مجموعه شعر : مادرد / سروده علی عبدالرضایی
به معرفی علی مسعود هزارجریبی

نویسنده : علی مسعود هزارجریبی
تاریخ ارسال : نوزدهم فروردین ماه ١٣٩٣


 

 

 

مادرد

نام کتاب : مادرد

مجموعه شعر

شاعر : علی عبدالرضایی

ناشر : بوتیمار  

تعداد صفحات : 98 صفحه

قیمت : 7500 تومان

سال انتشار : 1392

 

 

  

.... درصحبت وحشی باش ...

                                               «خواجه عبدا... انصاری»

 

- علی مسعود هزارجریبی :

 

آهی از دل سطر         درهم دردی     با     مادرد

در این متن ها مخاطب گاهی خود شاعر است گاهی چیزهای دیگر ک معنای هر چیز دیگر را حامل می باشد . مجموعه مادرد در دو فصل و یا دو بخش مشخص شده:

 1)آلبوم خانوادگی              2) عشق تبلیغاتی

علی مسعود هزارجریبی

تیپی که شاعر در این مجموعه ارائه داده برای خاننده ی حرفه یی ک شعرهای شاعر را از گذشته ها تا حال پی گرفته چهره ی تازه یی دارد و این تازگی با لحاظ کردن بسیاری از اصل ها و نکته ها میّسر گردیده : احضار (فراخاندن) برخی از عناصری ک در متن های پیشین در غیاب مبهمی بسر می برد + تجربه ی شاعری ارتقاء یافته + تهوّر در خلق و ارائه خلق را به تماشاگزاردن + مواجه و در گیرشدن با زبان و فرم و عناصر طبیعی و غیرطبیعی پیرامونی و مهّم تر ارائه ی فرم محتوای ب فرم ذهنی رسیده ب نحوی که بطن ِ متن در ریتمی تند از وسط چیزها می گذرد و برای خاننده نوجو غافل گیری های نو توأم با لذّت و تعجب را به همراه می آورد + حضور غالب روایت ک ب شکل سیّال در تمامی متن متّموج است و گاهی ب فرا روایت و گاهی ب ضد روایت نمود می یابد و بهر صورت روایت متفاوتی را از اُفت و خیز متن روایت می نماید + پرهیز از زبان خطی ب دلیل نوساناتی ک در ساختار درونی متن ایجاد می شود و فاصله هایی کِ هِی کم و زیاد و زیاد و کم می گردد تا متن نو در سیری نو سرعت اش را تزاید بخشد و در همان لحظه سرعت را ترمز دهد و تکرار سریع این دَوَران ک هیچ چیز خطی در ارکان و اجزای متن باقی نمی گذارد . البته در خصوص زبان خطی و غیرخطی        معدودی از شعرها مانند (چنار + مهرو + سگدانی + خانه) از سیاق بقیه شعرها ب لحاظ بیانی و دیگر عناصر متنی دور و ناهم آهنگ بوده و ب نظر من در این دفتر می توانستند نیآیند .

در متنی که خاننده آن را لمس و حِسّ می کند و حتّا در دریافت های ذهنی و فکری فضای معنایی را تا آن جا ک بشود یا نشود با فضای تکنیک ها  همخانی می بخشد و در تجربه جدید ک شاید من دیگری از بلوغ شاعری است انسجام فکری و ساختاری شعرها مّدّ نظر قرار می گیرد .

در مجموع تیپی که شاید سن دیگری از بلوغ شاعری است انسجام فکری و ساختاری شعرها مَدّ نظر قرار می گیرد . در مجموع تیپی که شاعر در این شعرها و در برخی از موارد شاید ناشعرها ارائه می دهد با وجود آن همه ظرفیت ها و لبریزی های زبانی در تجربیات گوناگون ب اعتبار این همه سالها و جریان ها و دههها و ب استناد مجموعه شعرهای گذشته اش –در این دفتر رفتار تازه یی با زبان دارد و می توان ب عنوان نمونه 4 شعر از این مجموعه را به خاننده معرفی کرد (مادرد + آلبوم + لزگینکا + بازخوانی اشیا)و چهره کردن علی عبدالرضایی شاعر در نوعی از غافل گیری زبان و فرم و نگاه و تقطییع های ریتمی و سطری و ذهنی که در برخی از جنبه ها شوک را در ذهن پدید می آورد مثل شعرها ک در واقع خود پدیده یی است .

امید ک فرصت بررسی متن و گفتگوی بیشتر در نقد این کتاب تحقّق یابد .

علی عبدالرضایی

- با هم خواننده ی شعرهایی از این مجموعه باشیم :

 

تنوین

  

هیچ چیزِ اتفاقی که می‌افتد اتفاقن نیست

حتا به دنیا که حتمن نمی‌خواستم  

                                      اتفاقی بود

 

باید برای قبلن بردارم

وقتی برای بعدن ندارم

صرفی ندارد وقت‌های زیادی که صرفن می...

 

عمری امورِ خانم برای فعلن بودم

مثلن به اسمِ عمرن سند نخوردم که خانمان بی سِمَت کنم

 

هرکه با سمت‌های من برطرف شد

طوری طرف شد که انصافن ندارد که هیچ

 درسطرهایم پیچ می‌خورد

لطفن ندارد که هیچ     هیچ می‌برد

 

البته عمرن زیاد نیستم   زیادی نوشتم

بعدن یکی می‌آید و پاک می‌کند چیزهایی که ننوشتم

 

درسمت‌های سرگذشتم

من از لحاظِ خودم خیلی لحاظ شدم

بیهوده ازلحاظِ دیگر لحاظ می‌کنم

بی شک زیاد نبودم  زیادی بودند

مثلِ خودکشی کردن

یا مثلِ خودکشی کردن

درمثلِ خط کشی کرده باشند جایی    جا کشیده‌ام

جایی درازکشیده‌ام

که شک‌های مختلف تشکیل می‌دهد

                 درحرف‌هایی که از مطمئن شنیده‌ام

 

وقتی مطمئنن ندارم

که لطفی برای بعدن نگه دارم

دستی به سبکِ لطفن ندارم

که برموهای نسبتن بگذارم

از قبیلِ زن قبلن زیاد داشتم

                        قلبن زیاد نداشتم

دیگر با شوخی ندارم  

شوخی با دیگر ندارم

مثلِ با هرچه هست حسِّ خاصی داشتم

با هرچه بود هستِ خاصی دارم

حالی به حالی نمی‌کنم بخشیدن

نمی‌گذارد حالم که مستی گذشته باشد از ترسیدن

از نمی‌ترسمی که سرهای نترس داشت منجر شد

نترسیدنی که منجر به این ترس شد

ترسی که از واقعی وقتی می‌گذرد 

  وقعی نمی‌گذارد

نمی‌گذارد از واقعن جز نیست

حادثه‌ای که در حالِ اتفاقن است

 

ساعت

 

و تنهایی که صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد

هرگز نمی‌میرد

درحالِ تازه جهان از تازه می‌گیرد

که از دست رفته بود

 

همیشه مُچ     ما را گرفته بود

بزرگتری که دورِ تند می‌چرخید  تو بودی

 عقربه‌ها بر میز کار می‌کردیم

 گیج می‌خوردیم

 

من از کوچکترم تکان نمی‌خوردم

و روی سنگین راه می‌بردم

سرآخر سرِ دیوار که آونگ دارمان زد

 حلاجِ دنبال کرده­‌ات باز بوده‌ام 

بازم!

در هر سه ساعتی که روی تو من می‌افتیم

خدا خدا می‌کنم

باطری روی دستِ ما باد و ما باطل

که من توی تو روی من تو در تو

تو هر توهای جهانِ منی

در ساعتِ من و سی دقیقه از تو عقب مانده

چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم

تا چند ربعی مانده به زن در تو وقت کنم؟

منی که پیش از پس از تو با تو بوده‌ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

 

درساعتِ من و دهدقیقه از تو عقب مانده

چرا بَرم داشتی و روم افتادی

و از بیشتر رو دادی؟

 

روم      کم شد!

 

چهار راه

 

در حالِ می‌رود -  نمی‌رود

پشتِ چراغی که می‌گذارد – نمی‌گذارد

خیابان که می‌گذرد از خیابانی که می‌گذرد خیابان نمی‌گذارد

می‌گذارد که بگذرد از نمی‌گذارد

 

در همان میدان که با میدان به میدان می‌رسد

نمی‌داند نمی‌رسد

 

می‌گذرد

می‌گذارد این نیز بگذرد از گذشته‌ها گذشت

نمی‌گذارد می  به رسد که می‌رسد

میدان باز گذارد

در باز کند

باز در کند که دک کرده باشد گذشته از باشد و...

 

                                              نمی‌شود!

                                      نمی‌گذارند

                                                چه کسانی؟

دوآلیزم

 

دیگر نه خودکُشی می کنم

نه خود زنی

مردّدم مثل همه گودال پر کنم

یا بسوزم چنان در تابوت

که بسازم دود

شاید که آتش بگیرد

بهرامِ تازه ای در گور و

جهان از چنگ این دو شیرِ وحشی رها شود

دیگر نه راست کارگر است

نه چپ در کارخانه دست اندر کار

خدایی که ساخته اند کاری نیست

حالا که مرگ

مثل سربازی      اجباری ست

و مرد

با هیچ حوّایی نمی شود آدم

چگونه می توان گونه سنگ کرد

مقابل مشتی که از دهان می شود پرتاب؟

دیگر نه می شود اشک را زینتِ مژگان کرد

نه پشت میله ها زندانی

آدمها دو دست دارند

دو دسته نیستند

برخی که مرده اند بین ما هستند

آنها که زنده اند مرده اند

بر سنگِ گردِ چشمها گوری نشسته تاریک

دیگر کسی برای کسی گور نمی کند

بیل دستِ خودمان است

 

 

« گلِ اسب »

 

سی و سه پل اما پدربزرگ

اما خُل

برای اینکه اصفهان مجنون است

و آنچه می گذرد آب نیست

خون است

که گلها را

گلبولها را

حالا که بغض اش ترکیده

اول سفید

بعدن سرخ

آخر سیاه کرده

سی و سه ساله با لندن سوار قطار شده

هفتاد ساله مردی در « پِرلی »  پیاده

برای اینکه لیلی پل است

خُل است

که یک شاخه گلِ اسب

روی رُخِ آب نصب کرده

و رودخانه

که چار نعل می رفته

برای اینکه از ماه کامل بیندازد عکس

زیر پل مکث کرده

که روی پل

یعنی درست روی پل

روی پلی که دخترش دارد می گذرد مست

پیرمرد

و فریاد بلند جوانی از دور

هر دو با هم سر برسند

و بیفتند هر سه

چون پلنگی که با قله بازی می کرد

برماهِ بلند بالا

 و توپِ سفیدی که در اعماق

مثل بغض می ترکد

 

ویرایش مرگ



ما که اول نداشتیم
یکی در میان
یکی با یکی تنها گذاشته ایم و گذشته ایم
یکی در میان
پا در میانی کرده یکی
در میانِ میدان و با من گذاشته در میان
که از بستگانِ دور یک خیابانی
فامیلِ نزدیک کوچه ای
تازه برگشته از جنگ
که دیگر دلش نمی خواهد
دلت را می خواستم چکار!؟
از بس که سوراخ سوراخ بود
حتی به دردِ سیخ هم نمی خورد
تا کبابش کنم سلطانی
یکی در میان
گوشت و گوجه ی قفقازی
که سوخته باشد زیرِ آتش و تیراندازی
یکی در میان
نشسته باشد یکی در تو
خودش را کرده باشد خالی
مثل آسمانِ بعد از باران
که حالا پُرش کرده باشند از شب
شبی که پُر شده باشی
از سیاهترین تاریکش
که ساعتی ست پیش از ورودِ روز
تو سوخته بودی و من ساخته بودم با تو
امیدی بود هنوز
که باردارت کند
یکی در میان
با تو باید در میان می گذاشتم
میان ما هیچ نیست 
جز همین میدانی
که می دانی
هنوز ماشینم دورِ آن دور می زند که سوارت کند
تو عابری اما من پیاده ام
بین این دو سطر
بوی تو پیچیده
پیچانده ای مرا
دورِ این میدان
و در نمی آیی
مثل شعری که باید دوباره بنویسم
بیا از اول شروع کنیم
ما که آخر نداشتیم

 

کاس عروس

 

این طرفِ دنیا       پسری هم اگر داشته باشی

پسری    دراین طرفِ دنیاست

 به سمت های آبی که پشتِ سرِ اشک ریختی رفت بی خیال!

بیهوده از خیالِ من می‌گذری

اگر این جا باشی

دیگر آن نیستی که آن جا هستی

مثلِ منی می‌شوی که اینجایم

من اگر برگردم

دیگر آن نیستم که این جا هستم

مثلِ تویی می‌شوم که آنجایی

دیگر نمی‌خندم

حتی نمی‌گندم

تنها         تنهاییِ خودم را انجام می‌دهم

مثل همین حالا         که حالم خوب است

و خیال می‌کنم       با خیالِ راحت تنهام

        بی خیال!

آن طرفِ دنیا         مادری هم اگر داشته باشم

مادری       درآن طرفِ دنیاست

 

 

مادری

 

همه چی دارم

جز مادر

برادر کساد است

خواهر کساد

اما دوست زیاد است

دوست!؟

   راستی چه کسی بود؟

   چرا به خاطر نمی‌آورم؟

فقط برای کسی این روزها دلواپسی می‌کنم که دیگر بود

دیگر نیست 

همین که خواستم جفتی صدا کنم

جشنی به پا کنم        پیر شد

مادر      زودترین جای صدایم بود

      که وقتی از آن دور شدم       دیر شد

مادر...

 

        مادر!؟

احمق        شاعریست

         که سعی می کند این را بنویسد

 

« گهواره »

 

شادی کساد شده لبخند هم

 ماتم زیاد شده آدم کم

غم روی همه را کم کرده

جای پای خودش را همه جا محکم کرده

حتی در نامه ای که گاهی باز می کنیم

هوا پس است

بس است دیگر اینهمه زخمی که برداشتیم

ما که مادر نداشتیم

زلزله بود

که گهواره مان را تکان می داد


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :