شعرهایی از ابوالفضل رجبی

نویسنده : ابوالفضل رجبی
تاریخ ارسال : بیست و پنجم شهریور ماه ١٣٩۶


شعراول :

ای بی تو شب سردم مجروح زمستان ها!
من یک تن بی روحم؛ جان برده ز طوفانها!

انسان شدن انسان تنها به تشابه نیست
این بیشه پر از گرگ است، در پوستِ انسان ها

در ذهن بیابانم اندیشه باران بود…
من شاعر بارانم در حسرت باران ها

من دردتر از دردم، دنبال تو می گردم
هر بار صدا کردم، پیچید به دالان ها!

غمگین تر از آنم که یارای غمم باشد!
من گم شدم و گم شد حال خوش دوران ها…

لیلای غزل دامن، مجنون غزل ها، من!
می‌رفتی و می‌ماندم در سرخی لیوان ها!

اینک عدمم بی تو، تکرار غمم بی تو!
ممکن شدنم بی تو تن داده به امکان ها!

آتش همه را سوزاند، این معجزه تو خالی‌ست!
اینبار  نمی روید، از شعله گلستان ها!

انگشتری روحم عاجز شده از این دست
تکرار شدن تا کی؟ در دست سلیمان ها!

از من چه به جا مانده؟ جز یک شبح شبگرد!
نشکفته از آغازی، خو کرده به پایان ها!

شعر دوم :

نشدن هست، شدن نیست که باید باشد
دوری‌ات عادت من نیست، که باید باشد...

دل خوشیم از غم عشقی تهی از عقل و جنون
«عشق دیوانه شدن نیست» که باید باشد!

اسم تو لحظه خورشید و گلی خوشبو بود
اینک آن گل به چمن نیست، که باید باشد!

رفتنت علت این در به دری بود و دگر
قلب آواره به تن نیست، که باید باشد!

عشق وقتی به فنا رفت خوشی ها را برد
حرف تابوت و کفن نیست که باید باشد!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :