شعرهایی از امید صباغ نو

نویسنده : امید صباغ نو
تاریخ ارسال : سی ام آبان ماه ١٣٩۶


شعر اول :


لرزه‌های تنم طبیعی نیست؛ مثل مجنون...شبیهِ بید تواَم
ناگهان عاشقت شدم، چه کنم؟ من که مُردم بگو شهید تواَم

مثل یک اتفاقِ زنده به گور، در دلم هستی از گذشته ی دور
با توام ای ندای قلبِ صبور! تا ابد ماضیِ بعید تواَم

شک ندارم هنوز بی خبری، نیست غیر از تو در دلم اثری
چون خودم خواستم مرا بخری، از غلامان زرخرید تواَم

 - روحت از جنسِ حرمت و پرهیز، جسمت از روح زندگی لبریز
شمس غربت کشیده در تبریز، تو مرادیّ و من مرید تواَم

ای لبت از عسل جدا نشده! با همه –جز من- آشنا نشده!
آه... ای قفلِ سبزِ وا نشده! در به در در پیِ کلید تواَم

ای که تعبیر حال و فال منی! ای که هر لحظه در خیال منی!
همه ی روزهای سالِ منی! من که سر بارِ سررسیدِ تواَم!

 آخرین قصه ی مگوی منی! مثل آیینه رو به روی منی
تو همان قدر آرزوی منی که منِ بی نوا امید تواَم...


شعر دوم :

نهالی کاشتم، هی صبر کردم تا به بار آمد
چه یخ ها آب شد در سینه من تا بهار آمد

زمین دور سرم چرخید تا باور کنم مستم
شراب تلخ لبخند تو آخر سر به کار آمد

دلم چیزی به غیر از عشق در مشتش نبود، اما
بدون هیچ تردیدی سر میز قمار آمد

شبیه مرد عاشق پیشه ای بودم که از شهرش
به دنبال طبابت رفت، اما شهریار آمد!

همیشه دیر کردی، صبر کردم، دیر کردی... حیف
همیشه تا خودم را باختم وقت قرار آمد

تو از آغاز مشکل بودی و من سادگی کردم
که این طفل دبستان پای عشقت مرد بار آمد

نبودت زخم شد؛ این را خودت فهمیدی و رفتی
به من آموختی با زخم ها باید کنار آمد

شعر سوم :


طاعونی از تردید افتاده ست در دینم
حتا به آغوش تو مدت هاست بدبینم

ماندم تو احساس مرا جدی نمی‌ گیری،
یا من شبیه کوه برفی سرد و سنگینم؟

می‌خواستم دیوانه‌ات باشم ... تماشا کن
حالا که تنها ساکنِ دارالمجانیم

افتاده‌ام از چشم تو... ویران ویرانم
دستی نمی آید چرا دیگر به تسکینم

فرهادم؛ اما چند سالی دیر فهمیدم
افتاده دست دشمنانم قصر شیرینم

چندی‌ست از تعبیر خوابم باز می‌مانم
چون با زبان‌های عجیبی خواب می‌بینم

وقتی نباشی زندگی تلخ است... خیلی تلخ
حتی اگر لب وا کند دنیا به تحسینم!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :