شعری از مازیار عارفانی

نویسنده : مازیار عارفانی
تاریخ ارسال : بیست و یکم مرداد ماه ١٣٩۶


نمیتوانم در تاریکی گریه کنم
هیچوقت نتوانسته ام
پلک‌هام می‌پرد
نمیتوانم در بزرگراه ها گریه کنم
هیچ وقت نتوانسته ام
پلک‌هام می‌پرد
روح مطهرم است که مفقود؛ و وجدان معذبم ظهور کرده است
ریش پانزده‌ساله ام است که مفقود؛ و چروک چهل ساله ام ظهور کرده است
من؛ وکلا و پزشکان این شهر را نفرین کرده ام
من؛ مقدسترین یادداشتهام را علیه معلمین نوشته ام
من؛ تاریکی را نفرین کرده ام
و یک روز سر چارراه ایستاده ام و به چهارخیابان -جز خودم- همزمان گفته ام:
کی میتواند به جوخهء فاحشگان بگوید بایست؟!
کی میتواند در هوای سرد بانکها، عاشق نباشد؟!
کی میتواند در کیوسکهای تلفن نخوابد وقت گوش دادن به لالایی سکسی دوست دخترش؟!
و ازخودم پرسیدم:
آیا می‌توانیم درها را به دنیای دیگری باز کنیم؟
و هیچکس پاسخی نداد...
پس میزی از نان چیدم، میزی از خشکبار، میزی از شراب، میزی از میوه، میزی از پرندگان، میزی از ماهی ها، میزی از سبزی ها، میزی از بستنی ها، میزی از پیتزاها، میزی از ساندویچ ها، میزی از چای ها، قهوه ها، نسکافه ها، شربت ها، شیرها، آب ها و منتظر ماندم در باز شود
و هیچکس پاسخی نداد
و شروع کردم به قربانی کردن
از قومها، لهجه ها، لحن ها، ریتم ها
شروع کردم تا فرزندان خودم
و رنگها و عطرها و بوها را...
و هیچکس پاسخی نداد
چشمهام گفتند نمیتوانیم در تاریکی گریه کنیم
هیچ وقت نتوانسته ایم
و چشم هام را  هم قربانی کردم
تاریک شد، تاریک، تاریکتر
آنقدر تاریکتر که گریه کردم؛
و در باز شد
و چشمهام رشد کردند
و گفتند با هم و همزمان و همصدا که روز موعود فرا رسیده است
ما ظهور کرده ایم
و من باز توانستم گریه کنم در ظهور چشمهام
مثل گاوی که می برندش به سلاخ خانه و می داند که می برندش به سلاخ خانه گریه کردم
خواستم از در بگریزم نشد
گریه کردم و خواستم از پنجره
خواستم از کانالها، دریچه ها، روزن ها... اما نشد
و به آخر رسیدم
و فرشته ای بیرون جهید از آخر، که پوست ترکاند و
از درونش جانوری بیرون جهید که پوست ترکاند و
از درونش زنی آفتاب سوخته بیرون جهید که هر چه خواست پوست بترکاند که دسته گلی بیرون بجهد، نتوانست
که زن ماند، که زن بیرون جهید، که هر بار بیرون جهید از پوست، زن بود و نمیتوانست چیز دیگری شود
و رفت روبروی آینه سرمه کشید و
از انواع و اقسام رژها و ریملها و کرم پودرها بر خود فرو ریخت تا همچنان زن بماند
و آنقدر زن ماند که هربار پوست ترکاند
زن دیگری بیرون جهید که پیش از آنکه بیرون جهد، از انواع و اقسام رژها و ریملها و کرم پودرها بر او فرو پاشیده بودند و
او از آغاز زن بود.
زنی که نمیتواند در روشنایی گریه کند
هیچوقت نتوانسته است
زنی که شبها چشمهاش را میدزدد از من و در خیابانها ولگردی میکند
زنی که در جنون زیباتر است
و وقتی زیباست، ترسناکتر از همیشه است
و با آن چشم های دوزخی
دیگر برنمی گردد به خانه ای که هنوز نخریده، به کاری که هنوز نیافته، به کفشهای پاشنه بلند
و می پرسد از هر کسی که او را نبوسیده است:
آیا می‌شود درها را به دنیای دیگری باز کرد؟
و درهای دولت را برویش می گشایند، درهای تمدن، درهای مشروطیت، درهای مصدق، درهای انقلاب، درهای جنگ، درهای خاتمی، درهای دولتهای بعدی و دولتهای بعدتر
و او هربار می گوید: "نه، منظورم این نبود"
و درهای پناهندگی را: "نه منظورم این نبود"
و درهای کفر را می گشایند، و درهای خداپرستی، و درهای شیطان: "نه، منظورم این نبود"
دارد جانوری میکند در پوست، جغدی میکند در چشم، گرگی میکند در دست
دارد سگی میکند در ولگردی
گربه ای میکند در گریز
یوزپلنگی میکند در کفشهای پاشنه بلند
این کیست؟!
اینکه می رود و هربار که باز میگردد باز زن است
این کیست که نمیتواند آدرسش را بردارد از زمین
اینکه هرچه پرواز میکند، باز نمیرسد
اینکه در تاریکی فرو رفته است
و می داند فروتر می رود در آن
همچنان که میپرسد از خودش، از من، از تو:
کی میتواند زیبایی آینه کاری های مسافرخانه های بین راه را تاب بیاورد؟!
کی میتواند نفرین را ستایش نکند در گورستانهای این چند سال؟!
اینکه نمیتواند در تاریکی گریه کند...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :