شعری از علی الفتی

تکلیف چهره ی من روشن نیست

 

 *

 

پس تکلیف آن چهره

که از آفتاب پنهان می کردی  چه می شود؟

هر آینه  می افتد در آینه

 

خطوط نکشیده، را می شود به مفتولی پیچید

تا گوشواره شدن را دریابند

برای بدرقه ی شنوایی ،ناشنوا می شوی

باد پیچیده ی دی ماه درخت

فراخوان برف است    درنابینایی ات                                  

برمی گردی با دستاری از برف

یکریز ،خونِ سفید می چکد    از نا برگشتن ات

بینی ات را نمی بیند چشمهایت

دامن بو را می کشد تا از زندگی عبور نکند

 

 

به باد سپرده است آن گیسو

تناور سبز است  که می بیند از دور چشم به راه  رفتنت

 

علی الفتی /کرمانشاه زمستان92


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :