داستانی از آزاده هاشمیان

نویسنده : آزاده هاشمیان
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٣


راه و چاه

آزاده هاشميان



گردن لق لقویت را آرام بگذار روی شانه من. من می زنم پشتت، تو آروغ بزن. مادربزرگت می گوید نوبرش را آورده ام. انگار بچه اولم است. بعد از دو تا بچه. آن هم پسر. خوشحال است که این دو تا عین پسر خودش در خانه با شکم جلوداده و در حال خاراندن پس گردنشان راه می روند.  تو فرق داری اما. ضربان قلبت را از همان اول حس می کردم. وقتی کسی مرا نمی دید با آن شکم قلنبه حرف می زدم و ازشخواهش می کردم که دختر باشد. من خواهر نداشته ام. کرکرهای دخترانه ام را با تو می کنم. همه چیز را به تو می گویم. با آمدنت زندگی ام عوض می شود. به من گوش کن. هیچ کس مثل مادر دلسوز دختر نیست.
حریره بادامت را تا ته بخور. نریزیروی فرش، قربان آن چشم های گرد و سیاهت بروم. تازه شسته امش برای عید. خرده نان های روی زمین را نخور.
جلوی پایت را نگاه کن. با هم راه می رویم. من این بالا، کلافه از کند راه رفتنت. تو آن پایین، تلوتلوخوران مبهوت برگ ها و  مورچه ها و گربه ها. هنوز مرکز ثقلت را با کره زمین پیدا نکرده ای. این پوشک هم بیشتر توازن نداشته¬ات را بر هم می زند.سلام کنبه خانم شهمیرانی. دستت را از دهنت بیرون بیاور.
از صبح در خانه راه برو. عروسک ها را بریز.لگوها را، روسری های من را که به تقلید از دامن بلند مچاله می کنی و می پیچی دور کمرت، مداد رنگی هایی که با آنها از اتاق خواب تا پذیرایی ریل راه آهن درست کرده ای، کوه بالش ها. عصر که شد از صدای زنگ در جیغ بکش. پدرت را بغل کن. آهسته طوری که نشنوم در گوشش بگو که از من بیشتر دوستش داری.
خدایا! کجا می روی با آن لباس ها؟ هیچ کس نمی گوید دختره سرتق است. می گویند مادره بی سلیقه است. بیا جلو ببینم. چند وقت است موهایت شانه به خودش ندیده؟ توی حیاط از درخت بالا نمی روی. لازم نیست خودت را قاطی این کارهای پسرها کنی. از همان پایین نگاهشان کن.
برنج را با ماست قاطی نکن! با آبرنگ روی دیوارهای پشت مبل نقاشی نکش. آنقدربه تلویزیون نچسب. چشم را ضعیف می کند. برنامه کودک کانال یک است. فقط جمعه ها می توانی کانال دو را بیاوری. آن هم با دست. نگاه کن. تلویزیون رنگی نو را پر از جای انگشت پاهایت کرده ای.
بیا دختر. می دانم عاشق اناری. همین یکی مانده. در آشپزخانه بخور که برادرهایت نبینند.آن عروسکت را دور بینداز. همه اش کثافت و میکروب. در بیار آن دست را از دهنت.
مداد قرمز را در دهانت نکن. ببین تمام لب ها و زبانت را قرمز کرده ای. پاک کن را آنقدر روی کاغذ نکش تا کاغذ ساب برود. مشق هایت را زود بنویس. نگذار برای شب. می دانی که برق می رود. برق که رفت زیر نور چراغ نفتی  با برادرها و پدرت با سایه انگشت ها روی دیوار شکلک های مختلف بساز و از ته دل بخند. آژیر قرمز که کشیدند ندو توی راهرو. صبر کن هر پنج نفرمان با هم برویم. در زیرزمین،کیسه های شن را با خودکارت سوراخ نکن. پناهگاه درست کرده ایم خیر سرمان. کنار آن ستون نرو. خانم شهمیرانی از عصر آنجا فرش پهن کرده و جایش را درست کرده تا تابستان ها سبزی پاک  کند و زمستان ها پلیور ببافد و ترشی بیندازد.چراغ قوه را ننداز توی چشمش .درست بنشین. صدبار گفتم لازم نکرده تو دامن بپوشی.
خانه بهارک نرو. او را بیاور اینجا. با این موشک باران هرسه تایتان باید جلوی چشمم باشید. مجید آقای میوه فروش را ببین. موجی شده. گرچهاز اول هم عقل درستی نداشت و همه چیز را دولا پهنا حساب می کرد.اما حالا دیگر وسط روز مغازه اش را ول می کند و راه می افتد در کوچه ها "ممد نبودی" می خواند.
ماکارونی دم نکشیده را از آبکش نخور. دل درد می گیری. دور از چشم من پارچه های مشتری هایم را دور سر وکله خودت و بهارک نپیچ. با آن پارچه های زربافت برای مردم پیراهن شب می دوزم. وصل شان نکن از دستگیره در به پایه تخت. برو با ملحفه ها سقفخانه ات را درست کن.این قدر لوازم آرایش مرا به خودت و بهارک نمال. پای پنجره بازی نکن. یک موشک بزنند کل شیشه پایین می آید روی سرتان.
بیا دختر. بیا بغلم. ببین رادیو چه می گوید. بالاخره این قطعنامه پانصد و نمی دانم چه را تصویب کردند. بیا نوار را بگذار توی ضبط دوتایی برقصیم. وای! نگاه کن! لیوان شیرکاکائوی دیشبت را جمع نکرده بودی. ببین چه گندی زدی به فرش. پاشو. پاشو برو خانه بهارک.بلکه من از دستتان یک نفسی بکشم.
لازم نیست تو درباره رانندگی من نظر بدهی. تصمیمم را گرفته ام. بعد از ۱۵ سال می خواهم رانندگی کنم. بدون ماشین از پس این همه کارِ خانه و آوردن و بردن سه تا بچه از مدرسه و کلاس زبان برنمی آیم. یک معاینه چشم ساده و بعدش به جای گواهینامه خاک خورده ته کشو گواهینامه نو می دهند.افسر عکس دختر هجده ساله با موهای صاف بلند را پانچ می کند و عکس زن میانسالی  را تحویل می گیرد که روسری مشکی کجی به سر دارد و راه به راه سر چهارراه ها ماشین را خاموش می کند.
با آن پیراهن نرو تولد دوستت. خدا می داند کی هستند و چه کسانی را دعوت کرده اند. خوب. خوب. لااقل این دستمال کاغذی را ببر با خودت. اگر خواستی در راه پله آرام بکش روی لبت. ساعت ده میآیم دنبالت. حرف دوازده را هم نزن. از یازده یک دقیقه هم دیرتر نمی آیم.
در صحبت های من و پدرت دخالت نکن. ما دعوا نمی کنیم، این را بفهم. فقط لازم است هر از گاهی یک نفر به پدرت یادآوری کند که با ما در همین خانه زندگی می کند. همین. با چندتا سوال معمولی. دلم خوش بود تو یکی دختری نمی توانند در خانه من تیم فوتبال راه بیندازند. اما خودت شده ای سردسته شان. بهش می گویم یک دقیقه سرش را از تلویزیون بیرون بیاورد و من را نگاه کند. می گویم اصلا خبر دارد مدرسه دختره کجا هست؟ پسرها با کی می روند و می آیند؟ شده است یک شب بعد از تماشای این تلویزیون کوفتی خودش خاموشش کند و همانجا مثل سیب زمینی له شده وا نرود؟ در یک ماه گذشته یک بار به من نگاه کرده است که ببیند موهایم را رنگ کرده ام؟ این آخری را نمی گویم. نه به تو، نه به او. اما اگر از سنگ صدا در آمد از پدر تو هم من جواب شنیدم. مجبورم بگویم شنیدی چه گفتم؟ بعد چون باز هم جواب نمی دهد صدایم را کمی بالاتر می برم. "شنیدی چه گفتم؟"همین. این دعوا نیست. دعوا ندیده ای.
در اتاقت را گاهی باز کن. هدفون های واکمن را گاهی از گوشت در بیاور. کنار ما بنشین. عید دیدنی بیا. حالا همه را اگر نه، همین فامیل های نزدیک تر را بیا. آنقدر قوز نکن روی آن کتاب ها.کاش باز هم الگوها را سوزن می زدی روی روزنامه، دورشان را می بریدی. کمرم درد می گیرد از این همه خم شدن روی زمین. می خواهم پارچه بخرم. کاش می آمدی درباره رنگ و طرحش نظر می دادی که بعد نگویی همه پیراهن هایت گل گلی است.
به پدرت بگو برای قبولی دانشگاهت موبایل بخرد. دوست داشتم پزشکی قبول بشوی. اما پرستاری هم خوب است. شب هر چهار نفرتان سر میز شام با گوشی هایتان ور  بروید. دوباره بعد از سال ها برق می رود و فقط چهره من است که دیگر دیده نمی شود. کنار بشقاب خودم یک شمع روشن می کنم. سرتان را بالا بیاورید و چهار نفری به من و شمع شاعرانه کنار بشقابم بخندید. چهار صورت خندان در روشنایی نورهای سفیدآبی. خانه ارواح. وقتی این را می گویم بلندتر بخندید و با دست هایتان حرکت ارواح را تقلید کنید و صدا در بیاورید. چند سال بعد به عنوان هدیه روز مادر برایم یک خط جدید و یک گوشی قدیمی بخرید. حالا که دیگر با هفت هزار تومان می شود خط موبایل خرید، نوبت تلفن داشتن مادرها شده است.
بیا این سوزن را نخ کن. فقط تو خانه دوست هایت نرو. گاهی هم آنها را اینجا بیاور. دلم پوسید تنهایی توی این خانه. این شازده اس ام اسی را بیاور ما هم ببینیم. این قدر کدو و کلم بروکلی نخور. خودت را کرده ای یک مشت استخوان.گوشه ناخن هایت را نجو.دختر به این سن که دیگر ناخن نمی جود.
شب ها با پدرت در پارک نزدیک خانه راه برو. قیافه اش داد می زند از راه رفتن در کنارت  کیف می کند.با این سن و سال احتمالا توآخرین زن جوانی هستی که در کنارش قدم برمی دارد.
به من بگو بمیر اما نگو که می خواهی با مرد زن مرده ازدواج کنی. این مردنی یک لا قبا می خواهد زندگی تو را جمع کند؟ اگر عرضه زن نگه داری داشت که قبلی را دق نمی داد. دو پایت را در یک کفش نکن. یک بار هم که شده به حرف من گوش کن. ببین چطور دخترهای مردم گوش به حرف مادرشان هستند. چرا من شانس نداشتم؟ دخترهای عمه ات را ببین. مادره یک نگاه چپ بکند کار تمام است. تقصیر خودم است. بس که به حرف شماها کردم. معلم هندسه مان می گفت تا دختر خانه اید پادشاهید. در دوران نامزدی وزیرید. بعد از ازدواج می شوید کلفت بی جیرو مواجب. حالاپادشاهی ات را برای من بکن تا نوبت بقیه اش هم برسد.
حتی عروسی هم نگیرد برایت؟ چه کم داری؟ کوری؟ کری؟ چلاقی؟ دست کم بگذار یک مهمانی جمع وجور خودم بگیرم برایت. همین مادربزرگ ها و عمو و عمه ها. برای آن دوتا عروس ها مهمانی آنچنانی گرفته ام. برای تو نگیرم که یکی یک دانه امی؟ دختر. او یک بار عروسی گرفته، تو که بار اولت است. مردم چه می گویند؟
گاهی به من سر بزن. یا همین یک تلفن کوتاه. دخترهای مردم زنگ می زنند هر روز یک ساعت با مادرشان حرف می زنند. لوبیا سبز و بادمجان کبابی گذاشتم برایت.بیا بگیر. شیفت شب را نرو سر کار. حواست باشد.مرد ضبط و ربط می خواهد. بیا این گردنبند فیروزه قدیمی ام را که دوست داشتی بردار.
آن طور مثل ابر بهار اشک نریز. برمی گردد. سخت نگیر. همین پدرت هم کم سروگوشش نمی جنبید. زن باید سیاست داشته باشد. آن زبان درازت را فقط برای من داری. بیا به کنار ناخن هایت آلوئه ورا بزن.تلخ است، نمی گذارد بجوی شان. ویتامین E دارد، پوستت را هم ترمیم می کند.
یک هو چه ام شد دختر؟ صدایت را می شنوم. حرف هایت را می فهمم، اما زبانم عین یک تکه سرب افتاده کف دهنم. نمی توانم تکانش بدهم. نمی توانم حرف بزنم. مثل گنگ ها نگاهت می کنم. پدرت را خبر کن. به ۱۱۵ زنگ بزن. با دستمال آب دهانم را که از گوشه لبم کج کرده است، پاک کن.
این دکمه را بزن و پشتی تختم را بالاتر بیاور. به برادرها و زن برادرهایت شیرینی تعارف کن. به عروس کوچکه اصرار نکن. وسواس دارد. در بیمارستان چیزی نمی خورد.
گل ها را در آب بگذار. شیرینی ها را در یخچال. بعد از سال ها دوباره در اتاق من بخواب. عکس اسکن مغزم را در نور مهتابی نگاه کن پرستار کوچک. نقطه سیاه کوچک را نشانم بده. بگو که آنجا مرکز تکلم در مغز بوده. بعد از این همه وقتامشب کنارم می خوابی و همه آن چیزهایی که می خواستم برایت تعریف کنم اینجا روی سنگینی زبانم مانده.من که کسی را ندارم. دوست داشتم با تو حرف بزنم. بیا سرم را بگذارم روی شانه ات. ببخشیدکه آروغ می زنم. دست خودم نیست..

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مریم سادات میرزاده
آدرس اینترنتی : http://

با سلام وعرض ادب
به نظرم عالی بود یاد جمله معروف مامانم افتادم که همیشه از سر دلتنگی می گوید:" من جز تو کسی را ندارم " خدا تمام مادران را در پناه خود حفظ کند. با سپاس از شما بخاطر این داستان خاطره انگیز

ارسال شده توسط : امیرمهدی سهر
آدرس اینترنتی : http://

زیبا بودپلی بود بین گذشته و حال.گویی بخشی از زندگی من بود.مایلم داستانهای مرابخوانید.درصورت تمایل منتظر ایمیلتان هستم

ارسال شده توسط : م.ن
آدرس اینترنتی : http://

- با درود:
- نثر خوبی داری. بخوبی توانسته ای دغدغه های یک مادر را نشان بدهی.
- این که پایان داستان را به موقعیتی شبیه اول داستان آورده ای را من می پسندم.بنظرم این کار نوشته را یک سر و گردن بالاتر برده است.
- اما سوژه و فضای داستان بنظر من خیلی داستانی نیست. در اصل نوشته ی شما توصیف یک وضعیت کلی است. بطوریکه شما می توانی جملات زیادی از داستان را حذف کنی ، و به داستان صدمه ای نخورد. مثلاً پاراگراف 2 و 4 و 6را حذف کن. یا همین پاراگراف ها را از زندگی کس دیگری یا مادر دیگری بردار و قاطی آن کن. یا باجملات دیگری بیان کن. برای همین هم من یک دفعه از وسط داستان که متوجه شدم داستان دارد بکن نکن های مادری به دخترش را می گوید یک دفعه پریدم به اواخر داستان. منظورم این است که این نوشته ، علیرغم زیبایی اش ، خواننده را با شخصیت یا داستانی روبرو و درگیر نمی کند.
موفق باشید. م.ن

ارسال شده توسط : احسانه
آدرس اینترنتی : http://

فوق العاده بود

عاشق شروعش شدم: تو فرق داری اما....

ارسال شده توسط : فرهاد
آدرس اینترنتی : http://

درود بر شما، بسیار زیبا بود

ارسال شده توسط : فاطمه
آدرس اینترنتی : http://

نثری بسیار روان و سرشار از سادگی و زنانگی..
گذر عمر یک زن در کنار پرورش و بزرگ کردن زنی دیگر ..
خیلی ساده و صمیمانه دغدغه های یک مادر رو پا به پای بزرگ شدن دخترش توصیف کرده بود.
لذت بردم.
موفق باشید

ارسال شده توسط : داودنیکومنش
آدرس اینترنتی : http://

داستان خوبیه ولی ای کاش زمان رو می شکستی وحوادث رو مثل ورق های پاسور بر می زدی .وبه طبیعت ذهنت نزدیکتر می شدی.
زاویه دوم شخص ات کاملاً با امرونهی ها ونگرانی های مادرانه ات همخوانی داره