داستانی از آقاسی آیوازیان
ترجمه ی امیک الکساندری

نویسنده : امیک الکساندری
تاریخ ارسال : هجدهم اردیبهشت ماه ١٣٩٨


نویسنده:آقاسی آیوازیان

مترجم: امیک الکساندری

 

آقاسی آیوازیان نویسنده، نمایشنامه نویس، سناریو نویس و سردبیر مشهور ارمنی است که در سال 1925 در گرجستان متولد شده، تحصیلات عالی خود را ابتدا در گرجستان (رشته فیلولوژی) و بعد در ارمنستان  (رشته تئاتر و هنر) کسب کرده و سپس در ایروان به فعالیتهای ادبی وهنری و فیلم سازی پرداخته است. از سال 1963عضو کانون نویسندگان ارمنستان بوده و برنده چندین جایزه ادبی و هنری در ارمنستان گشته است. بر اساس داستانهای وی فیلمهای «مثلت » ، «پدر» ، « راهپیمایی شاعرانه» و «فانوس روشن» ساخته شده اند. فیلم «مثلت» در سال 1968 مقام دوم را در جشنواره فیلم اتحاد شوروی کسب کرد. وی مولف بیش از بیست کتاب و مجموعه داستان می باشد.عنوان برخی از کتابهای او عبارتند از: «باران»، «پدر خانواده»، «ماجراهای سینیور ماردیروس»، «ماه توت»، «شلم شوربای امریکایی »، «عمق عمقیت» ... آثار او به چندین زبان (از جمله فارسی) ترجمه شده اند.آیوازیان  در سال 2007 در ایروان وفات یافته است.

 

 

ملاقات

 

برایم پیغام آوردند که پارگِو یِسائیان درخواست کرده تا به ملاقاتش بروم. پارگِو دوست دوران دانشجویی ام بود و بیش از بیست سالی می شد که ندیده بودمش. حالا آفتابی شدندش مایه تعجب  بود آن هم با این خواهش دستور مانند به ضم من. چی شده؟...چرا اللخصوص به یاد من افتاده؟...مگر نه اینکه طی این سالیان دور و دراز او به هیچ وجه اشاره ای دال بر صمیمیت مان نکرده بود؟ من هم از شما چه پنهان تقریبا فراموشش کرده بودم...من در یک عرصه دیگر مشغول بودم و او در یک حوزه دیگر...به گمانم با سمتی بالا در انتشارات کار می کرد...سخن کوتاه اینکه با  دودلی ملاقاتمان را به تعویق انداختم و تقاضایش را به فراموشی سپردم.

اما وقتی برای بار دوم شخص  بید زده ای از طرف پارگِو آمد و تقاضای او را تکرار کرد و در همین حین با پررویی برای خودش هم درخواست پول کرد، دلخوری من تبدیل به عصبانیت شد. به قول معروف  «یا نمکش کم آمده یا الکش» و گر نه بعد از بیست سال با چنین تقاضایی سراغم را گرفتن،  بی ربط است،می شود گفت شارلاتانی است...گاهی پیش می آید که خشم مسبب و محرک کارهای آدم می شود، به خودم گفتم بهتر است پا شوم  بروم آن قیاقه نحسش  را ببینم...بعضی وقتها یک چنین انگیزه تیز وشلاقی به من دست می دهد... از روی یادداشت آن  بید زده نشانی یِسائیان را پیدا کردم و وارد ساختمان شان شدم.

راهرو پر زباله و نمور حکایت از  بی سلیقگی صاحب خانه داشت. چنین راهرویی محال است به یک جای درست وحسابی ختم شود ولی تجمل آپارتمان یسا ئیان به یکباره باعث تعجب و غافلگیری شدید من شد.زرق وبرق منزل آنقدر مفرط بود که گویی به سختی در میان دیوارهای اطاق جا گرفته بود، داشت منفجر می شد و در پی مفری بود تا بیرون بجهد... خودِ پارگو یسا ئیان وسط اطاق در یک تخت خواب سبک لویی چهاردهم  خوابیده بود.مدتی طول کشید تا از بهت بیرون آمدم و  دوست دوران دانشجویی ام را به جا آوردم. اگر چشمانش نبودند صورتش معلوم  نمی شد و با لحاف سفید یکسان می شد.

او بازوهایش را جلو آورد و با تضرع صدا زد:

-آمدی؟...دوست  صمیمی من...

من هنوز کنار در ایستاده بودم، بعد به خودم آمدم و صدایم در آمد:  

-سلام...

او با لحنی گریه آلود گفت:

-سلام! سلام!...می بخشی که نمی توانم بلند شوم و به پیشوازت بیایم.

« چی زیر دندونش هست؟ چی می خواهد؟» - در حالیکه داشتم توی ذهنم این فکر  بی اعتمادی را می چرخاندم،  تلاش کردم لبخندی بزنم:

-چه اتفاقی افتاده؟...

-مریضم، برادر! مریضم...می بینی رفیقت به چه روزی افتاده؟...

صدایش آهنگ تقاضایی داشت. حدسش را می زدم. اما فردی میان این همه تجملات نمی بایست نیاز مادی داشته باشد...پول که نمی خواهد...امکانات من محدود هستند، یا اگر راستش را بگویم از خیلی وقت پیشها آه در بساط ندارم...

-بیا اینجا کنارم بنشین...- با دست اشاره به بسترش کرد- نترس، واگیردار نیست...

من لبخند تفاهمی  روی چهره ام آوردم:

-این چه حرفی است... -وحس کردم که دارم  به تدریج نرم می شوم.

 

پارگو پرسید:

- چطور می توانم برایت مفید واقع شوم؟...می بینی! از لحاظ مالی تا صد سال تامین شده ام...خجالت نکش ! بگو.

خیالم راحت شد و به نوبه خودسئوال کردم:

-من چطور می توانم برایت مفید واقع شوم؟

او دستم را روی سینه اش گذاشت، چشمانش  نمناک شدند:

- می توانی خیلی مفید باشی...با حضور خودت...می بینی که تنها ماند ه ام...

اطلاع چندانی از زندگی پارگو نداشتم، با این وجود ریسک کردم و پرسیدم و با تشویش منتظر واکنش او شدم:

-پس بچه هایت؟...

-بچه هایم از من دور هستند...

از اینکه بی اطلاعی ام برملا نشد، نفس راحتی کشیدم.

-زنم آنها را همراه خودش برد...

-جدا شده اید؟...– به نرمی و با احتیاط پرسیدم تا با مداخله در حریم زندگی اش دچار اشتباه نشوم.

-زنم ترکم کرده است...- با اندوه جواب داد، بعد ناگهان تغییر قیافه داد و با لحن خشکی گفت- من بیرونش کردم... آره، من بیرونش کردم...

مداخله من در همین حد به اتمام رسید.ساکت منتظر دور بعدی فوران احساساتش شدم.

- تنها مانده ام...تنها ومریض...همکارانم ازمن دوری می کنند...همسایه ها مرا دوست ندارند... بدذات و خود خواه اند... گاه گداری پزشک معالجم به ملاقاتم می آید، آن هم که خودت می دانی، درقبال  پرداختهای خیلی زیاد.

پارگو ساکت  ماند، خیالاتش او را به جاهای دیگری بردند و وقتی برگشت با دو دست خود دستم را روی سینه اش فشرد و ناله کنان زمزمه کرد:

-دروغ می گویم... خودم مقصر هستم ...هم نسبت به فرزندانم، هم نسبت به همسایه هایم، نسبت به همه...

من بلا تکلیف مانده بودم، در یک چنین لحظه ای از ابراز حالات روحی چه باید کرد؟ شاید انفجاری باشد که پس از چندی فروکش کند... اما اوادامه داد:

-لابد  اسم کتابی با عنوان «عدالت» را نشنیده ای؟... دو مؤلف دارد...اولی من هستم پارگو یسا ئیان...- چشمانش  را به من دوخت اما فوری نگاهش را دزدید ودر هاله ای از ابهام فرو برد - من سهمی در آن کتاب نداشتم... من فقط ر ئیس نویسنده اش بودم و او را وادار کردم تا اسم مرا هم روی جلد کتاب بگذارد، من شدم مؤلف اصلی کتاب...من خیلی پشیمان شده ام...حالا هم پشیمان هستم اما دیر است...

در بد وضعیتی گیر کرده بودم، نمی دانستم چه کنم؟ چه برخوردی داشته باشم؟...مگر آدم می تواند این طور ناگهانی عوض شود؟ من اعتقاد داشتم که از لحاظ زیست شناختی انسانهای خوب و انسانهای بد وجود دارند و عوض کردن آنهاغیر ممکن است...الان پارگو یسائیان دارد چه کار می کند؟ فیلم بازی می کند؟ توبه اش را به نمایش در می آورد تا از من چیز بیشتری تلکه کند؟...با نگاه به حالت چهره اش از افکار خودم خجالت کشیدم، اما عقیده ام مبنی بر اینکه عوض کردن انسان محال بوده،  جزو ژانر اوهام است وفقط مختص ادبیات می باشد، نقصان نیافت... در انستیتوی علوم  روایتهای بسیاری راجع به لو دادن ها و  زیرآب زدن های  پارگو نقل می کردند، دانشجویان همگی از او واهمه داشتند...و حالا...اصلا چه کار دارم؟ ...می خواهد فیلم بازی کند، می خواهد توبه کند یا  اینکه  خوشش می آید شریف به نظر آید، این دیگر  کار خودش است. بگذار خودش درباره منفک بودن خوب وبد فکر کند. 

زیر لبی نجوا کرد:

-می بینی؟ من حالا تنها هستم و از طرف همه طرد شده ام... کسی نیست که حتی یک لیوان آب بدهد به دستم...

نکند فکر می کند که من باید بهش آب بدهم؟....

-تنها آدمی که به او بدی نکرده ام تویی- پارگو تک به تک و با نهایت جدیت این جمله را ادا کرد.

من هر چقدر هم که بدبین و بی پرده باشم، تحت تاثیر این حرفها جزمیت اعتقاد درونی ام ذوب شد.

-ناراحت که نشدی از اینکه بعد از این همه غیبت طولانی تو را پیش خود خوانده ام؟ 

-نه، چرا؟...– زیر لب متناسب با موقعیت مِن ومِن کردم.

-اگر فقط هفته ای یک بار به ملاقاتم بیایی... مدیونت خواهم بود....

- خوب...مسئله ای نیست، به ملاقاتت می آیم- این را گفتم و حرف خودم را باور کردم- می آیم...خاطر جمع باش...به ملاقاتت می آیم... 

 

از مجموعه «عمق عمقیت»


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :