شعری از فرشاد سنبل‌ دل

نویسنده : فرشاد سنبل‌ دل
تاریخ ارسال : شانزدهم آبان ماه ١٣٩۶


من شاعری ساده ام که در خودش میپیچد
زانوی سر به رحل قال میکند که کتابم
کار، کار ناشر تازه است که سر در میاورد از خشم و سر فرو میکند در چشم
من آن رضا براهنی ام که ترانه های جهان را به ترکی هندی
به شیرازی باکو میخواند
سینه میزند و میخواند و نفس میزند
من آن رضا براهنی ام در ناله های آن روز صبح
که ریش بلندی درآورده و ریشهایش ریخته اند و درنمی آیند

کتاب تازه من را اینطور شروع کن: من آن شاعر ساده ام که در خودش میپیچد
چراغ اول را تو روشن کن یار
شقیقه ام میان دو گلدسته به هوای اذان
و ناشری در چشم و یک رضا براهنی در چشم دیگرم دارم
چراغ دوم را تو روشن کن یار
و پیشانی مرا از بالای البرز بردار و دستی بر آن بذار
بگو همش همان بود که دیدی و نخواهی شنید و نشنیدی
من دیدم
 من از درون دو تا بادگیر فضای داخل خانه را دیدم
اول تیزی تری بر وریدش سراند
بعد آبش دادم
بعد بالا را نگاه کرد   درست در چشمان من نگاه کرد و رضا براهنی را شناخت
پیشانی ام را از آن بام برداشتم و هزار بار پیشانی ام از آن بام برداشته شد

در تنهایی یک شاعر
پیشانی نجیب یک گنبد زرد
درست به معنی یک شعر قدمایی سبز است
در تنهایی همان شاعر جوان اما
لبی در حد فاصل دو برج بلند
دو تا مصراع که عمودی شدند  و نمای نیمایی دارند سطری را زمزمه میکند
که مال یکی از دوستان من است

اکبر چراغ اول و دوم را خاموش میکند و پس بر سر تاریخ باز میشود
اینجا کنار من مینشیند
و علم را در میان دو کتل رام میکند   به جمعیت سلام میدهد و رام میکند

به تمثال او خیره میشوم و به خود او که از شروع این شعر تا این اتاق تاریک کش آمده است
قد بلندی دارد و سبیلی کوچک که از شعری دیگر به این اتاق افتاده
خطابش میکنم در صفحه ای که تمام میشود
ایا تمثال من در آینه های پشت جلد
یا پیشانی ام که برای دو کودک زانو قصه میگوید
ای بندی از شعر بعدی
ای ماجرای من با این اتاق
خطابم به توست در صفحه ای که تمام میشوی
بیا و باش


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :