چهار خوانشِ جنگی از مجموعه"هرگز به جنگ سيگار تعارف نكن" سروده تیمور آقا محمدی / پیمان سرمستی

نویسنده : پیمان سرمستی
تاریخ ارسال : پانزدهم تیر ماه ١٣٩٣


چهار خوانشِ جنگی

يادداشتي بر كتاب "هرگز به جنگ سيگار تعارف نكن"

سروده تیمور آقا محمدی

پیمان سرمستی

سوژه ای به عنوان جنگ ذاتن یک نقدِ تاریخی ی عمیق در جهانِ مدرنیته ی امروز است که کشفاکشفِ هر هنرمندی برای بازگویی ازیک اسطوره ی درخشان و دستاویزی رهایی بخش از کوله بارِ اندیشه های انسانگرایی در ذهنِ نویسنده است.
عنوانِ " هرگز به جنگ سیگار تعارف نکن" در واقع نمودِ بارز در رویارویی ترس از جنگ است  که شاید در برخی مواقع اصلن شوخی بردار نیست که در ابتدا این مفهوم به ذهن متبادر می شود ولی در جای جای این اثر پیراهنِ آشتی با مخاطب به تن می کند و حتا در صورِت لزوم شور و هیجانِ عاشقانه را در بر دارد.

اول:
جنگ و اکسپرسیونیزم


تنش و اضطراب و موقعیت های خاص و بی قراری ها
اگر اکسپرسیونیزم به مثابه آفرینش باشد *روایتِ احساس موردِ بحث نیست بلکه احساس را تصویر و یا نام گذاری کرده است.*
"اخبار جنگ را
می توانی از دکه روزنامه فروشی بخری
روی آن سبزی پاک کنی
شیشه ها را برق بیندازی
ولی سعی کن
برای پسرت موشک بسازی
یا قایقی
که بچه ها سوارش شوند."
که به نوعی کمرنگ در این سطرها نهفته است چرا که *اشاره به احساس، آغازِ کلی گویی است؛ نوعی طبقه بندی .*

دوم:
بیوگرافیک ِجنگ


هر پدیده ای در سیرِ تاریخ یک بیوگرافی دارد، رمزگانِ آشنا و غریب به دنبال دارد که کشف و شهود مدلول بر آن است.
ادبیات هر چند سرتاسر در گستره ی این اندیشه (بیوگرافی) است اما احتیاج به یک بازخوانی ی عمیق دارد و آنجا که دستادستِ یک موضوعِ خاص مثلن جنگ به حرکت می افتد مقداری خوانش ِ مخاطب و منتقد برای بازگویی به چالش کشیده می شود و این دلیل بر تفکر است هر چند پائین.

"دهانم را می شویم
مبادا کلماتم به هوای غریبه آلوده باشد
چشم هایم را می بندم
مبادا جز "تو" کسی را ببینم."
یک خوانش ِ خلاقانه و استعاره ای از واژه ی تو در سطر آخرینِ این شعر جنگ و پدیده های آن است که در زمره ی تماتیکِ بیوگرافی جان ِ تازه گرفته و مخاطب را به سنگرِ ابهام می کشاند که لازمه ی هنرِ مدرن در تربیتِ ابهام است.

سوم:
جنگ و سوسیالیزم


جنگ ویران کننده است هم خاک را و هم هر انسانی را که بر روی آن خاک حقِ زیستن دارد پس هر جنگی نوعی حق طلبی ی آزاد گرانه است چون انسان با اندیشه هایش زیستمان می کند.
اگر سوسیالیزم به مثابه انسان باشد
توانِ دیدنِ این همه خشن گرایی را ندارد چرا که اساسن جنگ برای آسایشِ یک ملت و تاریخ در بسترِ ایستادگی و شجاعت است که در پدیده های مختلف نمایان می شود.  
پدیده ی ادبیات (در مقابلِ جنگ) پَسگرای خشونت و خشن گرایی ی انسانیست و هنرمند با هنرش به این محدوده ی بزرگ خاتمه می دهد.
هنرمند با نمایشی که جنگ برای ملت و هموطنانش به اجرا گذاشته است ویران می شود چرا که دیگر سوسیالیزم وطنش نیست
هم نوعآنش است که به خون غلتیده اند برای آزادی و اصالتِ اندیشه.
"چیزی از تو نمی یابند سرباز!
این را همه می دانیم
جز مادرت که به بولدوزرها التماس می کند."
شورشِ با دلیلِ هنر در راستایِ طغیانِ واژه ها – ادبیات-  در سطورِ بالا به آشکار پرده ی ایماژیسم را می درد و به آسودگی در زبان دست می یابد.
ویرانی بیش از این؟ آنقدر منطقِ هنرمند بالاست که باید به ابزارِ جنگ یعنی بولدوزر برای آزادی ی هموطنش التماس کند هرچند در استعاره ی واژه ی بزرگی مانند مادر.
فلسفه ی مادر و جنگ بُنپایه ی تاریخ است.
"آن قدر نیامدی
که پدر، مادر، برادر و خواهرها
برای دیدنت شهید شدند."
یک واقع بینی از جنگ که در همان تماتیکِ ویرانی بیان شده است.
تاویلِ دیگر:
"هرگز به جنگ
سیگار تعارف نکن
آتشِ فندکش
روزگارمان را سیاه می کند."



چهارم
جنگ و عشق


عاشقان در جنگ چه کردند!؟
اگر دیالکتیکِ جنگ با عاشقان جدایی است پس فستیوالی از عشق می خوانیم
 ادبیات نشان دهنده ی کارناوالِ مرگِ عاشق و معشوق در جنگ است ؟
طلاقِ عاشقانه در کشاکشِ جنگی در گرفته از سوی تخیلی خشن منجر به جدایی و دلسوزی برای زنانگی و مردانگی است که در تعبیری شاعرانه به این نتیجه می رسیم که جنگ خواه یا ناخواه تولیدِ غم می کند و عظمتِ این اندوه واری سر سپرده گی ی عاشقان است و نهایتن زیبا و دلچسب است.
در نگاهی جامعه شناسی می توان به این نکته توجه داشت که زایشِ جنگ نیرویی مولد در خود پنهان دارد که توسط هنر شکوفا می گردد:
ادبیات (نامه های عاشقانه، داستان و ....) سینما، عکس و.......
 
"در 9:30 دقیقه دوستت دارم
آن گاه که
بچه ها مدرسه اند
ظرف های صبحانه را شسته ای
رادیوخاموش است
و تو
سعی می کنی گریه نکنی."
این تویی که سعی در گریه نکردن دارد تاویلِ زیبایی از جدائیست یک تابلوی رنگارنگ از جنگیست که به دلیلِ آزادی عشق را تحتِ شُعاع قرار م دهد و منجر به خلقِ اثری استوار به پایه های عشقی آتش برانگیز است چه در معنای زمینی و آسمانی.

اما در لحظه ای هم بیان گرِ عشقی متفاوت از نقاشی ی جنگ است:
 "مانده ایم
با فنجانی که به لب هایت عادت کرده
آوازی که دنبالِ دهانت می گردد
چروکی که بر پیراهنت در کُمد نشسته
زنی که هر روز دو بشقاب سرِ میز می گذارد
چه کنیم."
جنگ و عشق در بی تابی حسی مشترک دارند؛ یک بی قراری ی محض که تا ابد در خاطره ها می جوشد و آغازگرِ چشیدنِ شکستی تلخ و شیرین است.
اینکه به عبارتی جنگ؛ نیست کننده ی عاشق یا معشوق و هست کننده ی عشقی سراسر تپنده که در زمان تعریف می شود و تاریخِ انقضاء ندارد.

و در پایان
عشق فصلی تازه در جنگ و خون و آزادی است:
"وقتی تو نیستی
نه صلح شادم می کند
نه جنگ دلگیرترم."

 




* موران برنا- داوران ناصر- نظریه های ادبیات و نقد- انتشارات نگاه 1389


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : پیاده رو
آدرس اینترنتی : http://

سلام دوست عزیز . ما مشکلی نمی بینیم . متن ارسالی شما کاملن در کنار تصویر قابل رویت است .

ارسال شده توسط : پیمان سرمستی
آدرس اینترنتی : http:/

سلام عکس روی جلد کتاب که همراه این مطلب چاپ شده است نمی گذارد بخشس از متن خوانده شود

ارسال شده توسط : تيمور آقامحمدي
آدرس اینترنتی : http://estekanetalkh.blogfa.com/

خسته نباشيد. لطفن سري به وبلاگم بزنيد. مطلب فوق درباره ي كتاب من است كه متاسفانه اشاره اي به آن نشده است.
با مهر

ارسال شده توسط : تيمور آقامحمدي
آدرس اینترنتی : http://estekanetalkh.blogfa.com/http://

سلام
تصوير جلد كتاب "هرگز به جنگ سيگار تعارف نكن":
http://harfeaz.persiangig.com/image/Sigar-smal-tak.jpg