داستانی از فاطمه زنده بودی

نویسنده : فاطمه زنده بودی
تاریخ ارسال : شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩


کلمات نا مفهوم تر از آنند که حسی را بیان کنند

 

رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شه. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق. پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را به تو نزدیک می کنم، آنقدر که نفست بسرد روی صورتم. چشمم را به در می دوزم و نفست را فرو می دهم.

رسیده اند به پشت در اتاق. دستگیره ی در را تکان می دهند. کمی از تو فاصله می گیرم نه، خوشحال خواهند شد.انگشتم را قفل می کنم به انگشتت. داغی تنت خونم را به جوش می آورد و بخار می نشیند به پوستم. منتظرند من از تو فاصله بگیرم. تنم را می کشانم به سمت لبه تخت. دست می برم به سمت کشوی میز. یک مشت پنبه می کشم بیرون. صدای تکان خوردن دستگیره ی در شدت می گیرد. پنبه ها را فرو می کنم در گوشت و خودم را می کشانم به زیر نفست. اگر تنه بزنند به در؟

درد، درد پهلوی راستم درد می گیرد از ضربه ی دست هایی که می خواهند به تو برسند. گرمم شده. نور فلش از لابه لای نفس ها پاشیده می شود روی صورتت و چهره های سفید و سرخی که چسبیده اند به تو. دستم را دراز می کنم که انگشت های تو را دست دیگری می گیرد. تو باید بخندی. من لبخند می زنم که اگر ناگهان گوشه ی کادری ماندم بعد ها تو اخم نکنی.

خوابیده ای و در خطوط خشک صورتت هیچ حسی نمی بینم. صدا های نا مفهومی می ریزند به اتاق. چشم هایم را می بندم صداها می نشینند به پلکم. گنگی کلمات به گوشم سنگین می چسبد. انگشتم را دور انگشتت فشار می دهم. صدا ها تیز می شوند ولی کلمات نامفهوم تر از آنند که حسی را بیان کنند. زیر صداهای جیغ مانند می لرزم.

دست می اندازم دور کمرت و پوستم همه ی دست هایی را که حلقه شده اند به کمرت حس می کند. تو در گوشم نامفهوم ترین احساسات را زمزمه می کنی.

پلکم سنگین شده. چشمم را باز می کنم، از زیر توده ی صدا ها تکان خوردن دستگیره ی در را می بینم. تاریکی شیشه را بلعیده. صورتت همه ی احساساتم را غرق کرده و حالا با خطهی موزون، بی لرزش خوابیده.

- شما چهره ی منحصر به فردی دارید.

تو لبخند می زنی. دختر از جمله ی خودش ضعف می کند و تصویر تو که نگاهت را می ریزی روی صورتش می افتد روی مردمک چشمم.

دستت گرم است و پلکت چشمت را پوشانده. داغی نفست را می بلعم. بوی عطری می رسد به شامه ام. بو نزدیک تر می شود روی سرمان را می گیرد و بعد سقف و فرش اتاق را پر می کند.

نزدیک می شوی به من. سرم را به سینه ات تکیه می دهم. عق می زنم. می دوم به سمت دست شویی، بالا می آورم. بوی ادکلن همه ی تنم را پر کرده. دوباره عق می زنم از بوهایی که با خودت اورده ای. سرم را بلند می کنم، دستت را روی گونه ام می کشی. بوی دیگری وادارم می کند دوباره بالا بیاورم.

بو روی سرم است، صورتم را پوشانده و دارد به بدنم وارد می شود.

صدای دستگیره ی در قطع می شود. سکوت به اتاقم می رسد. سیاهی با جسم پنجره یکی شده. دارند به ما نگاه می کنند، پشت سوراخ کلید مردمک های رنگی در حرکت اند.

پلکم را فشار می دهم آنقدر که درد روی چشمم جمع شود. نفست جان می گیرد. به صورتت نگه می کنم. چشمت را باز کرده ای دستت را به سمت کلید برق می بری. نور می ریزد روی تنم. لبخند می زنی. دستت را می بری به سمت میز عسلی. لیوان آب و یک قرص را بر می داری. صورتت آرام است. قرص را فرو می دهم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : محمود پسنديده
آدرس اینترنتی : http://www.passandideh.blogfa.com

سلام

ارسال شده توسط : حمیدثابت
آدرس اینترنتی : http://www.2days.blogfa.com

سلام. از اینکه تونستم آشنایی پیدا کنم خوشحال شدم. من شعرام و متن هام از لحاظ وزنی مشکل دارند اگه بتونید کمکم کنید خیلی ممنون میشم.
ایمیلم رو هم گذاشتم منتظر راهنمایی هاتون هستم

ارسال شده توسط : محمد ( آرسا )
آدرس اینترنتی : WWW.JALBOT.BLOGFA.COM

سلام فاطمه جان خوبي وقت نكردم داستانت رو بخونم فقط دلم براي وبلاگت تنگ شده بود ودوست داشتم سلامي كنم
من هيچ گاه دوستان رو فراموش نميكنم و هميشه بيادشون هستم
برات آرزو موفقيت ميكنم
دوباره بر ميگردم ونظرم رو در مورد داستاني ميدم