داستانی از مهرناز حسن آبادی

نویسنده : مهرناز حسن آبادی
تاریخ ارسال : نوزدهم خرداد ماه ١٣٩١


بعضی ها عاشق نمی شوند

  تا حرف می شد می گفت "چی عمرا من زن بگیرم "
دوستانش فکر می کردند قپی می آید و چون دستش به گوشت نمی رسد می گوید بو می دهد ولی او در سی سالگی تصمیمش را گرفته بود که هیچ وقت یکی از آن موجودات نازک نارنجی که تا می گویی بالای چشمت ابرو، اشکش دم مشکش است، به زندگیش راه ندهد وتنهاییش را خراب نکند وگرنه آنقدر بر و رو داشت که دخترها برایش  چشم و ابرو بیایند و هر جا که دیدنش آقای مهندس، آقای مهندسی بگویند که نبود .
   لاغر بود نه آنقدر که لباس به تنش زار بزند .همیشه تی شرت آبی یا سرمه ای می پوشید با شلوار لی و موهایش را هر روز صبح عین مردهای زن دار می شست .ابروهایش به همپیوسته بود و تا لبخند می زند آرامش عجیبی توی چهره اش می نشست.
شاید اگر پدر و مادرش هر روز به جان هم نمی افتادند، او هم به قول دوستش عیال وار می شد .
برای خودش هم خنده دار بود که آنها سر اینکه آیا پدر قرصش را با آب خورده یا نه دعوا می کردند. گاهی فکر می کرد اگر ازدواج کند حداقل از شنیدن جر و بحث های آنها راحت می شود.
  اگر می خواست می توانست یکی را برای خود پیدا کند .همین دختر همسایه روبرویی که اسمش را گذاشته بود "خانوم جرینگی" چون وقتی که تو کوچه راه می رفت جرینگ جرینگ صدا می داد .حالا نمی دانست النگوهایش هستند یا خلخال هایش شاید هم گوشواره هایش .
هر روز که پراید آلبالویی رنگش را از حیاط بیرون می آورد، اتفاقا "خانوم جرینگی" هم از خانه اش می زد بیرون و این اتفاقا ها هر روز خدا تکرار می شد . دختر یک مانتوی تنگ می پوشید مقنعه ای کوتاه که نصف موهایش معلوم بود.
تا او ماشینش را از حیاط در آورد، خانم جرینگی با چشمان خط چشم کشیده اش زیر چشمی نگاهی به او می انداخت .بعد مرد پیاده می شد تا در دولنگه ای حیاط را ببندد و تا آن وقت خانم جرینگی می رسید سر کوچه و بر می گشت  یک لبخند رنگی تحویل مرد می داد که هر روز با تغییررنگ رژ لبش، قرمز ،صورتی و حتی یک بار آبی شده بود و تا کاملا دختر دور  شود، مرد  از پشت کمر باریک او را دید می زد
شماره که رد و بدل کردند، تو اس ام اس هایشان می پرسیدند :خوبی ؟چه خبر ؟ یا دختر علاقه داشت بداند:
- تحصیلاتت چقدره ؟
-دیپلم گرافیک
- اِ اِ اِ من فک می کردم لیسانسی
 بعد از کامل شدن اطلاعاتشان فقط متن های بچه دبیرستانی ها را برای هم می فرستادند.شاید اگر آن روز وسط تمرکزش دختر یک متن مسخره نمی فرستاد ،او یک پوشه کامل از متن های بی سر و ته داشت .
ولی درست زمانی که برای طراحی  آرم یک شرکت به جاهای خوبی رسیده بود دختر یک اس ام اس فرستاد که:"یاد تو داغی نهاد بر دل بریان من که ...."
بقیه اش را نخواند .پاکش کرد ودر جواب نوشت"می شه وقتی دارم کار می کنم این چرندیاتو نفرستی؟..."
و همان شد که خانم جرینگی پرید و دیگر از آن اتفاقا های هر روز صبح تکرار نشد .
تا 35 سالگی تمام وقت بیکاریش را می گذاشت پای آپ کردن وبلاگش با غرغرهای سیاسی و اجتماعی و هر از چند گاهی با چند نفر چت می کرد که هیچ وقت هم جدی نمی شدند و اگر خیلی از طرف خوشش می امد ممکن بود ماجرای خانم جرینگی را تعریف کند و توصیه کند که” تاریخ هنر” یا “فرهنگ شناسی انسان” را بخوان و بپرسد که آیا چیزی در مورد ریشه مشترک زبانهای دنیا می دانی؟
البته هیچ فرقی نمی کرد طرف چیزی می دانست یا نه؟
چون خودش شروع می کرد به صحبت کردن  از زبان ایران باستان تا ماندرین چینی .
آخر می گفت :آخیش خسته شدم .شما چیزی بلد نیستی؟
و احتمالا طرف هم می گفت: نه.
و او جواب می داد چه بهتر!
تا 40 سالگی تیپش را عوض کرد و یک پیرهن آبی یا سفید می پوشید و موهای کنار شقیقه اش تک و توک سفید شده بودند و حوصله هم نداشت هر روز آنها را بشوید .پدرش فوت کرده بود و مادر و خواهرش به پر و پایش می پیچیدند که زن بگیر تا اینکه حس موذی وجودش را گرفت و مدام در گوشش می گفت:آخرش که چه مردک عزب؟
   به مادرش سپرد برایش برود خواستگاری و چه فرایند کسل کننده ای بود دیدن دخترهایی که هیچ چیز از ریشه مشترک زبانهای دنیا نمی دانستند. با او به تفاهمی نمی رسیدند ولی حاضر بودند به خاطر شرکتی که او رئیسش شده بود و پرادویی که زیر پایش بود ،بله را بگویند .
هر بار که به مادرش می گفت از این خوشم نیومد، همان حس موذی توی گوشهایش نجوا می کرد :"باید الان بچه هات بزرگ می بودن."
در45 سالگی یک روز زیر شکمش درد گرفت و تا مدتی خوب نشد تا آنجا که تصمیم گرفت برود دکتر. به منشی اش سپرد که دکتر مرد برایش گیر بیاورد .
روی تابلوی مطب دکتری که منشی سفارش  کرده بود ،نوشته شده بود :عزیز پندار جراح عمومی
عصر شنبه بود و مطب شلوغ.تا نوبتش بشود آخر وقت شد .انتظار داشت دکتر را نشسته پشت میزش ببیند ولی کسی توی اتاق نبود . تا بنشیند صدایی مردانه از دستشویی پرسید :مشکلتون چیه ؟(همرا با صدای شرشر آب)
-    چن وقته که ...
وسط حرفش دکتر در حالی که با حوله ای صورتی دستانش را خشک می کرد از دستشویی بیرون آمد.
زنی بود درشت هیکل، صورتی تقریبا بزرگ و ابروهایی کاملا باریک و هلالی و یک خال کوچک کنار بینی اش .پوستی صاف و موهایش که کمی از زیر مقنعه معلوم بود. روپوشی سفید تنش بود و35 ساله می زد.
مرد بقیه حرفش را خورد .

   عزیز از همان دوران کودکی همبازی پسر ها بود .نه از عروسک خوشش می امد نه از خاله بازی.حتی توی مدرسه هم مسخره اش می کردند و می گفتند :آق عزیز.
توی شناسنامه اسمش عزیز بود ولی توی خانه عزیزه صدایش می کردند .از همان اول هم قرار بود اسمش را بگذارند عزیزه ولی پدرش یک "ه "ناقابل را نگفته بود یا اشتباه گفته بود که اسمش شد عزیز.
همین چیزها باعث شده بود اصلا بدش نیاید مثل پدرش کلفت کلفت حرف بزند.
توی دوران دبیرستان یک بار از پسری شماره گرفته بود و تا سلام کرده بود  پسر گفته بود :"سلام رضا تویی؟"
قطع کرده و تا چند وقت افسرده بود و هی سر مادرش داد می زد: جورابهام کو ؟ بعد سعی کرده بود کمی لطیف تر و زنانه تر صحبت کند و وقتی توی مهمانی ها فنجان چای را به دهان ببرد، انگشت کوچکش را بگیرد بالا و اگر کسی چیزی تعارفش کرد خانمانه بگوید : مرسی صرف شد .
با همین کاراها سال آخر دبیرستان یک خواستگار برایش آمد ولی او شدیدا درس می خواند و توانست پزشکی قبول شود .پدر و مادرش هی قربان صدقه اش می رفتند که تا حالا تو فامیل  خانم دکتر نداشتیم.
   عزیز  جز همان هم کلاسی ها و همکارانش رابطه ای  با مردها نداشت. تنها یک بار داشت عاشق یکی از هم دوره های تخصصش می شد و خام خیالاتی که مرد به خوردش می داد،  که فهمید طرف این خیالات را جز او به خورد چند دختر دیگر هم می دهد و همین شد که به خودش قول داد درگیر هیچ ماجرای عشقی نشود.  وقتی فهمید پدرش مخفیانه زن صیغه ای گرفته تا مدت ها ناامیدانه به ازدواج فکر می کرد و ته دلش هیچ وقت نتوانست پدرش را ببخشد.

یک لحظه تمام وجود مرد را ترس گرفت که مجبور شود برای این زن تمام مسایل خصوصی اش را تعریف کند ولی خیلی هم سخت نبود .فقط به چند سوال ساده در مورد سابقه داشتن دردش یا شدت آن و این چیزها جواب دهد .
هفته بعد که مطب آمد، این زن فکرش را مشغول کرد .وقتی یکی از مراجعه کنندگان هرچه بد و بیراه بلد بود، بار دکتر کرد که چرا اشتباه تشخیص داده  و عکسهای MRIاش را پرت کرد تو صورت زن و رفت .
عزیز به جای اینکه بزند زیر گریه به منشی اش گفت :نفر بعد ...   
همین .
مرد همان روز تصمیم گرفت راجع به ریشه مشترک زبانهای دنیا با او حرف بزند .حالا دیگر شنبه ها مرد دوش می گرفت و کمی جلوی آینه می ایستاد  و کت می پوشید و زن کمی آرایش می کرد طوری که دیده نشود ولی دیده می شد.
    مدتی بعد مرد کاملا خوب شده بود و نمی توانست به هیچ دلیلی شنبه ها عصر برود پیش خانم دکتر. آخرین باری که رفت، کلی حرف در ذهنش ردیف کرده بود که بگوید و مفصل خداحافظی کند. ولی زبانش بند آمده بود و خیلی ساده تشکر کرده  و مطب را ترک کرده بود.
مرد که رفت ، عزیز نشست پشت میزش .دلش گرفت . به این فکر کرد که شاید می توانست در این سالها تشکیل خانواده بدهد و بچه دار شود.یادش آمد که توی خیابانی شلوغی دخترکی دستش را گرفته  وبا بغض گفته بود: ماما...ن!
-اشتباه گرفتی کوچولو، گم شدی؟
   مادر بچه که چند قدم آن طرف تر ایستاده بود ،فرزندش را صدا زده بود و دخترک بدو رفته بود طرف مادرش .ولی عزیز با تمام وجود دلش خواست که آن بچه واقعا بچه خودش بود.
به نظرش همه چیز مسخره آمد مطب، دکتر بودنش، موقعیتش و اشکهایش جاری شد.
   مرد به خانه که رسید ،کلیدش را  آویزان کرد و کتش را پرت کرد طرف جا لباسی که افتاد روی زمین . به املتی که مادرش پخته بود لب نزد و یک راست رفت به اتاقش و روی تختش دراز کشید و توی تاریکی خیره شد به سقف . صدای مادرش از بیرون می آمد که می پرسید :"چی شده ؟ با کسی دعوات شده ؟ با توام "
چیزی نگفت و تا فردایش خوابید.
حالا شنبه ها عصر که می شد دلش می گرفت ناخودآگاه و سر کار بجای پیاده کردن ایده هایش روی کاغذ، خط های مورب می کشید و نفس های کش دار. بعد از مدتی خودش را راضی کرد که : یک غریبه را به زندگیم راه بدهم که چه؟
و کلی فلسفه برای خودش بافت و کشیدن خط های مورب را متوقف کرد.
تا اینکه یک روز از خواب برخاست و با تمام شعف و خوشحالی حس کرد زیر شکمش درد می کند.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مریم قاهری
آدرس اینترنتی : http://

سلام مهرنازی خوبی؟ قشنگ بود لذت بردم

ارسال شده توسط : آریا
آدرس اینترنتی : http://www.aryadastan.blogfa.com

داستان خوبی بود اما تصویر سازی زیادی که کمک به داستان کنه نکرده بوده.اما داستان خوبی بود

ارسال شده توسط : آریا
آدرس اینترنتی : http://

داستان خوبی بود اما تصویر سازی زیادی که کمک به داستان کنه نکرده بوده.اما داستان خوبی بود

ارسال شده توسط : فائزه
آدرس اینترنتی : http://

سلام . تا آخرش خوندم ، هر چند فکر میکردم وسطاش ول کنم .
کشش داشت و قشنگ هم حسشون رو بیان کرده بودی . موفق باشی .

ارسال شده توسط : mehrnaz hasanabadi
آدرس اینترنتی : http://

mamnon

ارسال شده توسط : nematmoradi
آدرس اینترنتی : http://nematmoradi.blogfa.com

داستان خوبی بود