داستانی از آذردخت ضیائی

نویسنده : آذردخت ضیائی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم شهریور ماه ١٣٩٣


من ساخته ی دست خودم هستم؟

 مادرم رنگ پوستم را دوست نداشت . به یاد می آورم  که ماده ای سفید رنگ را با آب مخلوط می کرد  به صورتم می مالید که پوستم  به قول خودش صورتی رنگ شود. شکل چشمها و فرم بینی ام هم که آزارش میداد . میگفت :"به خانواده ی اون پدرِ پدرسگت رفتی " من هیچ مخالفتی با سگها یا پدرم و یا خانواده اش نداشتم اما می دانستم که ناخنهایشان خانوادگی بی ریخت است و فرم بینی شان سر پایین.  در هر حال مادرم بعد طلاقش هیچ دل خوشی نه از پدرم داشت ، نه از خانواده اش و احتمالا نه از من،  که یادشان را برایش زنده می کردم. این اواخر ابروهایم را هم با مداد پر رنگ می کرد و روز شماری می کرد زودتر 18 ساله شوم تابینی ام را به دست جراح ها بسپارد.  اما خواهرم را خیلی دوست داشت به قول مادربزرگ کپی برابر اصل مامان بود . حتی طرز راه رفتنش با او  مو نمی زد ، شانه هایش را کمی خم می کرد و یک پایش را روی زمین می کشید. مادر همیشه از او و اخلاقش راضی بود . به نظر او سیما دختر عاقلی بود و سارا بداخلاق و عصبی .

یادم می آید یکبار مادرم مسافرت بود  و ما را دست مادربزرگ سپرده بود ، سه شنبه بود و ما هر هفته امتحان شفاهی تاریخ داشتیم ، من تا صبح نخوابیده بودم و اصلا حوصله بزک با ماده سفید رنگ مامان را نداشتم. بعد از صبحانه صورتم را با صابون شستم و بی توجه به اعتراض  های مادربزرگ و قیافه ی حق به جانب سیما به مدرسه رفتم. اولش نگاه ها سنگین بود ، فکر می کردم که من را  نشناخته اند. اما بعد از امتحان تاریخ و تعریف و تمجید معلم ، دیگر خودم هم کرم سفیدساز مامان و آن مداد ابرویش را فراموش کرده بودم. تقریبا ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر بود که به خانه رسیدم . کفشهای مامان را که دم در دیدم به سرعت داخل دویدم و با ذوق از نمره ی کلاس تاریخ و نظر معلم گفتم. اولش احساس کردم که صدای آفرین هایش را می شنوم که کم کم بلند می شد ، اما به محض اینکه چشممان به هم برخورد کرد ، رنگش پرید . زل زده بود به من و حرف نمی زد . باور کنید اگر چند ثانیه دیگر سکوت می کرد شلوارم را خیس می کردم. در آن چند دقیقه هزار فکر به ذهنم رسید، نکند از تلفن های شبانه ام با مهدی پسر عمویم  چیزی به گوشش رسیده و یا  نمره ی فضایی ریاضی ام را دیده ؟!!!!

به سمتم آمد و مقنعه را از سرم بیرون کشید ، با صدای جیغ مانندی گفت: "با این ریخت و قیافه رفتی مدرسه ؟" مانده بودم کدام ریخت را می گوید ،که یادم از کرم و مداد و باقی ماجرا آمد . گفتم : مهم نیست مامان ، همه من را شناختند و کسی هم به نظرش نیامد  که من تغییر کردم . با جمله ی آخرم از کوره در رفت ، گفت: "برو تووی اتاق ، حق نداری دیگه اینجوری بری بیرون ،  تو انگار خودت را تووی آینه ندیدی؟"

راست می گفت من خیلی کم خودم را در آینه نگاه می کردم. به اتاقم که برگشتم حرفش در گوشم می پیچید.راستی من چرا اینقدر کم در آینه نگاه می کنم ؟ شاید چون در اتاقم آینه نداشتم ، شاید هم چون مامان نقش آینه را خوب بازی می کرد.

فردای آن روز بلافاصله بعد از مدرسه رفتم و یک آینه خریدم ، صبح و ظهر و عصر بارها و بارها بعد آن روز به خودم در آینه نگاه می کردم. کم کم داشت از  خودم خوشم میامد ، گونه های هیچ کدام از دوستانم مثل من  نبود ، اغلب لبهای نازک و رنگ پریده داشتند ، اما لبهای گوشتی من  با رنگ آلبالویی اش... اتازه فهمیدم که مهدی چرا هر شب یک ساعت تمام با من حرف می زند و دل ندارد تلفن را قطع کند...

تمام این حرفها را به خودم می گفتم و شعفی غیر قابل وصف درونم را پر می کرد، اما حرف های مامان را چه باید می کردم. من آن کرم دست ساز را دوست نداشتم  و از جراحی بینی هم خیلی می ترسیدم.

چند روزی فکرم درگیر بود ، مامان هر روز صبح قبل از مدرسه و پیش از هر باری که می خواستم پایم را ازخانه بیرون بگذارم من را روی صندلی می نشاند و بزکم می کرد.

یک روز با یکی از دوستانم ندا ، که علاقه زیادی به آرایشگری داشت حرف می زدم، او متوجه غیر طبیعی بودن رنگ پوستم شده بود ، همانطور که حرف می زدیم وسط حرفهایش از آرایشگر ماهری در شمال شهر حرف زد که هر ماسکی که مشتریانش می خواهند می سازد. آنها به او مشخصات می دهند و او هم ماسک را می سازد . مشتریان راضی بودند و ندا  هم می خواست برود و این آرایشگر را از نزدیک ببیند. از او خواهش کردم که من را هم با خوش ببرد.

شنبه بود و مامان طبق معمول دوره ی دوستانه داشت . با ندا قرار گذاشتیم که سری به سودابه آرایشگر ماسک ساز بزنیم .

در یک سالن بزرگ با سه اتاق کار میکرد. چهره معمولی داشت و اصلا هم آرایش نکرده بود . وقت قبلی نداشتیم ،به همین خاطر به سختی قبول کرده بود که راهمان دهد ، در واقع چرب زبانی های ندا کمک کرد که بتوانیم وارد شویم. روی کاناپه قهوه ای رنگ گوشه ی سالن نشستیم. اولش هیچ کداممان حرف نمی زدیم. سودابه مشغول کارش شد ، اما بعد از یک ربع ساعت ، رویش را به سمت ما کرد و پرسید : چه کاری دارید ، ابرو ، بند ، رنگ مو ، کوتاه ، سشوار ، چی ؟

خواستم بگویم هیچ کدام ، ما آمده ایم ماسک هایتان را ببینیم که ندا قبل من پیش دستی کرد و گفت ، مانیکور داریم .مانده بودم مانیکور چیست ، اما بعد از اینکه مارا به اتاق سمت راست راهنمایی کرد با دیدن کسانی که در حال مانیکور کردن بودند متوجه شدم که لفظ قلمِ همان سوهان کشیدن خودمان است. ندا جواب نگاه پر از پرسشم را با لگدی که به پایم زد داد. نشستیم و ناخنهایمان را مانیکور کردیم

بعدا فهمیدم که ندا می خواهد پیش زمینه دوستی با سودابه خانم را بریزد و بعد کم کم پی به راز ماسکها ببرد.  از ذکاوتش خوشم آمد.

بعد از آن روز چند شنبه ی دیگر را هم با سودابه گذراندیم. کم کم روابطمان نزدیک شده بود ، ندا خیلی خوش سرو زبان بود و من هم استعداد آرایشگریم را کشف کرده بودم،گاهی وقتها به سودابه خانم کمک می کردم.

در این مدت استفاده از کرمهای سفیداب سرخاب مامان خیلی خسته کننده بود. اما هیچ چاره ای نداشتم ، حوصله ی غرولند هایش را وقت برگشتن از مدرسه یا  ربط دادن تمام اتفاقات بد یک روز را به شباهت من و خانواده ی پدری نداشتم .

بعد از چند ماه بالاخره وقتش رسید و  یک روز که با سودابه تنها بودیم حرف را کشیدیم سمت ماسکها و  طرز ساخت و استفاده شان. سودابه اولش از جواب دادن سر باز می زد ، معلوم بود که علاقه ای به ادامه بحث ندارد ، اما وقتی من از استعدادم در نقاشی گفتم و پیشنهاد دادم که اگر کاری بلد باشم مجانی به او کمک می کنم ، نرم شد.

گفت که سه سال است این کار را مخفیانه انجام میدهد. و درآمد اصلیش از همین کار به دست میآید. می گفت مشتریانش تنها خانمها نیستند و خیلی وقتها آقایان هم پیشش می آیند و درخواست ماسک می دهند . شکل ماسک ها خیلی متنوع است و بعضی وقتها یک نفر 3 جور ماسک سفارش می دهد.

از سودابه خواستم که یک ماسک را نشانم دهد . خندید ... اما نمی دانم چه شد که بدون چون و چرا کلید را از تووی کشوی میز در آورد و به اتاق رفت . بعد از چند دقیقه ، خانمی با پوست چروکیده و پلکهای برآمده از اتاق بیرون آمد که لباس سودابه را پوشیده بود. من و ندا خشکمان زده بود ... اصلا نمی شد تشخیص داد که این همان سودابه است. گفتم فوق العاده است... ولی این چه ماسکی است؟ چه کسی خواسته که ماسکی با این صورت چروکیده و قیافه ی  نزار داشته باشد. سودابه لبخندی کنار لبش انداخت و گفت ،الان زود است که این چیزها را بفهمیباید به راز ماسک ها پی ببری

تمام آن شب فکرم درگیر ماسک بود ، تعجبم از طبیعی بودنش و وجود این همه مشتری برای ماسک یک طرف ، و درخواست یک نفر برای  صورت چروکیده و زشت طرف دیگر. هر چقدر فکر می کردم به جایی نمی رسیدم .

 آن شب  وقتی به صورت خودم در آینه نگاه کردم ، دیگر  واقعا به سلیقه ی مامان شک کردم . او چطور لبان به این زیبایی و پوست صاف و بدون جوش و چروک من را نمی دید؟

فردای آن روز تا شنبه را حسابی فکر کردم ، تا اینکه یک تصمیم جدی گرفتم.  برنامه ی شنبه هفته ی بعد را ندا به خاطر مشکلی که داشت کنسل کرده بود. اما من تصمیم گرفتم که تنها پیش سودابه خانم بروم و پیشنهادی به او بدهم.

ساعت 6 غروب بود که رسیدم ، سودابه خانم دو تا مشتری داشت و من مجبورشدم تا رفتنشان صبر کنم. وقتی آرایشگاه خلوت شد و با سودابه تنها شدم به او گفتم که حاضرم کل تابستان را مجانی برایش کار کنم و در عوضش می خواهم که او ماسکی برای من بسازد که گونه ها و لبها و پوست صورتش شکل من باشد و چشمها و ابرو و بینی اش شکل مادرم.
برایم جالب بود که اصلا جا نخورد ، فقط خندید ، یعنی بهتر است بگویم قهقهه زد. گفت اگرچه دستمزد این ماسکها خیلی گرانتر از شاگردی توست ، اما چون در این مدت به تو علاقه مند شدم این کار را برایت می کنم . از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم . از جایم پریدم و در آغوشش گرفتم.

مراحل ساخت ماسک تعریف شده بود، تقریبا بین پانزده تا بیست مرحله داشت. در هر مرحله ماسک یک هفته تا ده روز روی صورت فرد می ماند تا طبیعی شود. برای من هم همینطور بود ، سودابه عکس مادرم را به آینه اتاق تاریک گوشه ی چپ سالن چسبانده بود و هر بار که ماسک را تکمیل می کرد شباهتش به مادرم بیشتر می شد.

من تفاوت را در رفتار مادرم احساس کرده بودم ، حداقل غرولند هایش کمتر شده بود. برایم عجیب بود که متوجه وجود ماسک نمی شود ، نمی دانستم این را مدیون هنر سودابه هستم یا بی توجهی مادرم.

بعد از 6 ماه اخلاق مامان با من قابل مقایسه با قبل نبود . سیما هم خیلی خوش اخلاق شده بود . حالا دیگر معلوم بود که خواهریم. خیلی شبیه هم شده بودیم . "مامان می گفت می دانستم همین که بزرگ شود شبیه خودمان می شود .تخم و ترکه ی اون پدرت حتی غیرتِ موندن توو وجود بچشو هم نداره " نمی دانستم باید به حرفهایش بخندم یا گریه کنم . عادت کرده بودم که خودم را بی تفاوت نشان دهم .تازه همه چیز آنقدر بهتر شده بود که دیگر به فحش کشیدن خانواده ی پدری  اهمیتی نداشت.

 امروز که این حرفها را برایتان می زنم دوسال گذشته و ماسک کاملا  روی پوستم نشسته. مادرم حالا من را عزیزم صدا می کند ، سیما مشکلات شرکت در کنکورش را با من مطرح می کند و مادربزرگم وصیت کرده که قرآن روی کفنش را من بنویسم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : من
آدرس اینترنتی : http://

خیلی خوب بود :)

ارسال شده توسط : الهام
آدرس اینترنتی : http://

خیلی وقت بود داستان خوب نخوونده بودم. نه که نباشه نه بود من وقت نداشتم
موفق باشید
در خلال خوندن فکر کردم چرا نباید این سطرها و روی کاغذ میدیدیم