داستانی از سامره عباسی

نویسنده : سامره عباسی
تاریخ ارسال : بیست و سوم مهر ماه ١٣٩۶


دست های بریده بریده

دست هایش همیشه بوی خوبی می دهند. نمی دانم چه رازی دارند؟ خیال نمی کنم رازی در کار باشد.
در این سال ها هرگز بی خبر دیر به خانه نیامده. با این حساب تا پنج دقیقه ی دیگر از راه می رسد. لابد هنوز دلخور است. می شناسمش. برعکس من کینه ای است. نمی دانم تقصیر من بود یا نه اما دیگر مهم نیست می خواهم منت کشی کنم. لباسی که خودش برایم خریده پوشیده ام. از آرایش غلیظ خوشش نمی آید. دلم برای دست های خوشبویش لک زده. آن طور که دور کمرم حلقه می کند و مثل بارانی ناگهانی عطرش پخش می شود همه جای ذهنم.
صدای پایش در راه پله می پیچد و دستم روی در قابلمه می لرزد. کلید را انگاردرست وسط سینه ام می چرخاند که اینطور نفسم را بند می آورد. همینطور پشت به همه چیز ایستاده ام و نمی توانم به یاد بیاورم اینهمه دیگ و قابلمه را کی و برای چه کاری روی اجاق گذاشته ام. نگاهم بر روی سطح خالی و صاف میز می چرخد، مثل اینکه مورچه هایی نامرئی را دنبال کنم که چیزی را با خود می برند.  
یک راست به دستشویی می رود. حالا ده دقیقه است که چاقوی در دستم معطل بریدن چیزی بی حرکت مانده است. صدای کشیدن سیفون، نفس حبس شده ام را آزاد می کند. با سرفه هایی که می دانم واقعی نیستند به اتاق می آید و چند بار گلویش را صاف می کند. مشغول کاری می شود که نمی توانم بفهمم چیست. صدای چیزی مثل خش خش کاغذ یا مشمع را می شنوم. برنمی گردم نگاه کنم. تنها چیزی که می خواهم آن دست های جادویی است که بیایند و همینطور ایستاده به پشت درآغوشم بگیرند. دارم با چاقوی در دستم هوا یا شاید زمان را تکه تکه می کنم. خیلی غیرمنتظره و سریع به سمتم می آید و خیلی تند یک چیزی را کنار دستم می گذارد و  لحظه ای را مثل جسمی خشکیده کنارم می ایستد. پیراهن نایلونی اش که بیشتر به کاغذ سفید خط داری می ماند بوی تند عرق می دهد. بی آن که چیزی بگوییم بر می گردد. یک گل رز که با مشمع و اکلیل تزئین شده و بوی بیخودش حالم را بهم می زند. تلویزیون را روشن می کند. برنامه مورد علاقه اش شروع شده. همان که با برنامه مورد علاقه ی من تلاقی داشت. همان که به خاطرش جر و بحث کردیم و من تسلیم شدم تکرار برنامه ام را بعدازظهرها ببینم. چاقو در دستم، می خواهد یک چیز واقعی را تکه تکه کند. چیزی مثل جسمی خشکیده که کنار دستم مانده و بوی گندش دارد حالم را بهم می زند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :