نگاهی به مجموعه ی شعر "انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است " سروده ی سامان بختیاری/حبیب الله بخشوده

نویسنده : حبیب الله بخشوده
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٢


هجرت ناگزیرکلمات

نگاهی به مجموعه ی شعر "انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است " سروده ی سامان بختیاری

حبیب الله بخشوده

پس از گذشت هفت سال از تولد نخستین کودک شعر سامان بختیاری با نام "زنگ آخر جهان "دومین نوبا وه ی او با عنوان "انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است " در فروردین سال جاری پا به عرصه حیات گذاشت . گو این که این کودک کمی با نوزاد پیشین متفاوت است . تپل ترو زیباتر و شکیل تر شده است ،اصلاح نژادی صورت گرفته و روح شعر تازه تر در پیکرینه ی این نو آمده دمیده شده و در قامتی به سامان آمده تا با اکسیژن حیات ریه هایش را خنک کند.

از عنوان کتاب که گزاره ای اسنادی است . کلید واژه ی قصه ی تلخ را برجسته تر می بینیم دنبال سطر که برویم به شعری می رسیم با عنوان "...همیشه عینک "

در چشمهات قهوه ای تند بخار می شد و

وردی که ته می کشید در من

چه کلماتی که رژه می رفتند.فوت کن پسر فوت اجی مجی لا جهنم

هنوز که پا برجایی /هر چه بود قهوه ای تند مهارش نکرد این سرنوشت سگی را /همه چیز مهیاست فنجانی که بر جاذبه ی میز لم داده /و انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است /ما که هیچ /بماند برای شاملوهای قد و نیم قد که شاعرند/با این همه واژگان مسلح باید خودمان را گیر نمی دادیم / که زندگی رنگ دیگری  می شد/ ببخشید برای دیدن این شعر بلیت دارید؟/

بارکد قصه  وتلخی آن که به قول دکتر سیروس شمیسا در کتاب بیانش می توان آن را جابجایی صفت نامید که هم با قصه و هم با انگشت ارتباط برقرار کرده ، ما را به این نکته رهنمون می کندکه شاعر این دفتر دنبال شکلی تلفیقی از ژانر روایی قصه و شعر است و اغلب مونولوگ ها بر پلی لوگ ها ی دفتر علاقه مولف را به راوی بودن می رسانند.ضمنا از دلالت های معنایی دیگر در این شعر و شعر های دیگر مانند شعر "قبر"و "روزمره گی "می توان فهمید که مقوله های زندگی ،عشق و مرگ در قصه شعر"انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است "اضلاع مثلث شعری این دفتر ند و موضوعاتی که همواره ذهن شاعر را با خود درگیر می کنند.در مجموعه ی یاد شده ،شاعر فلسفه ی بودن در معنی هستی شناسانه ی خود و زیستن در معنی تجربی و جامعه شناسانه اش را توامان تجربه می کند.

مقوله ی ژرف هستی که نوعی عقبه ی فکری شاملو در سطور آن پنهان است و تلخی حیات آدمی را به رخ می کشد و آدمی را "تجسد وظیفه " می داند و زیستنی که فلسفه ی زندگی را معین نمی کند.بلکه صرفا گزارشی شاعرانه از حیات شاعر و محیط پیرامون اوست .این جاست که شاعر دست به دو نوع سرایش می زند . نوعی که بی شباهت به موضوع علم فلسفه نیست و کلیات هستی را وا کاوی می کند و گزاره هایی گنده ،تحکم وار،قطعی و یقینی می آفریند که استواری و ثبوتشان ،قواعد خاص مدرن بودن را بر نمی تابد و لابد در کش و قوس سطرهای آنگاردتر،اضافه ی ناهمگون و غیر طبیعیند.

کلماتی رونده در راهی دور تا راهی دور تراز دور/کلماتی چسبنده بر پایی لنگ از ابتدای این دروازه درهایی بسته تا دردی ناقص/انسانی ناقص تر/(ص 14)

من به امتداد انگشت اشاره ی کودکم می اندیشم /به ساحلی دورتر از این دریای گیج /نعشی که به دوش می کشیم انسان است بیهوده به گور نسپاریمش /(ص 23)

بختیاری آنگاه که به عناوین شعر فکر می کند به نظمی بسیار ملتزم روی می آوردو فلسفه ی آفرینش را به سود سوژه وا می نهد.شعر فلسفه در 45امین صفحه ی کتاب را می خوانیم .سطر اول شعر یعنی "می توانی باشی " تقدم ذاتی اش بر سطر بعدی چیزی مبنی بر تاکید سراینده بر فلسفه ی حیات یعنی وجود و هست شدن را به ما نشان نمی دهد اما این کلام فلسفی در سطور نا استوار و بی دلیل بعدی فقط شکل نحوی کلام را کامل می کند.

عصاره ی ملخی از مقدمه ی ابن خلدون /یا پروانه ای ناقص از دگردیسی در کلماتی مفرح /رابطه ها در مقدمه ی این شعر گم است . فقط ملخ و پروانه اند که لابد خشک شده و جاندار بودنشان آن ها را به هم مرتبط می کند.

تو در این راه می توانی راه باشی /یا چاله ای در انزوای یک سیاره /دستی باشی جاری در کلمات و انگشتی که به هر سوراخ سرک بکشد/

در این سطور فعل ربطی باشی فقط نقش دستور ی خود را گوشزد می کند نه وظیفه مندی بودن و هستی را .سطر بعدی شعر توضیح واضحات است ملاحظه کنید .

سیل بندی که با خودت داری هیچ مرتعی را سیراب نمی کند/سوال :

آیا قرار است سیل بند در هر کجا که باشد مرتع یا مراتع را سیراب کند  ؟ طبیعی است که هر گاه سیل بند ی باشد ،مرتعی سیراب نشود پس این سطر از حیض انتفاع ساقط است .

شاعر در سطور بعدی اشارات مبهم شعر را به وضوح نشان می دهد و ما می توانیم مخاطبی را که در سطرهای پیشین گم بود پیدا کنیم .و آن کسی نیست جز خود شاعر که خطاب النفسی زیبا را با خود دارد.

شاعری که در این سطر قدم می زند گوساله ای است مقدس /که کسی بر جملاتش ایمان نمی آورد/

باز آفرینی سامری و گوساله اش در شکلی تازه تر . راوی تصمیم خود را می گیرد و با تشبیهی ساده تکلیف خود را معین می کند.اختیار ملخ بودن و پروانه بودن را وا می نهد و اجبارا به گوساله گشتن پناه می برد.در سطر کسی بر جملاتش ایمان نمی آورد/حرف اضافه ی بر را باید به حرف "به "تغییر داد . فعل مرکب ایمان آوردن با حرف اضافه ی مخصوص خود یعنی "به "همراه است نه "بر"

در سطور پایانی تاکید فیلسوفانه ی حیات مجددا بروز می کند و تقطیع زیبای واژه ی "تنها". تنها بودن انسان تراژیک را به ما نشان می دهد

می توانی باشی

تنها

می توانی باشی

پایان بندی زیبایی است و بختیاری در پایان بندی اغلب شعرهایش موفق است تنهایی سطر "تنها"و شکل ایهام گونه ی آن که خواننده را کمک می کند تا به دو شکل را قرائت کند نقص سطور پیشین را تا حدودی رفع کرده است به قول لوسین گلدمن "انسان تراژیک در عین زیستن در جامعه ،محکوم به تنهایی است "

مرگ اندیشی مقوله ی دیگری است که جا پایش در "انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است "افتاده است شاعر این دفتر مفهوم کلی مرگ را با همان دیریابی و ژرفای همیشگی اش با به کار گیری آرایه ی تشخیص به مفهومی قابل دسترسی ،جزیی و صمیمی مبدل کرده است

مرگ گاهی اتفای روی پایمان می نشیند/گاهی در خوردن بستنی لیسمان می زند/وگاهی بی آنکه بخواهیم / با ما عکسی فوری می گیرد .(ص 24)

زیبایی این سطور در به کارگیری تعابیر شاعراست اتفاقی آمدن مرگ ،روی پای ما نشستن (صمیمیت و حتا کودک بودنش یا حیوان بودنش )و سر آخر اجبار مرگ که بدون رضایت ما عکسی فوری می گیرد.احمد شاملو هم معبر خوبی برای مفهوم مرگ بود .تعبیرات او قدرت آن را دارند که تیتر شوند و شکل شاعرانه و حکیمانه ای از کلام را به ما یاد آور شوند.

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی داشت /تا به جانش می خواندی /نام کوچکی /تا به آوازش می دادی /همچون مرگ /که نام کوچک زندگی است/

اقای حس در شعر سامان بختیاری اغلب بر عهده ی کلمات و شیوه ی ادای آن هاست و مخاطب شعر شناس می تواند احساسات مختلف را به راحتی درک کند. مثلا در این سطور شعر "طلسم "می توان استرس و اضطراب را به خوبی درک کرد .

من / می رسم /نمی رسم /می رسم /نمی رسم /می رسم /نمی رسم /پاهایم ریلی موازی (ص 14)

یا در شعر "استخوان ماه" که با شکل خاصی از تقطیع سطرها و ادای جمله های پرت ،شاعر به دنبال آن است که دیوانگی ،مجنون شعرش را که اتفاقا لهجه ای جنوبی دارد نمایش دهد

مرا که بدوشی گاوی می شوم مو

حیا

"عامو ببین پروانم و

حرف می زنه

نی زنه

نه زن

زن بوام نه ننه ها

عاموببین /زنگ زدم رنگ زدم

هی خودم و با سنگ زدم

نحوه ی بیان شاعر این دفتر اغلب جدی است .طنز و فکاهه کمتر به سراغ او می آید و یا او کمتر به سراغ آن ها می رود.در ادامه به نمونه هایی موفق از طنز جدی که بیانی هجو آمیز و نیش دار و معترض هم ،آن را همراهی می کند اشاره می کنم .

1)این خیابان ها همه مامورند تا مخفیانه کلماتمان را حبس کننددر/توپی که هیچ گاه گل نمی شود/-در زمین -/چه خیابان گیجی چه گیجی راه می رود در ما /زندگی در زیر سایه ی سبیل شما شعر نمی شود(ص 33)

2)ما این همه از ما دوریم /دیگر هجی کردن شما کمی اکابرتر از قبل است /(ص 32)

3)ما که هیچ / بماند برای شاملوهای قدو نیم قد که شاعرند/(ص 17)

و اما عدم توفیق سامان بختیاری در بیان طنز آمیزمربوط به مواردی ایت که عبارتند از :

الف )درغلتیدن به وادی فکاهه و ب)عدم ایجاد زمینه ی روانی و مقدمه ی کارو ورودغیرمنتظره از وادی جد به طنز که بالانس شعر را به هم زده و زیر پای خواننده را بی دلیل خالی کرده است .

1)بیدارم کنید/با کلماتی می خوابم که جایشان را خیس می کنند/شب ادراری شاعرانه نیست /فقط تخت را کنار خیس نشانده ام /(ص 38)هر چند در این سطور جسارت شاعر قابل تامل است اما مصراع "شب ادراری شاعرانه نیست "قدری بی مورد و فکاهه و رو است .

2)در نمونه ی دیگر که شاهد مثل ماست کلام قطعیتی انکار ناپذیر داردو تزریق فکاهه ای معمول و روزمره به آن حسنی برای شعر محسوب نمی شود.

راهی که به پایم افتاه ناگزیر هجرتی است مهجور/اعضای عضلانی کلماتی است منقبض /وقتی که رود همان مفهوم ممتد است تا رسیدن به سوختن /تارسیدن از هرچه رو به من دارد/تا نی /می خواهم مفهوم انتزاعی یک دستشویی باشم تا راحت تر فکر کنم به پیله بودن این همه واژه /(ص 43)

یکی از راههای آفرینش طنز عنصر جابه جایی است مثلا شخصیتی اسطوره ای شبیه رستم را وارد زندگی امروز کردن و یا کلمه ای یا دو زبانه مثلا فارسی –عربی یا عربی – انگلیسی البته این نوع طنز عمیق و ریشه دار نیست و نمی تواند ملزومات فکری طنز را القا کند.نمونه هایی از این ترکیب سازی هاهم در کتاب مورد بحث قابل توجه است .

1)من در تمام این سالها شق الدریایی نکرده ام (ص 12)

2)چه کلماتی که رژه می رفتند.فوت کن پسرفوت اجی مجی لاجهنم (ص 17)

در انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است زبان به عاملیت خود قائم است و تا حدود زیادی کنشگری و تاثیر گذاریش را نه فقط در سطح کوچک واژه که در قالب شکل یافته ی جمله نمایان می سازد.

1)از من چه مانده ؟/از تو دستی که خاطره نوشتن در آن هرگز می شود (ص 42)

2)آن شبها هنوز در ادبیات استراحت تو ،دیازپام واژه ای مهجور بود/وکیف چه کنمت روزها با زیپ زندگی بسته نمی شد.(ص 29)

3)و اینکه باید چمدان پا بشود تا در ایستگاه دستی بتکاند برای باد.(ص 15)

آن جا که کلمات بی واسطه و طبیعی هم دیگر را صدا می زنند سطر سطر شعر اتفاق می افتداما گاه هندسه ی این کلمات به هم می ریزدو مخاطب را از جریان روان و هنجار اصیل دور می کندکه چرا شاعر باید به بایدهای قدمایی و معاصر این قدر پای بند باشد و شعر آزادش را مقید به زنجیری خود ساخته نماید،نمونه های زیر از این دسته اند

1)خیابانهایی که در من پا کشیده انداز لوطی گذر نمی کنند چه برسد/به طوطی /چه برسد به این که سفری کنی از هندو به خال .

در سطر نخستین تعبیر زیبای پا کشیدن خیابان می تواند القای مفهوم طولانی بودن کنداما با ورود واژه ی لوطی و قافیه شدنش با طوطی سر از هندو ،خال و هندوستان در می آوریم و شبکه ای از تداعی های قدمایی جمله را جوانمرگ می کنند.

2) توسی خودت رفتی /و من سیمرغ چه می دانستم تا راهی بشوم به وادی کلمات واژه ی لری "سی "به معنای برای کلمه ی "سیمرغ "را احضار می کندو سیمرغ نه آن واژه ی باستانی و پر ابهت که "سی مرغ رفتن "برای مرغ رفتن را به رخ می کشد. واژه ها در شعر بختیاری موجد تصاویری زنده اندو فلسفه ی وجودیشان علاوه بر تداعی های ایماژی تخلیه ی نوعی نگاه روانشناسانه است . ومنشا آن در مکاتب و نظریه های روانشناسی شبیه فروید و یونگ قابل جستجو است .تصاویری که آنیمای شاعر را به رخ می کشند.

به تازگی ستاره ای از شلوارم بالا می کشد و در کور سوی کمرم / فکر زایش دردی دیرین جان می گیرد/

بعضی وقت ها آنقدر در خودم فرو می روم که آب از من می جوشد/به سادگی خطی با امتدادی مشخص که در پایان هر سطرم می شود ابری زایید /(ص 34)

از چشم های این قصه پر می گیرد.بعدچشمی که در آن لانه می زایی /خبرت هست /(ص 49)

در کنار دغدغه های شخصی و به شدت عاطفی و لیریک که همزاد همواره ی شاعران بوده ،دغدغه ها و دردهای بزرگ و انسانی دیگری هم در دفتر شعر مورد بحثمان وجود داردکه بیانی حسی و متکی به دریافتی انسان دوستانه و عاطفی را رقم زده است .شعرهای "برادر"،"بم "،"صبحانه ی کامل "و "شاعران پیش از آنکه به دنیا بیایند"از این خصیصه برخوردارند. از محموع سی و یک شعر کتاب شعرهای طلسم ،بهارانه،پدر،بخوان باران تا باران .... ،صبحانه ی کامل ،بم ،برادر،بازگشت ،قبر و روزمره گی موفق تر به نظر می رسند.سامان بختیاری در فرم دهی به اشعارش اغلب موارد هوشمندانه عمل می کندو رابطه ای سازمندو اندام وار بین محتوا و شمایل ظاهری شعر برقرار می کند. مثلا در نمومنه ی زیر تقطیع مصراع ها در سه سطر نخست زیبا و رشک برانگیز صورت گرفته است کوچک بودن محیط آن گاه که تاکید بر عدم وسعت است و در مصراع آخر که فضایی پارادوکسیکال مد نظر است و ناکید بر وسعت مکان در هنگام دوست داشتن محبوب سطر را در رژه ی کلمات ادامه می دهد.

یک وجب خاک

یک وجب خانه

یک وجب جغرافیای مشخص

در این یک وجب چقدر جا برای دوست داشتنت بسیار است .

گاهی هم شاعر به تقطیعی ناقص دست می زند.نشانه ها را که وجودشان تابع علتی است بیهوده به کار می گیردوتابع هیچ یک از قواعد زیبایی شناسی (قطع نفس ،اندام واری شعر و محتوا)و سجاوندی نیست .

به نشستن عادت داریم                           وصندلی همیشه ی ذاتی است

می نوشمت (ص11)

چه ساده خیابان در تو پهلو می گرفت .ویک قرار می توانست بهترین

اتفاق روزانه باشد(ص 29)

به جای نقطه و حرف ربط"و"که بی دلیل آمدن علامت تعجب لازم است و دو سطر می توانست در سه سطر به شکل زیر تقطیع شود.

چه ساده خیابان در تو پهلو می گرفت

و یک قرار می توانست

بهترین اتفاق روزانه باشد

سر آخر آنکه سامان بختیاری شاعری صمیمی و تلاشگر است که سعی او در سریش شعر و فعالیت های به روز ادبی قابل تقدیر است . سادگی تصویر آفرینی و امروزی بودن  را از محیطش کشف می کندو می تواند فردایی تابناک تر از امروز داشته باشد .

می خواهم فردا باشم /می خواهم فرداهای فردا هم باشم /تاخیس بخورم از کودکم /می خواهم فرداهای فرداتر هم باشم /تا جای من در صف نان خالی نباشد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :