و دگرگونی نمی شوند ؟ آیا سخت " خاقانی " همان سخت " رویایی " و ساده ی "باباطاهر" همان ساده ی " قیصر امین پور " است ؟

به نظر می رسد بحث شعرساده ، آنچنان هم که در ابتدا به نظر می رسد ،ساده نیست !

***

" مارشال مک لوهان " در سال 1964 برای نخستین بار در کتاب " شناخت وسایل ارتباطی " ، رسانه ها را به دو گروه سرد و گرم تقسیم نمود . در محاورات آمریکایی ها اصطلاح گرم به لطایف و نکاتی اطلاق می گردد که به خاطر صراحت و عریانی نیازی به تخیل و تلاش فکری مخاطب ندارند . در مقابل درک و لذت بردن از دقایق سرد احتیاج به قدرت تخیل و تلاش فکری مخاطب دارد . پس رسانه ی سرد دخالت ، همکاری و اشتراک مساعی مخاطب را در یافتن حلقه هایی که به عمد در متن مفقود مانده اند طلب می کند . رسانه ی سرد به دور از تشریح و توصیف و توضیح ، بخشی از اطلاعات را برگزیده و در اختیار مخاطب می گذارد و مخاطب برای ایجاد ارتباط موظف به تکمیل اطلاعات ارائه شده و اتمام فرآیند اطلاع رسانی است . رسانه ی گرم محصول آگاهی را در درست یا غلط در اختیار مخاطب می گذارد اما رسانه ی سرد پروژه ای بنام آگاهی رسانی را آغاز کرده است که نزد مخاطب به اتمام می رسد .

اما آیا تقسیم بندی رسانه ها به سرد و گرم به همین سادگی میسر است ؟

اگر یک طرف مبادله ی رسانه ای مخاطب قرار گرفته است ، پس با توجه به هویت مخاطب ، سرما و گرمای یک رسانه دائما در تغییر است . چرا که سطح اطلاعات و قدرت تحلیل فکری و استعداد ِ تخیل مخاطبان هرگز یکسان نیست .

از سوی دیگر خود رسانه نیز بر روی پیوستاری گسترده بین صراحت و پوشیدگی ، بین ارایه و کتمان اطلاعات قرار می گیرد .

" مک لوهان " کاریکاتور را  رسانه ای سرد می داند اما آیا کاریکاتور بدون شرح ، با کاریکاتور دارای نام و این دو با کاریکاتور دارای توضیح و مکالمات درون متنی به یک اندازه سردند ؟ آیا در ادامه ی پیوستار کاریکاتور به رسانه ی گرم و عریان نخواهیم رسید ؟

مجهول مخاطب و مجهول هویت متن رسانه ، توأمان معادله ی پیچیده ی دو یا چند مجهوله ای می سازد که نام بحث یعنی " سادگی " را به کلی از خاطرمان محو می کند ؟

***

اثر هنری فاصله ی بین هنرمند و مخاطب را پر می کند . به تعبیر بهتر اثر هنری باعث ارتباط آن دو است . ارتباط به معنای داد و ستدی بین دو سویه ی جریان ارتباطی است . پس می توان اثر هنری را نیز یک رسانه دانست . اگر رسانه های متعارف با روش هایی معنامند و فارغ از دغدغه های زیباشناختی  به انتقال اطلاعات می پردازند ، اثر هنری رسانه ای است که فارغ از نظام های معناشناسی متعارف با دغدغه های جدی و بی تخفیف زیباشناختی به ارایه  ی تجارب حسی می پردازد . عناصری که در ارایه ی این تجارب به کار می آیند هنوز وجهی نشانه ای دارند و وجه معنایی روشن و صریح و عریانی ندارند . پس جنس و شیوه ی انتقال اطلاعات در اثر هنری با رسانه های متعارف متفاوت است . اساسا نوع و شیوه ی انتقال اطلاعات در اثر هنری که متکی بر وجوه نشانه ای عناصر متشکله ی آن است ، آثار هنری را به نوع رسانه های سرد نزدیکتر می کند .

شعر نیز از این امر مستثنی نیست البته اما مانند دیگر رسانه ها بر روی پیوستاری گسترده بین شفافیت تا کدری و تیرگی واقع می شود .

اگر شعر را حاصل هنجارشکنی یا هنجارگریزی در درونه ی زبان بدانیم که از طریق اعمال تکنیک ها و شگردهای زبانی به دست می آید ، نمی توان شعری را تصور نمود که بدون تلاش ذهنی و مشارکت فکری مخاطب قابل درک باشد .

شعری که مطابق با معاییر سنتی سروده شده باشد به دلیل قدمت خویش بر بستر فهم عامه شکل می گیرد و گره هایی گشودنی تر دارد . این شعر به اصطلاح شعری ساده خوانده می شود .

طبعا شعری که از معاییر سنتی فراروی کرده باشد گره هایی ناگشوده تر دارد و مشارکت بیشتر و فعالانه تری از سوی مخاطب طلب می کند . مخاطب عام غالبا به دلیل حس نوستیزی برآمده از برخورد غیر حرفه ای و تفننی با شعر ، کمتر به مشارکت فعالانه در تکمیل فرآیند آفرینش شعر تمایل دارد و شعر را ساده نمی داند .

زمان در فرسودگی و خودکار نمودن معیار ها و تکنیک های شعری نقشی مستقیم ایفا می نماید و همین امر اشعار پیچیده و دیرفهم را به مرور ساده و آسان یاب می کند .

این زمان در مورد هنرمند به عنوان تولید کننده ی آثار هنری و مخاطب به عنوان مصرف کننده ی این آثار سرعتی یکسان ندارد . امروزه به خصوص با تمایل گروه های عمده ای از هنرمندان به بهره وری از آخرین تکنیک ها و شگردها و تازه ترین فرم ها و ساختار های هنری ، و برعکس دورماندن بخش وسیع تری از مخاطبان به عنوان مخاطبان عام از جریان های  پیشرو شعری ، اختلاف فاز بین زمان خودکارشدگی معاییر شعری نزد هنرمند و مخاطب بیشتر و بیشتر هم  شده است .

بنابراین در جامعه ای که سهم هزینه های فرهنگی به خصوص ادبی و باز هم به خصوص شعر در سبد اقتصادی خانواده ها بسیار ناچیز است و سرانه ی مطالعه در آن از متوسط جهانی به مراتب کمتر است ، نمی توان انتظار داشت که مخاطب با اثر هنری نوآیین مأنوس گردد به نحوه ی رویارویی و خوانش آن آشنا گردد و از آن لذت ببرد . این مخاطب بخصوص وقتی که شعر را فارغ از ارجاعات روشن سیاسی و اجتماعی و صرفا متوجه فرم و ساختار خود می یابد بیش از پیش از آن می گریزد . چرا که آن را بدون رسالت ها و نیز وظایفی که قرن ها بر دوش داشته است ، در موقعیتی تازه ، ناشناس و غریب می یابد و نمی تواند با آن ارتباط بر قرار نماید .

***

نمی دانم این حرف جالب را چه کسی گفته است که : همه ی حرف ها زده شده اند ! شاید بتوان این نقل قول را به صورت دیگری نیز مطرح کرد که ظاهرا به صحت نزدیک تر است : همه ی حرف های بزرگ و کلی زده شده اند !

شاعر امروز اگر بخواهد حرف تازه بزند برای فرار از تکرار مکررات باید از دریچه ی کوچک خود به جهان بزرگ ، نگاه بیاندازد . ناگزیر شعر او رنگ و بویی از فردیت خواهد داشت و خواه ناخواه شخصی خواهد بود . جزء نگر خواهد بود و به تبعیت از نگاه امروز بشر به جهان ، عینی گرا نیز خواهد بود . این شعر بر فهمی متکی است که مختص شاعر است . حالا اگر مخاطب که لزوما تجارب بعضا پیشرو و آوانگارد شاعر را هم ندارد ، بخواهد با شاعر همذات پنداری نماید و موفق به فرافکنی خود به فضای شعر شود ، کاری بس دشوار پیش رو خواهد داشت . او اگر پیش از این با عوالمی از این دست انس مستمر نداشته باشد ، احتمالا موفق نخواهد شد و به نتیجه نخواهد رسید .

 ناگفته پیداست که شاعری موفق تر است که بتواند متنی بیافریند که قابلیت جذب و هدایت طیف وسیع تری از مخاطبان را به جهان غریب و ناشناخته ی شخصی اش داشته باشد .  متنی که با کد ها و کلید هایی کارآمد ، هم امکان تأویل و خوانش به مخاطب می بخشد و هم در جهت تأمین این امکان خواننده را به تلاش و تحرک ذهنی فرا می خواند . البته شاعر این کار را ناخودآگاه انجام می دهد . هیچ شاعری هنگام کار ، به مخاطب و سادگی یا صعوبت شعرش نمی اندیشد . شاید به تعبیری بتوان گفت شاعر به هنگام سرایش شعر ، تنها و تنها ملاحظات زیبایی شناسانه دارد و بس . او اندیشه ها ، باور ها ، تعهدات و التزامات انسانی و اجتماعی و سیاسی و ایدئولوژیک خود و البته دانش و تئوری های ادبی خویش را درونی کرده و به طور خودکار اعمال و اجرا می نماید .

***

آیا شاعری که دنیا را نه از دریچه ی ایدئولوژیک و کل نگر یک انسان ِ نوعی ، بلکه از دریچه ی فردی خود می بیند ، با تقلیل جهان به بخشی از آن به جای ساده نویسی ( در رویای تازه نویسی ) در واقع ساده اندیشی نکرده است ؟ به عبارت دیگر آیا جزء نگری  او جزئی نگری نیست ؟

دیدیم که سادگی شعر مقوله ای نسبی است و به همین دلیل به خودی خود یکی ویژگی مثبت یا یک فضیلت محسوب نمی شود .

از سوی دیگر دیدیم که شعر به دنبال انتقال اطلاعات از راه نظام های معناشناسانه ی متعارف نیست بلکه تجارب حسی شاعر را با واسطه ی تکنیک ها و شگردهای زبانی ارایه می دهد . " من " در شعر کلاسیک " من " متشخص فردی شاعر نیست . خود ِخود شاعر نیست . بلکه " من " نوعی و انسانی اوست . لاجرم نگاه او نگاهی کل نگرانه است . نگاهی کل نگرانه به جهانی یکپارچه با قطب های دوگانه ی کاملا مشخص . خوب و بد ، خیر و شر ، زشت و زیبا ، سیاه و سفید .

اما امروزه این دوگانه ها وجود خارجی ندارند ، یا حداقل وضوح سابق خود را از دست داده اند . یکپارچگی جهان جای خود را به تکثر و تَشتت شگفت آوری داده است که انسان را دچار سردرگمی و سرگشتگی کرده است . او " من " نوعی و انسانی خود را در غبارآلودی جهان شلوغ و پر سر و صدای امروز گم کرده است . جهانی پیچیده و گیج کننده .

آنچه شاعر کلاسیک می دید به واسطه ی یکپارچگی جهان می توانست نماینده ی کل جهان باشد . پس او جزءنگری هم که می کرد انگار ِ کل را می دید . به همین خاطر ، یار و خانه و باغ و شهر و آسمان او هیچ تفاوتی با یار و خانه و باغ و شهر و آسمان شاعران دیگر نداشت .

اما آنچه که امروز شاعری از دریچه خود ، از این جهان پیچیده و تکه پاره می بیند ، فقط مختص خود اوست و انگار ملک شخصی خود اوست و هرگز حتی با شاعر همسایه اش یکی نیست . پس به شدت شخصی است .

به این ترتیب شاعر امروز جهان را تقلیل نداده است ، این جهان علي رغم وسعت و پیچیدگی های شگفت آورش ، خود تقلیل یافته است . شاعر امروز ساده اندیش نیست بلکه تمام آنچه که می بیند و حس می کند و تجربه می نماید ، از این که می سراید فراتر نیست اما چون بازآفرینی مقوله ی پیچیده ای است ، خود نیز پیچیده از آب در می آید . شاعر امروز اجزای جهان را می بیند و به تجربه ی همین اجزا بسنده می کند ، چرا که دستیابی به کل دیگر ممکن نیست . اصلا کدام کل ؟!

البته گروهی از شاعران با تکيه بر آموزه های وحیانی ، قادر به وحدت بخشی به این کل پاره پاره می شوند یا گمان می کنند که شده اند . همین باعث ساده تر شدن شعر آنان می شود . شعر نو شاعران انقلاب چون " قیصر امین پور " یا " سلمان هراتی " از این رو ساده تر به نظر می رسند . اما مثلا شعر " براهنی " و شاگردانش که به طور طبیعی یا تصنعی برآمده از آموزه های پست مدرنیستی است نمي تواند به این گونه سادگی تن دهد . پست مدرنیست و کلیتی واحد ؟! پست مدرنیست و کلان روایت ؟ !

و اگر سادگی یا پیچیدگی را به خودی خود فضیلتی به حساب نیاوریم هر گروه از این شعرها را باید با توجه به گفتمان فکري حاکم بر آنها خواند و تأویل و نفسیر نمود . بی آنکه پیش فرضی ذهنی ، قضاوت را آلوده به جانبداری غیر منصفانه و غیر علمی نماید .

***

بر خلاف آنچه در نظر اول به نظر می رسد زبان نه محل تفاهم بلکه شاهراه سوءتفاهم است و این از سرشت نشانه ای – استعاری کلمه برخاسته است . کلمه ای که حاصل لقاح تصادفی دال و مدلول و تولد نشانه است که تنها راه شناسایی آن تمایز با دیگر نشانه ها است . اما از آنجا که این کلمات در بازی دایمی نشانه ها بر محورهای همنشینی و جانشینی زبان در بافت های مختلف زمانی و مکانی هویتی تازه و دیگرگون می یابند ، تمایز آنها از یکدیگر لزوما باعث شناسایی دقیق آنها نمی شود و سوءتفاهم پی ریزی می گردد .

حالا در چنین عرصه ای ، متنی که خود نیتی جز لغزاندن مدلول ها ندارد و کلمات در آن سرخوشانه بین محور های همنشینی و جانشینی در حال تاب خوردن هستند ، حداقل در برخورد اول کمتر بامخاطب به تفاهمی سریع و بی واسطه تن می دهد . متنی بنام شعر :

" همسایه ی تو طناب ! / جریانی باریک است / و در این باریکی / کسی به چاه تو می افتد / کسی به چاه تو بالا می افتد "

تردیدی نیست که شعر " یدالله رویایی " به نسبت  شعر معاصر ایران شعری دشوار به حساب می آید . شعری پیچیده که روابط دور کلمات آن را شکل داده و مخاطب برای درک آن به جهشی در حجم شعر ، بین کلمات موجود و محذوف نیاز دارد . کاری که غالبا چندان ساده نیست .

در این شعر طناب و همسایه اش ، جریان باریک با همدستی چاهی در بالا ، روی هم رفته تصویری از دار آفریده اند . همجوشی فوق العاده کلمات و سردی لحن شاعر ، حضور دار را اجرا نموده اند . از سوی دیگر وجود چاه در بالاي سر محکوم که قاعدتا باید در آن " افتاد " ، مضمون یا تصویر زبانی " بالا " افتادن را به خوبی جا می اندازد . ضمنا " بالا افتادن " در این شعر " عروج " را به ذهن متبادر می سازد و مخاطب را تا حدی با موضع شاعر آشنا می کند .

اما این متن را ببینید ( نگفتم بخوانید ! ) :

" من سی ساله بودم / پدر سی ساله / مادر سی / ولی خانه سال و همه سه شده بودند و در سی / و فرقی نداشت چه فرقی نداشت با نداشت در چه سالی نداشت / نخورده باور / نکرده کار و کتک خوری ؟ / مثل همین زمین فوتبال / افتاده بودم زیر پاها لگد می خوردم / یک لندهور که این هوا پا داشت / پر بوی پا / با دهانی که در چکمه / آن ته زندگی .... داشت می زد / در ها مغازه های را ریخته بودند توی پیاده رو / و بوی زن را / از تن جوی آبی که آستین کوتاه .... در آوردند / تهران و دود / با هم دود می شدند و می رفتند این هوا دور ! "

زبانی جنون زده و جان به در نبرده از تروری برنامه ریزی شده / نشده که ابهام را با پیچیدگی ذاتی شعر امروز اشتباه گرفته است . پازلی که در چینشی تصادفی ، در خوشبینانه ترین حالت نثری ساده حاوی روایتی شخصی از حادثه ای اجتماعی – سیاسی است . دشواری این شعر حاصل پیچیدگی  ساختاری نیست ( چنانچه در شعر " رویایی " دیدم ) بلکه حاصل بی معنا کردن عبارات به طمع پر معنا کردن متن یا گل آلود کردن متن به منظور عمیق نشان دادن متن است .

در این آثار که امروزه ، البته کمتر از دهه ی پر تلاطم 70  هنور رواج دارند ، زبان و حتی بیان شاعرانه کاملا به لحن محاوره ای نزدیک شده است و درک بسیاری از عبارات به مثابه رویارویی با جملات روزمره به هیچ وجه دشوار نیست . اما مقابله ای فاقد نظام مندی با صرف و نحو سالم در بعضی از سطرها و فقدان ارتباط ساختمند بین سطرها ، کلیت متن را ناخوانا نموده است و دچار ابهام کرده است . تصنع و تکلف " علی عبدالرضایی " در برخورد با زبان ، آن هم در همان لایه ی اول زبانی (حوزه ی دال ها) متن را آشکارا به سمت دشواری پیش برده است . برخوردی که نه به ضرورت پیچیدگی ذاتی شعر و نه به ضرورت پیچیدگی موضوع و نه حتی به دلیل زاویه ی دید خاص شاعر به جهان رخ داده است  و به همین دلیل تصنع و تکلف متن را برجسته می کند .

چنین دشواری در متن هیچ کمکی به ارتقاء سطح فرهنگی مخاطب نمی کند و از سوی دیگر چالشی است که به جای افزایش زمان رویارویی مخاطب با اثر هنری ( طبق توصیه ی فرمالیست ها ) به سرگیجه ی او منجر می شود .

تردید ندارم که فلسفه ی دشواری شعر امروز در این سرگیجه  خلاصه نمی شود ! اما تردید دارم که تمام شاعران امروز دچار نوعی سادیسم ادبی نباشند !


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :