داستانی از رضا داورپناه

نویسنده : رضا داورپناه
تاریخ ارسال : پانزدهم اسفند ماه ١٣٨٩


یک روز کاری با آسانسورچی بلوک چهل وچهار

 

 روی  ساختمان با حروفی درشت حک شده بود "بلوک چهل وچهار".هر چند که بلوک های دیگری مثل بلوک چهل و سه یا بلوک چهل و پنج در آن اطراف دیده نمی شد.

وارد ساختمان شدم.آقای نعمتی مثل دو روز قبل روی صندلی راحتی خود ،روبروی پیشخوان نشسته بود و احتمالا روزنامه ی صبح را ورق می زد. موهایش سفید بودند ، اما هنوز چهره ی جوانی داشت.

"سلام...صبح بخیر"

"سلام جوون..صبح بخیر" روزنامه را کنار گذاشت و به ساعت مچی اش نگاهی انداخت.

"اگه باقی روزا هم همینطور سر وقت بیای ،آقای شریفی حتما استخدامت می کنه"

من هم نگاهی به ساعتم انداختم.راست می گفت ،ساعت دقیقا هشت بود.

"خب با اجازه من برم کارم و شروع کنم" این را گفتم و به سمت آسانسور به راه افتادم.

"چند لحظه صبر کن..." سپس از روی صندلی بلند شد و پشت یشخوان رفت .بعد یک فرم را از بین چند کاغذ،که یک دسته کلید روی آنها بود ،برداشت و به من نشان داد.

"بیا .بگیرش .این این لیست اعضای ساختمونه" بعد کمی مکث کرد و ادامه داد"واسه وقتی که کسی وارد آسانسور بشه و بخواد یکی از ساکنین رو پیدا کنه به دردت می خوره"

لیست را از دستش گرفتم ونگاهی به آن انداختم. نام هیجده نفر از اهالی ساختمان بود که به ترتیب شماره ی واحدها از یک تا هیجده ،به نام مالک واحد، شماره گذاری شده بود.داشتم به این موضوع فکر می کردم که ساختمان ده طبقه بود هر طبقه هم دو واحد داشت ، که ناگهان آقای نعمتی گفت:"طبقه آخرهم فعلا خالیه.هنوز واحد هاش به فروش نرسیده"

 آقای نعمتی این را گفت و بعد نگاهی به من انداخت که یعنی متوجه شدم  یا نه. گفتم:"آهان...خب من رفتم.با اجازه"

همین که از پیشخوان فاصله گرفتم تا به طرف آسانسور بروم،زن وشوهر جوانی را دیدم که تقریبا نفس زنان در حال پایین آمدن از راه پله بودند.مرد همین که آقای نعمتی را دید ،از زنش فاصله گرفت و در حالی که هنوز نفسش جا نیامده بود،گفت" سلام آقای نعمتی ....آقا این آسانسور هنوز افتتاح نشده؟...ساختمون ده طبقه بی آسانسور ،مگه میشه آخه!"

آقای نعمتی در حالی که لبخند می زد گفت" ای آقا ...دو سه روزه که راه افتاده "بعد اشاره ای به من کرد که یعنی به سمت او برگردم.

"ایشون هم آسانسورچی ساختمون هستند" وبا انگشت اشاره اش من را نشان داد.مرد،که حالا  فاصله اش با زنش را جبران کرده بود،نگاه کوتاهی به من انداخت و در حالی که به نزدیکی اش رسیده بودم ،به همرا زنش به طرف در خروجی ساختمان رفت.نمی دانم چرا انتظار داشتم با من خوش وبش کند. اما حتما عجله داشت .شاید از اینکه از را ه پله پایین آمده بود، احساس کلافگی می کرد.

 به پیرمرد که نزدیک شدم،گفت"آقای شایگان بود...با زنش طبقه ی پنجم زندگی می کنند"سری تکان دادم. برگشتم و به سمت آسانسور رفتم."راستی  تو ساختمون هر آدم جدیدی رو دیدی حتما بهش بگو که آسانسور راه افتاده"این آخرین حرفهایی بود که قبل از ورودم به آسانسور از آقای نعمتی شنیدم.

                                                                                                                

                                                                      ****

وارد آسانسور شدم و کنار یک ردیف دکمه که از یک تا ده ادامه داشت ، ایستادم. اهرم اصلی را که بالا ی  ردیف دکمه ها قرار داشت را حرکت دادم و آن را از اتوماتیک به دستی تغییر حالت دادم.خودم را در آیینه تمام قد آسانسور برانداز کردم  .با اینکه در آسانسورباز بود کمی احساس خفگی می کردم .حدود نیم ساعت در همان حالت ایستادم تا اینکه ناگهان در آسانسور بسته شد و آسانسور به طرف بالا حرکت کرد. چند ثانیه بعد،خانمی که در این دو سه روز اخیر تقریبا داشت تصوری از چهره اش در ذهنم شکل می گرفت،از بلند گوهای سقفی کوچک آسانسور اعلام کرد:

_طبقه ی هشتم

 در آسانسور باز شد.مردی طاس که پالتوی سرمه ای رنگی پوشیده بود،وارد آسانسور شد."سلام...حدس می زدم باید راه افتاده باشه"

گفتم:"سلام .. دو سه روزی هست که را افتاده...ساختمون ده طبقه ،بی آسانسور،مگه میشه آخه!؟"

"آره واقعا "

پرسیدم:"طبقه ی چندم تشریف می برید؟"

"تو مسئولشی؟"

" بله،موقتا "

"همکف" و بعد در حالی که به من زل زده بود، پرسید" خوبه...چند سالته؟"

"بیست و هشت"

"دیپلم دیگه؟"

"نه .فوق دیپلم. حسابداری!"

هنوز حالت نگاه مرد تغییر نکرده بود که خانم داخل بلند گو باصدایی که احساس کردم نسبت به دفعه ی پیش آرام تر شده بود، اعلام کرد

_ طبقه ی همکف

مرد از آسانسور خارج شد .از پشت سر پیر تر نشان می داد .شاید چون مو های پشت سرش سفید تر شده بود.آسانسور چند دقیقه متوقف ماند. نگاهی به لیست انداختم . در طبقه ی هشتم نام دو مالک دیده می شد . آقای موتابیان و آقای خوشدل. حدس زدم نامش آقای موتابیان بوده باشد. از همانجا که ایستاده بودم ،نگاهی به در ورودی ساختمان انداختم.پیرزنی با چرخ دستی نسبتا بزرگی ،وارد ساختمان شد وبا اشاره ی آقای نعمتی به طرف آسانسور آمد.ابتدا چرخ دستی اش را وارد آسانسور کرد و بعد خودش وارد شد.پیرزن مانتوی آبی کم رنگی پوشیده بودو روسری کوتاه،طوری که موهای سفیدش با کفشهای کتانی اش کاملا هماهنگ شده بودند.

"سلام"

"سلام...طبقه ی پنجم لطفا"

 قبلا او را ندیده بودم.نمی دانم از قبل می دانست یا اینکه فقط حدس زده بود که من مسئول آسانسور هستم.با این حال گفتم" حتما می دونید که دو سه روزه که آسانسور راه افتاده " وبعد اضافه کردم" ساختمون ده طبقه ،بی آسانسور ،مگه می شه آخه؟!"

با نگاهش حرفم را تایید کرد.در آسانسور بسته شد.

" از ساعت شیش رفتم بیرون تا الان فقط تونستم همین چهار قلم جنس رو بگیرم...خیابونا خیلی شلوغ بود" و بلا فاصله اضافه کرد."امروز روز شولوغیه" با "بله"ی آرامی حرفش را تایید کردم وبعد به سبد خریدش نگاهی انداختم. محتویات داخل سبد عبارت بود از :یک پارچه ی رنگی ،یک بسته شکلات و دو نایلون سیاه که حدس زدم  نایلون میوه است.

_طبقه ی پنجم

حدس  دیگری که در مورد خانم داخل بلند گو ، زدم  این بود که چون "طبقه ی پنجم" را تقریبا  به صورت دو بخشی، یعنی با فاصله بین "پن"و "جم"، پس حتما چانه ی کوتاهی دارد.

در که باز شد پیرزن باز هم  ابتدا چرخ دستی اش را خارج کرد و بعد خودش از آسانسور خارج شد.روبروی واحد شماره ی ده ایستاده بود و داشت کلید را از کیف دستی اش بیرون می آورد ،که در واحد کناری باز شد و زنی سرش را از لای در بیرون آورد.  روز اول هم اورا دیده بودم که داشت از راه پله بالا می رفت. خانمی بود تقریبا جوان و کمی چاق که حالا فهمیدم موهای بلند و یک دست مشکی ای هم دارد.

در حالی که هنوز من را ندیده بودرو به پیرزن گفت"سلام خانوم عنایت...بخشید شما  این امروز شروین رو ندیدید؟"

پیرزن که حالا در را باز کرده بود وداشت پشت چرخ دستی اش وارد واحد شماره ی ده می شد با بی اعتنایی جواب داد"نه ،امروز ندیددمش" و در را پشت سرش بست.خانم تقریبا جوان نگاه کوتاهی به من کرد وبعد بدون اینکه در واحد را ببندد داخل رفت. آسانسور همانجا ایستاده بود.نگاهی به لیست کردم .واحد شمارهی 9:نام مالک خانم خسروی .  این موضوع  که واحد به نام خودش بود نه پدر شروین خیلی برایم جالب بود. چند ثانیه بعد خانم خسروی که حالا فقط شالی نازک روی موهایش انداخته بود ،از واحد شماره ی 9 خارج شد و در حالی که با نگرانی به من نگاه می کرد،رو به رویم،مقابل آسانسور ایستاد.

"سلام آقا پدرام ،ببخشید شما امروز شروین رو این اطراف  ندیدید؟"

"نه...ندیدمش .اتفاقا امروز هم روز شلوغیه!"

احساس کردم نگرا نی اش بیشتر شد.

" نگران نباشید .راستی حتما می دونید که دو سه روزه آسانسور را افتاده ....ساختمون ده طبقه بی آسانسور مگه می شه آخه؟!"

بدون  اینکه به این حرفم توجه بکند،سرش را پایین انداخت و گفت" آخه می دونید اشتباه از خودم بود...نباید همیجوری توی خونه آزادش می گذاشتم!"بعد در حالی که سرش را به سمت من بر می گرداند گفت" آقا پدرام شما که بیشتر تو ساختمون هستید،لطفا اگر دیدینش به من خبر بدین!"

"نگران نباشید ...اگه دیدمش حتما خبرتون می کنم"

" خیلی ممنون می شم" دوباره سرش را پایین انداخت و وارد واحد شماره ی نه شد.

بی دلیل دکمه ی طبقه ی همکف را زدم .آسانسور به طرف پایین شروع به حرکت کرد.یادم آمد که فراموش کردم مشخصات شروین را از خانم خسروی بپرسم.

_طبقه ی همکف

فهمیدم که کلمه ی  "طبقه ی همکف" را به وضوح سریعتر از کلمات دیگر می گوید،اما حالا دیگر دوست نداشتم به لحن و قیافه ی خانم داخل بلند گو فکر کنم

در آسانسور که باز شد همان مردطاس داشت، به همراه  آقای نعمتی به طرف آسانسور می آمدند.نزدیک آسانسور با هم دست دادند.

"خدا نگهدار جناب خوشدل"

"خداحافظ آقای نعمتی " این را گفت وارد آسانسور شد.

"تو اداره فهمیدم یه پرونده رو خونه جا گذاشتم"

"طبقه ی هشتم دیگه؟"

در حالی که داشت به پایین نگاه می کرد گفت:"آره"

"امروز هم روز شلوغیه؟" همین جمله از من باعث شد دوباره به من زل بزند.

"راستی نگفتی،قبلا چیکار می کردی؟"

"همین کار ...ولی تو یه ساختمون شیش طبقه"

"آهان" کمی مکث کرد و ادامه داد"از شغلت راضی هستی؟"

"آره..خوبه ...شغلم رو دوست دارم"

_طبقه  هشتم

سریع از آسانسور خارج شد و وارد واحد پانزده شد.نگاهی به لیست انداختم. واحد پانزدهم:مالک آقای  خوشدل. واحد شانزدهم : مالک آقای موتابیان. چند دقیقه ی بعد برگشت و دوباره وارد آسانسور شد و این بار به جای من دکمه ی طبقه ی همکف را زد.

"خیلی خوبه...از من به تونصیحت.همیشه کاری رو انجام بده که دوست داری. من رو نگاه کن .صبح باید برم اداره و تا بعد از ظهر با یه مشت پرونده و ارباب رجوع سر وکله بزنم.آخر ماه هم یه چندر غاز میذارن کف دستم و باز، روز از نو روزی از نو...از من به تو نصیحت همیشه کار ی رو انجامبده که دوست داری"

با اینکه گفته بودم شغلم را دوست دارم اما اصلا نفهمیدم چرا رو این موضوع تا کیید کرد.

"راستی  شما امروز شروین رو این اطراف ندیدین؟"

" شروین؟...آهان، نه بابا این قدر عجله داشتم که به اطراف دقت نکردم.هرچند گمون نمی کنم امروز تو ساختمون سگ پشمالویی رو دیده باشم."

تازه فهمیدم که "شروین" اسم سگ خانم خسروی است ولی  هنوز نفهمیده بودم که او، اسم کوچک من را از کجا می دانست ؟

_طبقه ی همکف

هنوز در آسانسور کاملا  باز نشده بود که  از آسانسور خارج شد. اصلا انتظار نداشتم که خداحافظی بکند .

حدود نیم ساعت هیچکس با آسانسور رفت و آمد نکرد. دکمه ی شماره ی دو که شروع به چشمک زدن کرد ، منتظر شدم ببینم چه کسی در طبقه ی دوم منتظر آسانسور است.

 آسانسور که باز شد دختر جوانی با موهایی بهم ریخته و ابروهای پر پشت روبروی آسانسور ایستاده بود. بی اختیار سلام کردم و با صدایی آرام جواب سلام من را داد.

"طبقه ی چندم تشریف می برید؟"

"نه"

پوست تیره ای داشت و موهای بلوطی،که با مانتوی بنفشی که پوشیده بود اصلا هماهنگ نبود.روبروی آیینه ایستاده بود و با دقت به تصویر چهره اش در آیینه نگاه می کرد.حدس زدم از آخرین باری که خودش را در آیینه دیده است ،باید مدتها گذشته باشد.موهای مجعد و چهر ه ی عجیبی داشت. بینی اش چاق بود و چیزی که در صورتش ،بیشتر از دندانهای سیم کشی شده  جلب توجه می کرد،فک پایینی اش بود که چانه اس را حد اقل چند سانتی متر از سطح صورتش جلوتر آورده بود و آن را با دماغش تقریبا در یک سطح قرار داده بود.

نمی دانم چرا به صرافت افتاده بودم سر صحبت را با او باز کنم.

"امرز روز  شلوغیه...این طور نیست؟"

فقط  سرش را تکان داد.

_طبقه ی نهم

در آسانسور که باز شد،به آرامی از آن خارج شد و روبروی واحد شماره ی هجده قرار گرفت. گو شه ی در ورودی واحد،تابلویی با این عنوان دیده می شد:"کلبه ی موی ونوس"

چند لحظه روبروی در ایستاد وبعد آرام سرش را رو به من که داخل آسانسور بودم برگرداند و گفت" کلید هارو جاگذاشتم..برو برام از آقای نعمتی بگیرشون.لطفا"

با لحنی این جمله را ادا کرد که واقعا شک کردم ،که شاید مسئولیت من علاوه بر هدایت آسانسور، "گرفتن کلید های جا گذاشته ی واحد ها، از آقای نعمتی " هم باشد.

_طبقه ی همکف

وقتی کلید ر از آقای نعمتی گرفتم ،داشت می گفت" اوه از دست این خانم قنبری ...همیشه یادش می ره کلیداشو بیاره!"

به آسانسور که رسیدم یادم آمد از آقای نعمتی نپرسیدم که امروز شروین را دیده است یا نه؟

_طبقه ی نهم

خانم قنبری با همان حالت قبلی پشت در ایستاده بود با این تفاوت که حالا باد بزنی در دستش دیده می شد، که داشت را رو به صورتش تکان می داد.  کلید را که به دستش دادم ،  زیر لب زمزمه  کرد:" امروز هوا چقدر گرمه"

بلا فاصله اضافه کردم"امروز روز شلوغی هم هست" 

نگاهی به من انداخت بعد مشغول باز کردن در شد.

"شما همینجا کارمی کنین؟... شغلتون ر ودوست دارین دیگه؟"

دوباره با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد در را باز کرد.

"از من به شما نصیحت،همیشه کاری رو انجام بدین که دوست دارین"

این بار با تعجب بیشتری به من نگاه کرد و بعد وارد واحد هجده شد.

"راستی شما امروز شروین رو ندیدید؟"

در حالی که حالا داشت در را می بست با لحنی آرام گفت"نه" حدس زدم  شروین را نمی  شناسد .

دوباره وارد آسانسور شدم .نزدیک ظهر بود و چیزی تا پایان ساعت کاری  من باقی نمانده بود.تا ظهر ،فقط چند نفر با آسانسور جابجا شدند که عبارت بودند از:

مردی میانسال که دائم سرفه می کرد ودو بار به فاصله ی نیم ساعت از طبقه ی ششم تا همکف رفت .

پسر بچه ای که که می خواست دوچرخه اش (که فکر می کرد در آسانسور جا نمی شود) ،را از طبقه ی پنجم به طبقه ی دوم ببرد.

جمعی پنج نفره متشکل از دو مرد ،یک زن و یک دختر بچه که می خواستند آنها را به واحد سیزده راهنمایی کنم.

پسر جوان دانشجویی که در فاصله ی سه باری که از طبقه ی چهارم به طبقه ی نهم رفت ،مدام می گفت" من هم باید مثل تو ترک تحصیل کنم و برم دنبال یک کار دیگه"

وآقای شریفی که در آخرین ساعت کاری پیش من آمد و بیهوده با آسانسور تا طبقه دهم رفت  و دوباره به طبقه ی همکف برگشت و در آخر گفت" از فردا استخدامی و می تونی تا ساعت نه شب کار کنی"

کارم که تمام شد. اهرم آسانسور را به حالت اتوماتیک برگرداندم و از اتاقک آسانسور خارج شدم. از  آقای نعمتی خداحافظی کردم و وقتی  از در خروجی  ساختما ن خارج شدم،داشتم به این موضوع فکر می کردم که آیا تا فردا شروین پیدا می شود یا نه؟  


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : رزا
آدرس اینترنتی : http://

سلام.داستانتون قشنگ بود.فقط یکم خسته کننده بود.خیلی آسانسورو زیادی توصیف کردید.در صورتی که لازم نبود.موفق باشید