داستانی از اعظم سبحانیان

نویسنده : اعظم سبحانیان
تاریخ ارسال : پانزدهم اسفند ماه ١٣٨٩


آدم هایی از جنس ...

 

مرد شانه هایش را چند بار بالا و پایین انداخت و دگمه ی ضبط را فشار داد . طنین بلند آهنگ شاد توی خانه پیچید . زن سرش را در متکا فرو کرد . مرد توی اتاق خواب آمد ، با برسی کوچک به دقت موهایش را شانه زد و از توی آینه نگاهی به زن انداخت . زن متکا را روی گوش هایش فشار می داد .

ـ خواهش می کنم صداشو کم کن مگه این جا کاباره است .

مرد دگمه ی پیراهنش را یکی یکی بست .

ـ پس نمی یای ؟ بار اول بهتر بود تو هم باشی . خانم فرتاش و شوهرش واقعا مهمون نوازند .

زن غلتی زد .

ـ این روزها آدم باید سرش به کار خودش باشه . زمونه عوض شده ، آدم ها که خیلی بیشتر . یه نگاه به دور و برت بکن .

وسعی کرد در حین حرف زدن قیافه ی حق به جانبی به خودش بگیرد . مرد یقه ی پیراهنش را صاف کرد .

ـ پیرهنم چطوره ؟

ـ به نظرم زیادی جیغ می زنه .

مرد از اتاق بیرون رفت . لیوان پر آب را از روی میز برداشت و آن را در گلدان شمعدانی کنار مبل که تقریبا خشک شده بود خالی کرد . انگشتش را به طرف دگمه ی ضبط دراز کرد . نگاهی به اتاق خواب کرد و دستش را پس کشید . به طرف جا لباسی رفت . کت طوسی رنگش را پوشید و شال بافتنی اش را دور گردنش انداخت . بعد بی آن که خداحافظی کند در را باز کرد و بیرون رفت .

زن از روی تخت بلند شد . بوی اسپری مرد انگار به تن اتاق نشسته بود . در کمد مرد نیمه باز بود . زن در را باز تر کرد . مدتی به ردیف پیراهن های اتو خورده و، وسایلی که مرتب توی کمد چیده شده بود نگاه کرد . لبخندی زد و در کمد را بست .

تقریبا به طرف ضبط دوید و آن خاموش کرد . بعد از کشوی پایینی سی دی دیگری در آورد و آن را توی ضبط گذاشت . آهنگ ملایم که پخش شد ، به طرف آش پزخانه رفت . به ظرف های نشسته ی توی سینک نگاه کرد . تخم مرغی از یخچال برداشت و ماهی تابه ی کوچک آویزان به دیوار را روی اجاق گذاشت . مقداری روغن توی ماهی تابه ریخت که تقه ای به در خورد .

یک دفعه به خود آمد . گمان کرد مرد برگشته ، با خنده گفت : پشیمون شدی برگشتی ؟

وقتی صدایی نیامد ،سرش را از آش پزخانه بیرون کرد . زنی کنار جا کفشی ایستاده بود . یادش نمی آمد مرد در را باز گذاشته باشد . صدای جلز و ولز روغن از توی ماهی تابه به گوش می رسید . زن تازه وارد به خود تکانی داد .

ـ فرتاش هستم . ببخشید که سرزده وارد شدم در باز بود و صدای آهنگ ...

و با چند گام بلند خود را به زن رساند و دست سفید  لاغرش را به طرفش دراز کرد . حالا بوی روغن سوخته کم کم فضای خانه را پر می کرد . روغن روی اجاق گر گرفته بود و حلقه های خاکستری دود از آن بلند می شد که زن با دست پاچگی اجاق را خاموش کرد . در یک لحظه همه چیز به نظرش مات شد . چیزی توی گلویش می جوشید و بالا و پایین می شد . صدای خانم فرتاش بلند تر به گوش   رسید.

 ـ بر عکس شد به جای این که شما مهمون من باشید من مهمون شما شدم . شوهرتون گفتند کسالت دارید ولی باور کنید دلم می خواست شما رو ببینم .

زن احساس می کرد چشم هایش به قدری باد کرده که هر آن می ترکد . از کنار در نیم نگاهی به بیرون انداخت . خانم فرتاش روی مبل نشسته بود و به شومینه خیره شده بود .

از آش پز خانه که بیرون رفت ، موهای پریشانش را با دست جمع کرد . می خواست چیزی را از ته توی ذهنش بیرون بکشد ، چیزی را به یاد بیاورد . حس می کرد زمانی خیلی دور خانم فرتاش را دیده . خانم فرتاش با دست برگ های شمعدانی را نوازش می کرد . برگ ها ی خشک شده یکی یکی زیر انگشتانش ریز ریز می شدند .

ـ شمعدانی گیاه جون سختیه بهتون نمی یاد آدم بی توجهی باشید ! .

زن هاج و واج پشت مبل روبرویش ایستاد و ناخن هایش را توی گوشت کف دستش فشار داد . قد بلند و اندام کشیده ی خانم فرتاش از سر و گردن مبل بیرون زده بود . مانتو کرمی رنگ گشاد انگار از اندام لاغرش آویزان شده بود .

ـ شومینه ی قشنگیه . جون می ده دو سه تا هیزم تر و تازه بریزی توش بعد بشینی و به صدای سوختنش گوش بدی . حیف که مصنوعیه .

زن نگاهی به شومینه کرد . انگار بار اول بود که آن را می بیند .

موهای صاف و یک دست خانم فرتاش از جلوی روسری کوچک سفید رنگش روی خطوط عمودی پیشانیش ریخته بود . چشم های براق و روشنش که مثل دو تیله می درخشید ، زن را متحیر کرده   بود . کف پاهای زن سوزن سوزن می شد و هیکل چاقش روی پاهایش سنگینی می کرد .

ـ فکر کردم بچه دار هستید . آخه آدم های بچه دار دل خوشی از رفت و آمد ندارند .

زن سرش را چند بار تکان داد .

ـ بچه ها نفرت انگیزند ، دست و پا گیرند ، فقط آرامش آدم رو به هم می زنند .

بعد نگاهش از روی دیوار لغزید تا به قاب عکس کوچک و قدیمی روی دیوار برخورد کرد و حرفش را ادامه داد .

ـ زندگی رو از آدم می گیرند ...

توی قاب زنی چاق و قد کوتاه با شکمی بر آمده کنار یک حوض بزرگ ایستاده بود . پنج شش تا بچه ی قد و نیم قد هم در کنارش بودند . خانم فرتاش رد نگاهش را دنبال کرد .

ـ خیلی شبیه مادرتون هستید .

بعد انگشت های بلند و استخوانیش را به هم قلاب کرد و به زن خیره شد . نگاهی که مثل سیم خاردار به صورت زن برخورد کرد . زن از این نگاه دست و پایش را گم کرد و زیر لب چند فحش نثار شوهرش کرد .

ـ بر خلاف شوهرتون خیلی شکسته شدید . نمی نشینید ؟

زن حالا به چوب خشک بی جانی می مانست . احساس می کرد با هر خم و راست شدنی خرد         می شود . به سختی روی مبل روبرویش نشست . خانم فرتاش روی گرد و خاک میز طرحی را می کشید .   چهره ی زنی با موهای پریشان . زن لب پایینیش را گزید و سرخ شد .

ـ همه جا آپارتمان سازی شده . مردم مثل مور و ملخ زیاد می شوند . خونه ها کوچکتر و شهر ها شلوغ تر از این رهگذر خاکش هم نصیب ما می شود .

خانم فرتاش خط های افقی نامنظمی را مثل زبانه های آتش اطراف سر طرح می کشید . طرح رفته رفته واضح تر شد . طرحی که به نظر زن آشنا می آمد . باد تندی انگار موهای زن توی طرح را بازی گرفته بود و هر آن احتمال داشت نوک موها به زبانه ها بگیرد . زن می خواست دستش را دراز کند و با سر آستین زبانه ها را پاک کند که خانم فرتاش با دستمالی سفید طرح را یک باره پاک کرد و او به سرعت خودش را عقب کشید . با آن که طرح پاک شده بود ولی لبهای مرموز طرح هنوز سمج به میز مانده بود و زن به وضوح صدای قهقه های ضعیف و بد صدایش را می شنید .

هوا گرم شده بود . زن با کف دستش عرق پیشانیش را پاک کرد و به شومینه نگاه کرد . پیش چشمانش شعله ها از سر شومینه تنوره می کشیدند .

زن بلند شد شومینه را خاموش کرد و به طرف پنجره رفت . پرده های مات و کدر را کنار زد و آن را باز کرد . هوای سرد یک باره به داخل هجوم آورد . نفس عمیقی کشید و به طرف خانم فرتاش چرخید . خانم فرتاش در طرف دیگر میز نشسته بود و دوباره طرحی را می کشید .

ـ من بر خلاف شما عاشق رفت و آمدم . تنهایی آدم رو به چوبی تبدیل می کنه که از درون موریانه  زده . آدم رفته رفته پوک می شود ، بی هویت . به نظرم خیلی وحشتناکه ... شما آدمی ...

زن صدایش را نمی شنید . طرح دوباره شکل گرفته بود . طرحی که به چشمش آشنا تر از دفعه ی پیش می آمد . بوی موی سوخته توی فضا پیچید . نفسش بالا نمی آمد . خیلی زود به سرفه افتاد .زبانه ها به نوک موها گرفته بود .

لحن خانم فرتاش مبهم شده بود . دهانش به یک اندازه باز و بسته می شد و کلمات نامفهومی را مدام تکرار می کرد . بوی دهانش که به صمغ درختان می مانست با بوی موی سوخته مشامش را پر کرده بود . آوازی که از ضبط به گوش می رسید ، فقط صدای ناله های ضعیف مردی بود که مدام قطع و وصل می شد . زن پلک هایش سنگینی می کرد. می خواست دستش را دراز کند و طرح را پاک کند ولی بی رمق روی مبل روبروی خانم فرتاش افتاد و به او خیره شد .

خانم فرتاش زیباتر شده بود . گویی صورتش لحظه لحظه شاداب تر می شد ...

مرد کلید را توی قفل چرخاند و آهسته وارد شد . کت و شالش را به رخت آویز آویزان کرد . پنجره را بست و شومینه را روشن کرد . زن از سرما توی مبل به خودش پیچیده بود . صدای تق تق نا منظم که از شومینه بلند شد ، چشم هایش را باز کرد .

مرد توی اتاق خواب با صدای بلند آواز می خواند . صدایش توی گوش زن پیچید . بلند و بلند تر ...

مرد همین طور که رکابی سفیدش را می پوشید از اتاق بیرون آمد .

ـ زن کش و قوسی به خودش داد . به شومینه خیره شد پیش چشمانش شومینه پر شده بود از هیزم های تر و تازه . صدای پز پز ملایم سوختن هیزم ها گوشش را پر کرد .

 

                                                                              اعظم سبحانیان . سمنان


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : آزادی
آدرس اینترنتی : http://www.farhangreader.com

با تشکر از داستان خوب‌تان. این داستان در وبسایت فرهنگ‌خوان به اشتراک گذاشته شد. برای پی‌گیری نظرات کاربران فرهنگ‌خوان به سایت مراجعه کنید.
اما بعد: امیدوارم نویسنده‌ی این داستان کارش را جدی بگیرد، بیشتر بنویسد و بهتر. استعدادش را دارد و اهل تلاش است به وضوح. به امید پیروزی‌اش.

ارسال شده توسط : الهام
آدرس اینترنتی : http://www.elhamnobakht.blogfa.com

خوب بود اما کمی گیج شدم. ممنون می‌شم به‌م سربزنید و کمی در موردش توضیح بدید.

ارسال شده توسط : مریم
آدرس اینترنتی : http://www.mg1389.bligfa.com

با سلام. داستان قشنگی بود اما در وسطهای داستان دچار زیاده گویی شده بود که خواننده را دچار خستگی می کرد.