تأملی بر مجموعه شعر « پاره های عاشقی» سروده ی محمود معتقدی / فیض شریفی

نویسنده : فیض شریفی
تاریخ ارسال : سیزدهم مهر ماه ١٣٨٩


مسافری از سمت صنوبرها !

تأملی بر مجموعه شعر « پاره های عاشقی» سروده ی محمود معتقدی

 

شاعر بعد از دفتر شعر «مثل پاره های بامدادی » که تمامی ، گوشت واره های عاشقانه داشت در اثر تازه خود در ثبت جان درون مایه ها و درونی تر کردن ِ آن ها گام برداشته است . این مجموعه نسبت به دفتر قبلی زبانی سخته تر و سنجاری زیباتر دارد .گویی شاعر از بطن شلوغی ها و جنجال های دود خیز و پر ترافیک تهران گریخته است و در فضایی رویایی و حالتی وذهنی انتزاعی به نوعی عرفان و شیفتگی رسیده است . به باور ِمن ، شعرهای نوستالژیک شاعر را می توان در یک سبد یا تور ریخت . تکرارهایی که در شعر رخ داده است شاید برای ِ خود ِ او جالب بوده و حالتی ملال انگیز پیدا نکرده است.در درون ِ شاعر در این پنجاه و اندی ز سال جوشش پیگیر و شادی بخش در حال قل قل کردن است . در همان شعر اول ِ شاعر با تغییر « آن » و جانشین کردن ِ «این» که بسیار زیبا آورده ، با اشاره ای به نزدیکترین انسان در کنار او می سراید : " این که نمی آید / به فرو نشستن دریا می اندیشد / ... شتاب کن / مرگ از پشت ِ صنوبرها / باز می آید . " واژه های « باز » هم قبل از فعل خود حکایتی دگر است . مثل آن که شاعر در بیم آن زندگی می کند که مرگ یقه اش را بگیرد . او فرصت را ناجز می داند و وقت ِ عاشقی را کم .

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا دوره ی نیکنامی رفت

نوبت عاشقی است یک چندی

شاعر به نجوای درون می پردازد که تنها خود ِ او از چند و چون ماجرا و تداعی های آن مطلع است . پرده های آسمان / به کناری می روند/ جایی که به / تماشای باد / تو به نجوایی در خود فرو ایستاده ای / سرنوشت دست هایت خلوت ِ مرا آشفته می کند / چه کسی به سکوت های خا نه بر می گردد . ( ص 9 )

شاعر با آوردن « آسمان » و « باد » ، « نجوا » « دست » و « خانه » و حاشیه هایی که در شعر ایجاد کرده است به انسجامی درونی نرسیده است . حذف « پرنده ها » و « سرنوشت » و « سکوت ها » هم به شعر لطمه ای نمی زند . من نمی دانم چرا شاعر در آوردن ِ ترکیب ها می زاید و مردابی این همه پا فشاری می کند .

مثلا : دره های قلب ، دریچه های نسیم ، آوازهای گیاه ، تصویرهای استخوان ، پنجره های باران ، نرده های نسیم ، و حتی – پله های باران ، در بدنه ی شعر به خوبی قرار نگرفته اند :

این پاره های عاشقی / هرگز تمام نمی شود / زیرا که / پله های باران / ما را دوباره خیس می کند ...

این نوع اضا فه ها دارای تصویر های ایستا و بی تحرک اند . شاعر به جای آن که این اضافه های ( ص 93 ) تشبیهی (تشبیه بلیع ) را ایجاد می کند ، باید آن ها را کنار هم عبور دهد به این شکل : اگر اصرار داشته باشیم که این تشبیه دور از ذهن را جا بیندازیم :

باران حکایت پله هایی است که ما را دوباره خیس می کند .

در عوض شاعر تر کیب های زیبای دیگر را در شعر ریخته که باعث زیبایی و تحرک در شعر شده است و شعر را از خشکی رهانیده است ، مانند : سرچشمه های باد ، پنجره های پاییز ، خاطره ی سبز ، بامداد چشم ، نفس های سرخ ، جاده های انتظار ، بوی واژه ، سایه روشن مرگ ، کناره رنج ، نگاهی سرخ ، ... او گاهی چنان احساس شیفتگی به این ترکیب های تصویری پیدا می کند که از تکرار ِ آن بیمی به دل راه نمی دهد . او 13 بار از واژه خاطره سود جسته است و گاهی با این کلمه ترکیب تشبیهی یا استعاری ساخته است و گاهی وصفی  باغ ها ی خاطره ، خاطره ی سبز ،خاطره ی باران ، هوای خاطره ها ، بازمانده خاطره های کوچک ، حس خاطره ای آبی و... واژگان ِ دیگر مورد علاقه ی شاعر رنگ های :سبز ، سرخ ، سپید ، آبی ، سیاه است که 39 بار از آن ها استفاده کرده است که با اولویت یاد آوری کرده ایم ... شاعر با این رنگ ها حسامیزی و پارادوکس ساخته است . شاعر باید گنجینه های کلمات خود را توسعه دهد و از این فضای محدود واژگانی خود را برهاند . او دلبستگی و وابستگی شدیدی به طبیعت و باغ وگل و گیاه و صنوبر و رنگین کمان و باد وپاییز،پرندگان،نسیم،دریا،پنجره و دریچه،و درختان و...سه شنبه دارد.

این واژگان گاهی فضا و شکلی سمبولیک دارند که از خلال سطور ذهن شاعر ،رنج ها و پریشان خاطری ِ او را باز می گویند : این نمادها گاهی حالتی معلق دارند : تمام پنجره های خاموش / اینک / به دروازه های سنگ / می رسند / مسافری که از سمت صنوبرها / می گذرد / اما / همیشه دلتنگ توست / تو چقدر می توانی / با حس درختانی سبز / با تمام کودکی هایت / سفر کنی. ص (20 )

مصالحی که « معتقدی » در شعر به کار می برد کلمه نیست که تصویر است . اگر گاهی هم این تصاویر به خاطر دستپاچگی و شیفتگی شاعر در هم می شکند ، بشکند . مهم آن است که او به واکاوی و کشف خود ادامه می دهد .

گاهی در پستوی چشم های کسی طنین تلخی مشاهده می کند و گاهی چشم هایی از عسل و باران و روزنه هایی از نگاهی شیرین می بیند ، خیلی هم در بند حذف و تعدیل جمله ها وسطور بر نمی آید مثل آنکه دوست دارد فرزندان طبع اش بکر ودست نخورده باقی بمانند . او گاهی حتی در بند آن نیست که با جابجا کردن ِ افعال ، طنین دلکش کلامش را زیباتر کند ،شاید تعمدی دارد که افعال را در آخر قرار دهد تا با قافیه هایی که گاه به گاه به وجود می آید طنین مخصوصی به شعر ِ خود بدهد : اضطراب ترا / به سرنوشت خاکستر و باد / می سپارم / جرعه ای از تو می نوشم و در باغ های خاطره / گاهی به تماشای جهان است / دوباره می نشینم ...( ص 10 )

او حتی در شعر ( 79 ) به شبحی از وزن عروضی می رسد : این پاره های عاشقی / هرگز تمام نمی شود / زیرا که / پله های باران / ما را دوباره خیس می کند ... (ص 93 )

کار « معتقدی » در عصری که عصر آسمان خراش های خشن و زندگی مصنوعی است به ، نسیم دلنوازی می ماند که روح وجسم خواننده را نوازش می دهد .گویا او قصد دارد به مروری که در روابط اجتماعی و سیاسی و معضلات اقتصادی به مشکلات عدیده ای دچار شده اند ، دلداری بدهد و روحیه عاشقی را در آنان بدمد یا به قول سپهری ، او دوست دارد با این اشعار به آرزوهای تحقق نیافته ی خود ،در عالم رویا جامه ی عمل بپوشاند : قفسی می سازم با رنگ / می فروشم به شما / تا به آواز شقایق که در آن زندانی است / دل ِ تنهایی تان تازه شود .

شاید من بتوانم به شاعر و شاعرانی که فضای روح بخشی را به خوانندگان باز می کنند حق بدهم . اما این نگرانی هم وجود دارد که شهعران دچار اوهامات بلاهت بار شوند و کاملا خود را به کوچه علی چپ بزنند و بعدا چیزی هم از مردم طلبکار شوند . زیرا سیاست خواهر هنر است و هنوز آثار فردوسی و میلتون و دانته و شاملو با وجود آن که آغشته به سیاست است چون تندیس های زیبایی خود نمایی می کنند . از ویژگی های دیگر شعر ِ « معتقدی » شعرهایی است که بی واسطه مضراب می زنند ، گاهی بدوی وکودکانه است و دوست دارد ساده لوحانه به مصاف مرگ برود و سرپوش های خفقان را بر می دارد و به خودش دلداری می دهد و با شعر خود مرگش را به تاخیر بیندازد : گویا در فضای مه آلود و گرگ و میشی  راوی بوف کور در حرکت است : گاهی که به تراشه های مرگ / می اندیشم / پرده هی خاموش / از آبی های تو می گذرد / تویی اینک / بر کالسکه ای زرین / که بر جاده های سکوت / دوباره / پیش می رانی / دور از صدای تو / من اینجا در گورستانی تاریک / گم می شوم . (ص 56 )

به دیگر سخن «معتقدی » با شعرهای خود نشان داده است که در هنر ایستایی جایی ندارد . او با ماشینی شدن ِ عاطفه و کلمات مخالفت دارد . او روح آفرینندگی را در خود تقویت می کند . ضربان ِ قلب ِ او را می توان در این شعرها شنید . او به اعماق روح خود چنگ می زند که گوهرهایی از این دریا بیرون بکشد اما گاهی با شتاب زدگی خزه هم بالا می آورد . اما من باور دارم که بالاخره شاعر موفق می شود که استعداد ِ تغزلی خود را با درد های توامان مردم گره بزند و به جامعه و محیط پیرامونی ِ خود با حساست بیشتری چشم بدوزد . چیزی که همواره در شعرهای شاعر می بینم آن است که شاعر زبانی بین ِ « آخما تو وا » و « مایا کوفسکی » دارد . گاهی زمزمه می کند گاهی نعره می کشد ، گاهی گریه می کند و واژه ها را روی متکا می گذارد گاهی کلمات چون سنگ هایی از فلاخن می جهند : او روح غنایی و حماسی را به هم گره زده است : « محبوب عصرهای بی قراری و باران / بگذار / تا تمام تصویرهای پاییز را / با تو / قسمت کنم / تصویر آشوب های جهان / چگونه / در قلب تو / جوانه می زند خورشید / در فرصتی ناتمام / در ما طلوع می کند / صبح ات بخیر / محبوب عصر های بی قراری و باران / کاری بکن . ( ص 42 )

 

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :