شعری از مصطفی توفیقی

نویسنده : مصطفی توفیقی
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٢


غزل: دیپلماسی بی خودی

رادیو گفت: عاشقت شده اند حاکمان تمام کشورها

نامه ها کرده اند ردّ و بدل سُفَرا در میان رهبرها

دیپلماسی دچار عشق شده، کاری از عقل بر نمی آید

پشتِ میزِ مذاکرات، همه دست بردند سمت خنجرها

ارتش شرق و غرب صف بستند تا تو را مالِ خاکِ خود بکنند

شهرها، جبهه های جنگ شده؛ خانه ها، خاکریز سنگرها

عکس تو روی تانک ها نصب است، نام تو روی چترهای نجات

یک صدا از تو شعر می خوانند پیشمرگانِ در نفربرها

خط جت ها در آسمان از تو، خط آتش به روی خاک از تو

دل به دریا زدند در پی تو، بی خیال همه، شناورها

همه سربازها شهید شدند قبل آن که تو را بغل بکنند

توی این امتحان قبول شدند با دلِ زخمِ خود، تکاورها

رادیو گفت و گفت و هیچ نگفت، قبلِ هر کَس، تو عشقِ من بودی

که چگونه جدا شدیم از هم، ما به تقصیرِ نابرادرها

مرزِ ما یک حیات کوچک بود، پایتختِ وطن، تنِ گرمَت

ارتشِ سرزمین، تنِ من بود بی خبر از هجومِ بربرها

نیمه شب کوچه را قُرُق کردند، ماه من را از آسمان بردند

«ترس» مجبور کرد برخیزند از سر بامِ ما، کبوترها

صبح –صبحی که ماه را بردند- خبر رفتنت به کوچه رسید

خیره خیره نگاه می کردند توی چشمانِ هم صنوبرها

یاس آلود و سرد و سردرگُم، کوچه تعبیر عاشقیّت بود

بعد تو، بوف کور می خواندند پهلوان پنبه ها، قلندرها...

***

رادیو گفت: صلح نزدیک است، تو خودت نامه ای فرستادی

توی نامه به من قسم خوردی، جای تو نیست دیگر این وَرها


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :