نقد و بررسی " این روزهایم گلوست " پگاه احمدی/ فیض شریفی

نویسنده : فیض شریفی
تاریخ ارسال : سیزدهم مهر ماه ١٣٨٩


وَ قلوه سنگ توی گلوی گرفته ام

 

نقد و بررسی " این روزهایم گلوست "

  این دفتر شامل پنج شعر بلند است : تحشیه بر دیوار خانگی ، خرابه ی طاها ، خواهرانه بر بَم ، گزارش کاشی های شیخ لطف الله و حوض متهم . گویا یکی از مشخصه های کاری شاعران پست مدرن آن است که این نوع شاعران دوست دارند شعر بلند بسرایند تا حس بغرنج و به هم ریخته ی خود را هرچه بیشتر در شعر جاری کنند ، زمان را جا به جا کنند ، حواشی را جانشین متن کنند ، فضا و زبانی پارانویایی ایجاد کنند ، علیه نخبه گرایی قیام کنند و تظاهر به عقل گریزی داشته باشند . ارزش ها را مورد سوال قرار دهند و اصول و قواعد پیش ساخته و قراردادی را کنار بگذارند و سیر غیرخطی در روایت های خود به وجود آورند و از معنامحوری افراطی در شعر فاصله بگیرند و ...

بخشی از این مقوله ها را باید به پای عقب نماندن از قافله تمدن تلقی کرد و بخشی را باید بازتاب زبان شناسی و فلسفه ی زبان و فروپاشی معیارهای آرمان گرا در جهان امروز دانست. برش هایی از شعری که عنوان کتاب را هم یدک می کشد، می آوریم تا مهر تاییدی بر مطلب زده باشیم :

کوهپایه ! / کمی گلویت را به من بده / قضیه ی همین هوا هستم / راه بندان / پله ها / دیواری که در  نفسم گیر می کند / ... / این روزهایم گلوست / تهرانی که جهان پهلوان نشد / آن روزها / خراب وُ شهریور / قیصر / و خاطره ای که " یک شب ِ مهتاب " فرهاد شد ... / خرابه ات را بردار و برو / تهران ِ همین صدا هستم / بیمارستان ِ کوچه های همین زندگی / جرات کن / هوای مان زخمی ست / کوهپایه ! / کمی گلویت را به من بده / هوا همین ابر است / که از غلاف ِ بسته ی اردیبهشت می آمد / هوا کبوتر نیست ...

 

نیما می گوید : " در بی نظمی هم باید نظمی وجود داشته باشد " ما در ارتباط با این کلمه ها گم می شویم ، مراعات النظیرها همخوان نیستند ، چه چیزی باعث شده است که شاعر آسم بگیرد و نفسش بند بیاید ؟ تهران ؟ شهریور ؟ " قیصر "فیلمفارسی ؟ فرهاد ؟ اردیبهشت ؟ یا این جمله ی مشعشع ِ " هوا کبوتر نیست ... " . چرا شاعر تعمد دارد که بین قیصر و فرهاد وجه تشابهی پیدا کند ؟ جا به جایی در مکان و زمان و کات های نابهنگام در شعر ، پیچیده گویی ، بازجویی از عقل و نقض رسوم و عادات " قضیه ی همین هوا هستم " و ایجاد فضاهای تیمارستانی بیمارستان ِ کوچه های همین زندگی " و زبان پریشی که گویا پیشنهادی شکل یافته از نوعی شناخت نوشتاری است و تکثر و تداخل روایت ها و تلمیح ها و باستان گرایی که خواننده ی نخبه را میخکوب می کند ، از ویژگی های اصلی اشعار پگاه احمدی است : درست وقت ِ پرده ی سهراب بود / من بابکم / شبلی بود و پرده ی حلاج / بابک من ام / و قرمطیان می گریختند / سگ ، او بود

داستان مرگ سهراب و بابک و خیانت شبلی به حلاج و اشاره به داستان حسنک و سخن حسنک : " سگ ندانم که بوده است ، خاندان من و آنچه مرا بوده است همگان دانند " و نهیب ِ او به بوسهل زوزنی و فرار قرمطیان از دست حکومت غزنوی چه ارتباطی با بندهای زیر دارد ؟

به بچه های من نگاه کنید / بر تیغه های خودکشی ِشهر / کوچه های بنگ / سلول های دانشگاه / تیمارستان / زندان / زیر چراغ های خیابان ... / و مادران ، بر سجاده های آه ...

 

این شیوه ی کار فرار از  خطه ی معناگرایی و معانی پراکنده ، نحو ستیزی و چند مکانه کردن زمان معنی را از مرکز شعر گریزان کرده و به قول دریدا سطرها را توطئه و نیرنگ متن کرده و کوهی از ابهام و ایهام و مغلق گویی را بر سر خواننده آوار می کند . شاعر با تخطّی از نظام و هارمونی سطرها ، معنا را به تاخیر می اندازد و واقعه ای را در برابر دیدگان خواننده قرار می دهد که سرشار از پلشتی و تاریکی است ، مثل

آن که این وضعیت منهدم شده ی جامعه ی شاعر همگی حاصل حالت پریشان و اوضاع ناهمگون شاعر هم هست . در " تحشیه بر دیوار خانگی " با شعری چند آوایی و چند لایه رو به روئیم که شاعر دایم در آن صحنه ها را تعویض می کند ، مکان و زمان را درمی نوردد و با برش های گوناگون به مراکز متعددی وصل می شود . در ظاهر شعر به نظر گسسته نما و بی در و پیکر است اما در نهایت به ساختاری معقول می رسد . در واقع تمامیت این شعر ، داستان نسلی منقرض است . یکی از این پرسوناژها "ملایی است که از کتابت ِ اَبجد رانده شده و شاعران سرزمینی که باجی ها و روسپی ها و ابوجهل هایند و ناصرالدین شاه که نقش او بر سماور حک شده است و زنی که به سرگذشت خود ظنین است و " ایران " که توری طپیده توی منبت های اصفهان و مردی که مثل لمبرهای مادیان گرم است و خلیفه ای که کز کرده است بر شتری بی خواب و سمک عیار و حافظ ، هدایت ، واعظ کلبی ، بهلول ، رودابه ، سودابه ، گُردآفرید ، پروین ، فروغ و ... " و تمامی مکان ها و زمان ها ، همه در غرقاب خانه ی شاعر جا خوش کرده اند و بچه ی شاعر – شعرش – در میان دنده های چاقو مانده است . همین برش پایانی شعر نشان می دهد که شاعر در عین منقطع نویسی ، نقیضه پردازی ، طنز، پراکنده گویی و لذت گرایی در به هم ریختن مکان ها و زمان ها ، به مدلولی " معنایی " مشخص از دال های خود رسیده است . این سخن دلیل بر آن نیست که شاعر یا شاعرانی بدون مجوز و معیار مشخصی وارد چنین مقولاتی شوند و بی معنانگاری عمدی خود را به نحوی ماست مالی کنند. به هر حال وجود واژگانی از هر دست ، تاریخ ، جامعه و مردمی را ترسیم می کند با فرهنگ های متفاوت و سرگذشتی مضحک و بعضا اندوهبار ، که کسی را یارای جمع کردن آن نیست .

این واژه ها را اگر در یک سبد بریزید ، از غربال آنان هم چیزی دستگیرتان نمی شود :

ملا ، ابجد ، مسجد ، قبا ، زکات ، نان ، منقاش ، خارشتر ، دست های عاریه ، هرّه ، افاعیل ، مناره ، بقعه ،داربست ِ مولانا ، یک مترحرف ، رحل ، طاق ضرّابی ، صوت و لحن ، پرنده ، تعویض ، خاطره ی لال ، خاویار ، آینده ی بی الفبا ، مادّه تاریخ ، قهوه ی قجری ، سماور ِ منقوش ، شارب ِ پدر ، نرده های سفارت ،تذکره ، احتجاب زنان ، فرشته های مرمری حوض ، لمبرهای مادیان ، تکیه ی طیب ، چکمه های نظامی ،خواهران ِ طولانی ، زن های متعه ، ماهوت ، پرلاشز ، عکس ، لکاته ، هلوی نصفه ، بی بی ِ خشت ، طنز ِ کلاه های بی لبه در باد ، جل پاره های موقر ، قوز جنسی و ...

شعر " تحشیه بر دیوار ِ خانگی " از ترکیب چند قسم روایت پرداخته شده است که سطرهای نابی دارد ، با آن هنجارگریزی ها و خلاف آمد ِ عادت ها :

 

1 – بر مناره ی تهران خم شدم وَ روی سیب ِ باز ِ این دنیا گریستم .

2 – یک متر حرف ، همه ی این قوم را متحد کرده ست .

3 – مثل غمی که چند پهلو خوابیده است .

4 – ما گریه های بدی کرده ایم / در بشقاب ِ بهشت / هرشب ، با لکه های نان ِ تازه فرو می رویم .

5 – و من که در این مغازه خوشبختم ؟ موهای شهروندی ِ زن را جارو می زنم .

در این روایت ِ طولانی پرسوناژها در دو جبهه ی متضاد صف کشیده اند . اما این نیروها خیر و شر نیستند . پرسوناژهایی ویرانگر و پرسوناژهایی استوار که گویا هر دو دُن کیشوت وار در راه ِ تخریب یکدیگر ایستاده اند . پرسوناژهای متخاصم قصد دارند چوب لای چرخ پیشرفت بشریت بگذارند اما مرتبا مات می شوند :

تهران ! / بختکی که روی نفس هام افتاده است / جناغ ِ سینه ی من اما ادامه خواهد داشت ... / ایران شبیه ِ آبشش ِ من زنده است . ( ص 31 )

در اینجا ، مکانه ها و زمانه های ارتجاعی به زمان حال آمده اند و همان عادات ویرانگر را وارد جهان

مدرن کرده اند و بلبشویی فرهنگی ایجاد شده است :

نسلی سخت منقرض شده در من / و َ واعظ ِ کلبی / تنها صدای نازک ِ خود را خوشبخت می کند / وگرنه جلگه های تو آلوده اند / که بر لُنگی فقیر می رانم / تُنگی حقیر ... ( ص 14 )

شعر " خرابه ی طاها " شعری شطح گونه است . در همان پیشانی ِ شعر ، شاعر به تخریب ِ عادات خواننده تیر می کشد : با لولاهایم بخواب در / خون ! با من بمان / همیشه جرمی از تَنگی ِ هوا با ماست / چکمه ای که تا زیر ران من آمد / مردی که مثل چرم ِ خام بغل می کنم / کمک کن عاشقت بشوم...(ص 25 )

 

در این شعر فضایی مغموم و دلهره آور و تهی از عشق ، حاکم است . اوضاع شاعر آنقدر آشفته است که گاهی یادش می رود که بعضی کلمات را در جمله جا گذاشته است . به این نمونه ها بنگریم :

 

لا به لای پدر را من نوشته ام طاها / من حذفی برای ... ندارم ، برو ! / اینجا راهروی ایران است / چقدر ساکتی مادر / یکی بهشت ِ زهرای مرا کتک بزند / دیرآمدی پسر ! / خدا کند دوباره عاشقت بشوم !

شاعر گویا فراموش کرده است یک شاعر پست مدرن است و قرار نیست این نوع شاعران شعرشان انتفاعی باشد . اما " پگاه احمدی " دق دلی خود را بر روی صفحه آورده است . او از تمام جدایی ها و فاصله ها و چمدان ها بیزار است و در این شعر تمام ظلم هایی که به زن شده است را به تصویر می کشد . شعر " خواهر، حواری ، صدا " توصیف گر زلزله ی بم است . راوی داستان باز هم زنی است که زیر آوار مانده است . در هر حال زن اگر زیر خاک و خاکستر هم نباشد ، گلویش گرفته است : ... چقدر خاک ، لای گلو و النگویم بیا ... / پایین صداست که پایین نمی رود ...

این زلزله تصویری از جزء به کل است و زن هم شاید نمادی باشد از زنان خاورمیانه . در این فضای غم گرفته و مقطع ، که همه جا را تنگ و ترش می بینیم ، شاید شاعر حق داشته باشد که بر سر قبر قطعه ها و برش های سطرهای ناب خود شروه کند :

جهنم است این آسمان که تا گلوی پنجره چیدند / وَ این هوا که از ظلمات است / تنها معاشرتم با زندگی ست / بر کوبه ی دری میان زمستان تکرار می شود / تهران ، غمی ست برادر / تهران ، غمی ست / وَ قلوه سنگ ، توی گلوی گرفته ام ... ( ص 53 )


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :