شعری از سایه باقری

نویسنده : سایه باقری
تاریخ ارسال : بیست و سوم تیر ماه ١٣٩٨


مُرده بودی
قبل از طلوع اولین تصویرِ روز در آینه
قبل از شلوغ‌بازی گنجشک‌ها
مُرده بودی و
این درد کمی نبود
که هرچه به در می‌زدم
به دیوار می‌زدم
به قطار ساعت ده‌ و بیست دقیقه‌ی تهران رشت می‌زدم
به هیچ مرگت نمی‌رسیدم
مُرده بودی و
من هرچه اضطراب از ملافه می‌تکاندم
بیرون نمی‌ریختی از دریچه‌ی چشم‌هام
که بیرون بریزمت
چسبیده بودی به ساق‌هام و
در گلوم می‌تپیدی
چسبیده بودی به در
به دیوار
به تیر چراغ برق و
در چشم های سی ساله ات
پنجره‌ی بی پرده‌ی اتاق می‌گریست
مُرده بودی و
من هرچه به دریا می‌زدم
برنمیگشتی از موج که به لبهات بزنم
به کبودی کلمه در لب‌هات قسم
دریا خوابی نبود که دیده بودی ... .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :