نگاهي به (بكت) نوشته ي آ.آلوارز / علیرضا عباسی

نویسنده : علیرضا عباسی
تاریخ ارسال : سی ام شهریور ماه ١٣٩٠


نگاهي به (بكت) نوشته ي آ.آلوارز
ترجمه ي مراد فرهاد پور

علیرضا عباسی


ساموئل بِكِت (1906-1989م) نويسنده ي برجسته ي ايرلندي همان كسي است كه نمايشنامه ي در انتظار گودو را نوشت و كل تئاتر معاصر را دگرگون كرد ، او يكي از مشهورترين نويسندگان و به يقين مشهورترين نمايشنامه نويس عصر ماست و از ديد همگان ، از جمله كميته ي داوران جايزه ي نوبل ، يكتا هنرمند مسكنت و افسردگي مهلك است.
دو كيفيت ايجاز و دشواري بصورت خصيصه هايي پايدار همواره در آثار بِكِت پابه پاي هم پيش مي روند و به قول مترجمِ كتاب براي توصيف برخي از آخرين نمايشنامه هاي او ، ايجاز كلمه ي نارسايي است ، آثاري نظير صداي پا ، نمايشنامه ي نفس ، رمان كمتريت ، آمد و شد ، تخيل مرده خيال و...
بِكِت هنرمندي برخوردار از اصالتي عميق و خلوصي عميق  تر است  كه همواره از دادن هرگونه امتيازي به خوانندگان خود سر باز زده است و پابه پاي افزايش شهرت و اعتبارش ، آثار او  سردتر و سخت تر شده و در همين حال شخص  وي نيز بيش از پيش  از انظار دوري گزيده است.
فقط شانزده سال پس از نخستين اجراي گودو ، كه  براي نخستين باردر سال 1953 و در پاريس به روي صحنه رفت ، جايزه ي نوبل در ادبيات به بِكِت اهدا شد و ظاهرا حق بِكِت نسبت به اين افتخار ادبيِ غالبا مشكوك بديهي و ترديد ناپذير بود ، چرا كه بر خلاف اكثرِ موارد ديگر اين بار هيچ كس به انتخاب وي اعتراض نكرد ، اگرچه نيازي به گفتن نيست كه او براي دريافت جايزه به استكهلم نرفت.
بِكِت از شور و دلبستگي عجيبي نسبت به جيمز جويس برخوردار بود و نفوذ و تاثير آثار جويس در برخي آثار وي كاملا محسوس است .او براي اولين نشانه ي ارادت خود در سال 1930 بخشي از (آنا ليويا پلورابل) را به فرانسوي ترجمه كرد و بعدها جويس براي پاسخ به علاقه ي وي بخش هايي از نخستين رمان بِكِت ، مورفي، را از بر كرد. رابطه ي جويس و بِكِت بر دوستي و محبت واقعي استوار بود و هردو اگرچه به شيوه اي كاملا متفاوت ، اما مشتركا دچار افسردگي بودند.
بِكِت همچنين در زمينه ي انتخاب اسامي‌‌ ، همواره از استادش جويس پيروي كرده است و غالبا نامهايي را برگزيده كه مي توان با آنها به شيوه اي جويسي بازي كرد : نات ، وات ، مالون ، ماهود ، مك من و ... اما در همه ي موارد صرفنظر از نامي كه براي راويانش برگزيده ، همواره صدا ، صداي خود بِكِت است.
هدف بِكِت به گفته ي خودش ، بكارگرفتن بطالت و بهره برداري از ستروني است و به نقل از يادداشت مترجم درآغازكتاب همه ي ما نياز داريم بِكِت را بفهميم ،زيرا هنوز مثل اجداد غارنشين مان ازهرآنچه ناآشنا ،نامفهوم ، ناشناخته و ناجور است ، مي ترسيم .

رمان نويسي ،يا اجبار به نوشتن رمان ، مضمون مركزي اكثر رمان هاي اوست و قهرمانان بِكِت همچون خودش، سرگرم نوشتن اند – غالبا در جايي نظير همان اتاق در بسته اي كه بِكِت انزواي حدودا شش ساله ي خود از سال 1945 تا 1950 را در آن بسر برد.در واقع بِكت سعي داشت شكل رمان را براي فراتر رفتن از آن بكار گيرد ، همانطور كه قبلا از قلمرو شعر فراتر رفته بود . او رمان را به منزله ي رخت كني به خدمت مي گيرد كه مي تواند خود را در آن از شر وسواس هايش خلاص كند ، و آزاد و رها بسوي شكلي ديگر يعني درام به پيش رود.
عادت بِكِت بر تكرار مضامين ، تصاوير و حتي شخصيت هاي واحد از اثر به اثر، شكلِ بارز تاكيد بر اين حقيقت است كه وضع در جهان او اينطور است و نه جز آن ، صرفنظر از تنوع شخصيت ها يا تفاوت وضعيت ها ، همه چيز در عادت ، ملال ، فراموشي و رنج خلاصه مي شود.
به عبارت ديگر ، كل جهان احساس ، براي بِكِت ، حتي در بيست و پنج سالگي چيزي جز تضميني براي رنج نبوده و اگر بكت همين پيام را در هر آنچه بعد از آن نوشت تكرار نكرده بود ، مي شد آن را نتيجه ي ياس و خلجان مردي جوان به شمار آورد.
آثار متاخر بِكِت ، با توجه به اين واقعيت كه او همچنان به نوشتن ادامه مي داد ، معرف حد نهايي و قابل احترام نزديكي انسان به قلمرو سكوت است ، او خود در سال 1949 در تنها مصاحبه ي خود با ژرژ دو تويي اين نكته را خلاصه كرد و اظهار داشت كه هنرمند زمان ما چاره اي ندارد مگر گردن نهادن به اين بيان كه ديگر هيچ چيزي براي بيان كردن وجود ندارد ، هيچ چيزي كه با آن بتوان بيان كرد ، هيچ چيزي كه از آن بتوان بيان كرد ، هيچ قدرتي براي بيان كردن ، هيچ ميلي به بيان كردن ، همراه با  اجبار به بيان كردن.
سه گفتگوي ساموئل بكت با ژرژ دوتويي كه در قالب يگانه مصاحبه ي وي و از قول مترجم در حكم بيانيه ي فلسفي اوست ، توسط وي در پايان كتاب بعنوان ضميمه آورده شده است.
همچنين ترجمه ي (سانتور هاي دكارتي) ، فصلي از كتاب ساموئل بِكِت اثر(هيوكنر) كه يكي از مهم ترين نقدهاي منتشر شده بشمار مي آيد و ترجمه ي متن نمايشنامه ي (من نه) اثر ساموئل بِكِت در بخش ضميمه از بخش هاي مفيدي است كه توسط مترجم به متن اصلي كتاب افزوده شده است.

كتاب ارزشمند بكت نوشته ي آلفرد آلوارز با ترجمه ي مراد فرهاد پور نخستين بار در سال 1374 توسط انتشارات طرح نو بچاپ رسيد و پس از چاپ دوم در سال 1381 ، در سال 1388 به چاپ سوم رسيده است.
جامع بودن مطالب كتاب درنقد و تفسير آثار بِكِت زمينه ي موثق و موفقي است براي  شناساندن بخش قابل تاملي ازخصوصيات پيچيده ي شخصي و شخصيتي ساموئل بكت .
در عين حال ، شيوه استادانه ي آ.آلوارز در توصيفِ حركت نثربِكِت به سوي شعر ناب و پيوند آن با مضمون افسردگي و نيز ترجمه ي دقيق و قابل تحسين مراد فرهاد پور كه شناخت عميق وي از بِكِت شيوايي انتقال مطالب كتاب در حوزه ي نقد و تفسير را ممكن ساخته همگي باعث شده تا اين كتاب داراي امتيازات و ارزش هاي در خوري باشد كه از ديد جامعه ي فرهيخته ي ادبي پنهان نمانده است.
اشارات دقيق و نسبتا جامع مولف، بطور مجزا كه تقريبا به تمامي آثار بِكِت ، علاوه بر ويژگي هاي مفهومي و مضموني نسبت به سبك ، نوع نثر ، ويژگي هاي نگارش و ساختار ، صورت گرفته و بررسي روندِآنها در آثار اوليه و پاياني و نيز قياس برخي آثار و نسبت تاثير پذيري آثار اوليه از جويس ، بي شك اين كتاب را به  مجموعه اي كامل براي شناخت و درك صحيح از جهان ِ بِكِت ، بدل كرده است.
قابل تاكيد و اشاره است كه يادداشت و پانويس ها ي مترجم علاوه بر ترجمه ي روان و شيواي وي  و نيز ضمايمي كه از طرف ايشان به اصل كتاب افزوده شده ، كمك شاياني است به فهم دقيق تر خواننده فارسي زبان از  اين شناخت و درك صحيح آن.
آ.آلوارز در مقام شاعر ، منتقد و مولفي كه موضوع مشهورترين كتابش افسردگي است در كتاب بكت به تفصيل در مورد شيوه ي نگرش او به مقوله مرگ و زندگي و مضمون ملال و افسردگي به كنكاش و بحث پرداخته و شاخه هاي  بحث خود را نه از تئوري جدا و تطبيقي با آثار بلكه از دل خود رمان ها ، نمايشنامه ها و ساير آثار بكت بيرون مي كشد .
او در جايي از كتاب اشاره مي كند كه بكت اگزيستانسياليستي راستين است زيرا هر آنچه مي نويسد نهايتا ، به رغم تاسف خودش ، مويد اين بصيرت است كه الهيات يا متافيزيك هيچ يك نمي توانند پاسخ هايي غايي به دست دهند.
آلوارز بصورت مجزا در بخش هاي مختلف كتاب ضمن معرفي رمان ها ، نمايشنامه ها ، آثار راديويي و اشاره به برخي شعرها و مقالات بِكِت به صورتي جامع به نشان دادن مضامين اصلي تفكر بكت -  عادت ، ملال و رنجِ وجود -  اهتمام ورزيده و موكدا در هر بخش به قياس آثار منظوم ، منثور و نوشته هاي داراماتيك وي پرداخته و همواره به جنبه هاي اهميت بكت در ادبيات مدرن تاكيد كرده است.
او معتقد است ، هنگامي كه بِكِت شروع به نوشتن نمايشنامه هايش كرد و در فاصله ي سال هاي 1956 تا  1960 منحصرا به نمايشنامه پرداخت ، بافت رمان هايش خلوصِ زبانشناختي بيشتري يافت و محتواي انساني آنها به تدريج رنگ باخت و در نهايت  به نوعي تنها-خودي بدل شد كه مورفي نخستين رمان وي سال ها پيش آن را باب طبع خويش يافته بود.
آلوارز ، اشاره مي كند كه هرچه بِكِت از شكل صوري نظم دور شده ، خصلت شاعرانه ي آثارش افزون گرديده و در خلوص و تمركز نوشته هاي دراماتيكش ، به شعر حقيقي خود دست يافته است.
او فرجام ٍسبكِ متورم ، قراردادي و مادون ِ اليزابتي ِ كساني چون درينك وتر و فراي را بازگشت به سبك توماس اوتوي مي داند و معتقد است اليوت عليرغم راه جديدي كه در برخي نمايشنامه هايش گشوده با ادامه ي فعاليتش در نمايشنامه نويسي فقط توانسته بعد جديدي از الهامات خوفناك معنوي را به جهان ترنس رتيگان بيفزايد، اما بكت در مقايسه ، به مراتب فر و شكوه كمتري دارد ، او شگردهاي كميك رايجي را بكار مي گيرد كه مستقيما از جهان لورل – هاردي نشات مي گيرند ، ولي كارش را با نمايشنامه هايي تمام مي كند كه چه از لحاظ دراماتيك و چه از لحاظ زبان حقيقتا شعري اند. اين آثار همچون شعر ، تاثيري آني و موجز به جا مي گذارند ، آنهم از طريق زباني كه ازهرگونه  حشو و زوائدي پيراسته گشته و با اين حال همواره سرشار از زندگي است. مهم تر از همه به نظر مي رسد تخيل بِكِت ، پس از رهايي از قيود فضاي تيره و تار و خود محور رمان هايش ، با آزادي بيشتري جولان مي كند.
با اين همه نبوغ ِ بِكِت هرگز فراگير يا بسيار گسترده نبوده است ، برعكس ، نبوغ او همچون پرتو ليزري است ، پرتويي باريك و فشرده كه پيوسته به درون همان عرصه ي محدود ظلمت ، عميق تر و عميق تر نفوذ مي كند.
به يك معنا مقاله ي پروست الگويي است براي هرآنچه بِكِت پس از آن نوشت ، هرچند سبك پر تكلفش هيچ نشاني از توانائيهاي بعدي ِ بِكِت در بر ندارد.
دوره فوق العاده ي خلاقيت بِكِت در واقع همان دوره ي شش ساله ي انزواي وي و بست نشستني بود كه از سال 1945 تا 1950 در اتاق ِ آپارتمان قديمي اش در پاريس بطول انجاميد . او كه طي شانزده سال زندگي ادبي خود دو رمان ، يك مجموعه داستان كوتاه ، يك رساله ي انتقادي ، چند شعر و معدودي نقد نوشته بود ، در مدت كمتر از شش سال انزوايش ، چهاررمان ، دو نمايشنامه و سه داستان كوتاه نوشت.
نكته ي مهمي كه در كتاب به آن اشاره شده ، اين است كه بِكِت هرگز به طرح داستان علاقمند نبود و در اين زمينه استعداد چنداني هم نداشت . (دانته و خرچنگ) و مورفي ، تنها آثار وي هستند كه در آنها همه ي رشته ها نهايتا بهم مي رسند . بكت حتي در نمايشنامه هايش نيزبه طرز خارق العاده اي از داستان پرهيز مي كند.
در قسمتي از يادداشت مترجم به تن ندادن بكت و قهرمانانش به هويت دو گانه ي قديس و قرباني اشاره شده است و عنوان شده كه آثار بكت محدوديت ها ، تناقضات و در واقع ناممكن بودن رمان را آشكار مي كنند ، و در همان حال به تداوم ضرورت آن تن مي سپارند . خوش خيالي و غرور كاذب رمان كه با جويس به اوج خود رسيده بود ، در بكت به پايان مي رسد. بِكِت و هنرش بي آنكه قادر به حل مسئله ي خود باشند ، يا بخواهند براي حل مسائل ما موعظه كنند ، يا حتي بكوشند عجز خود را در برابر اين ،  اين همه را پنهان سازند ، همدردي خود را ابراز مي كنند . اين همدردي ، حقيقي ترين جوهر تاريخي هنر و عين زيبايي است.
بِكِت به عمد مي كوشد تا از هيچ ، نمايشنامه اي بيافريند . او پيوسته موانعي براي خود مي تراشد تا مهارت خويش را در غلبه بر آنها به ما نشان دهد.
او يكي از مثال هاي نادر آن گروه از نويسندگاني است كه آثارشان به رغم سلطه ي آشكار گوش و كلام لفظي ِ همواره از حد اعلاي كيفيت ادبي برخوردار است.
پاسخ بكت به چرايي اجبار بيان كردن ، كه خود از آن سخن گفته يك نمي دانم ِ كوتاه و صريح است . كوتاهي و صراحت اين پاسخ ، شجاعت درد و طنز نهفته در آن را پنهان مي كند . بِكِت عمري را صرف فهم اين اجبار كرد.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :