زبانی متفاوت و بدیع
حرف های مصطفی ملکیان
درباره رباعیات ایرج زبردست

نویسنده : ایرج زبردست
تاریخ ارسال : یکم خرداد ماه ١٣٩٧


زبانی متفاوت و بدیع
حرف های مصطفی ملکیان
درباره رباعیات ایرج زبردست



من اشعار ایرج را رده بندی می کنم و در مقوله ی اشعار عرفانی جای می دهم.  اشعار عرفانی ادبیات فارسی سه ویژگی دارد.  یکی سرشار از تناقض و متناقض نمایی هاست،  همان چیزی که در اشعار عرفانی به آن شطحیات می گویند.  در اشعار ایرج زبردست هم اینگونه تناقض گویی ها و متناقض نمایی ها را بیان کردن به وفور وجود دارد.  دوم اینکه اشعار عرفانی معمولا ما را با خاطرات ازلی مان پیوند می دهد و از این نظر همیشه در ما یک حالت نوستالژیک  ایجاد می کند البته من خبر ندارم که عالم مُثل افلاطونی وجود داشته یا نه اما این را می دانم که ما انسان ها یک خاطره ی ازلی داریم و هر گفته و نوشته ای که این خاطرات ازلی را به یاد ما بیاورد ما را به یک اندوه ولو یک اندوه شیرین می برد  و این ویژگی هم در اشعار ایرج زبردست هست.  و ویژگی سوم اینکه برای ما شرقی ها همیشه اشعار عرفانی بیش از هر چیز دیگر لذت دارد.  یعنی بیش از اینکه معرفتی بدهد به ما لذت می دهد این لذت مسلما وجود دارد.  در اشعار ایشان انسان این لذت را احساس می کند منتها یک نکته را من باید در ضمن این مطلب بگویم  و آن اینکه اشعار عرفانی زبردست با دیگر اشعار عرفانی تفاوت دارد و ان در کاررفت و کاربرد زبانی است که این کاربرد بسیار تازگی دارد یعنی من بدون مبالغه و چاپلوسی ادعا می کنم که زبان در اشعار ایشان یک کاررفت و کاربرد متفاوت و بدیع و تازه دارد که در اشعار عرفانی دیگر نداریم که البته این مقتضای زمانه است. حتی این بدعت و تازگی در اشعار شاعران همین قرن هم وجود ندارد.  این چیزی بود که می خواستم درباره رباعیات ایرج زبردست ارائه بدهم.

                                                           شیراز     ۳۰  فروردین ۱۳۹۷


................................................

چند  رباعی از ایرج زبردست

۱

شب ، از نفسِ سرد زمان می خواند
از روحِ مه آلود جهان می خواند
بر سَر درِ هر خانه سری آویزان
شهری که در آن مرگ اذان می خواند

۲

از سقف اتاق ، سایه هایی وارون
هر سایه بریده سر ، سراپا در خون

جیغِ شب و ....
جیغِ سایه ها .....
جیغِ جهان ....


هر سایه پرید از تنِ من بیرون


۳

بی واژه ، کسی درون ما می میرد
بی واژه ، جهان در انزوا می میرد

هر واژه هواست
شاعر احساس خداست

شاعر که دهان بست ، خدا می میرد

۴

گویی که هزار سال در پشتِ درند
هم ‌باخبر از همند و هم‌ بی خبرند

خورشید ، سیاه
آسمان ، زخمی و سرخ

این‌قوم‌ همه گور کن یکدگرند


۵

آن سایه ، تمام کهکشان ها را خورد
هر کوه ، به زیر پای او سنگی خُرد

یک سایه سرش در ازل و پا به عدم
آن سایه کشان کشان مرا با خود بُرد

۶
شاید که زمان توهّم دانشِ ماست
افسانه هست و نیست  ،  از  ریشه  خطاست

شاید سفری ست عمر ، از هیچ به هیچ
شاید که کسی نیست ،  همان نیست خداست






رباعیات برگرفته از مجموعه رباعی " شهری که در آن مرگ از آن می خواند " / نشر چشمه چاپ دوم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :