داستانی از حسین پور یوسف کلجاهی

نویسنده : حسین پور یوسف کلجاهی
تاریخ ارسال : چهاردهم مرداد ماه ١٣٩۶


مخمصه

آن روز نوبت قسط وام بود و دو روز بعد، اجاره ی خانه و هشتصد هزار تومان پول که لازم داشتم تا بیمه ی اتومبیل را با الحاقیه اش تمدید کنم. شارژ گوشی تمام شده بود و از اینکه مهری مدام زنگ نمی زد و غرغرش را سر خرید سور و سات نذری های پشت سرهم اش نمیشنیدم، خیالم راحت بود.
-    آخر چند بار توی سال، نذر و سفره و ختم صلوات؟... نفهم، بفهم؛ معجزه وشفا قصه ی توکتاباست و لقلقه ی زبون شیخابالای منبرها...آقا سرش شلوغه و دلش به حال تو ومن و امید نمیسوزه...
بعد ازظهر یکی از آن روزهای سگی همیشه بود. امید داخل کلینیک فیزیوتراپی زیر دست یه مشت آدم مشنگغلط میخورد و من؛ داخل اتومبیل، کلافه و عصبی منتظر تمام شدن یکی از هزار کلاس لعنتی مهری بودم.  کلاس های لعنتی پشت سر هم که مهری برای من و امید برنامه ریزی کرده بود و من مجبور بودم مو به مو آنها را اجرا کنم. ده سال آزگار ما دو تا معطّل خزغبلات ذهن مهری شده بودیم. و نمیدانم چرا هیچکداممان صدایمان در نمی آمد.
جای پارک گیرم نیامده بود و بعد کلی دور زدن، دست آخر داخل یکی از خیابان های فرعی، بغل دیوار ساختمان نیمه کاره ای که گود برداری شده بود، پارک کرده بودم. چند روزی بود که پین ضبط شکسته بود و رادیو ضبط کار نمیکرد.  از سر بیکاری تسبیحی را که مهری داخل اتومبیل جا گذاشته بود را می چرخاندم و ذکر میگفتم. از تمام روزهای لعنتی زندگی من؛ امروز کمی بهتر از روزهای قبل بود. نه از درد کمر خبری بود و نه از تکان های قلوه سنگ های کلیه. دیروز هم بعد چند ماه، مهری آستین بالا زده و داخل اتومبیل را جارو کشیده بود. روکش ها را شسته بود و از آینه ی جلویی خوشبو کننده ای آویزان کرده بود. دیگر از بوی میوه های گندیده و آت آشغالهایی که بچه ها هر صبح و ظهر مدام کف اتومبیل می ریختند و میماند و می گندید خبری نبود. خیابان خلوت بود. ترس از خفت گیری یا پنچری کارگرهای ساختمان مجبورم کرده بود درها را قفل کنم و توی گرما، داخل اتومبیل بنشینم. ماشین مثل کوره ی آجر پزی کَل حسین شده بود. یاد تابستان های ده و بچه های کار و سگ دو زدن برای دوهزار پول افتادم. صدای نکره ی کَل حسین توی گوشم پیچید و تنم لرزید...
-    اوهوی یاللاه شب شد... گِلا ماسیدند...بجنبین لگد کنین این لامذهبا رو ...آهای جعفر، تموم شد این هوا دادن خاک ها یا نه ...
-     داره تموم میشه اوسّا ...
-    بهروز کجاست؟
-    بهروز! ....آهان، با تانکر رفتن آب بیارن...
-    کریــــم... اوهوی کدوم گوری رفتی پسر ...
-    اینجام اوسّا؛ دستشویی...
-    ای کارد به اون شکمت بخوره... کمتر بلومبون دیگه حیف نون... سفارشی سرهنگ چی شد...
-    اوسّا دادم بچه ها خاکا رو آسیاب کنن ... تموم بشه شروع میکنیم
-    خوبه... یادت باشه از الک نگذروندین آب بهشون نزنین، وا می رن آجرا.... آهای جعفـــر...
-    بله اوسّا
-     بهروز اومد بگو نرفته یه سر بیاد دفتر کارش دارم.
-    باشه اوسّا ... بهش میگم...
 یادمه بهروز که آمد، متلک بچّه ها شروع شد.
-    خوش به حالت پسر... دست ما رو هم بگیر..
-    کاش مام بچه شهری بودیم و خوشگل و خوش تیپ...
-    بپا تموم نشی شازده..
متلک ها ادامه پیدا میکرد و اما سکوت و چهره ی بی رمق و خسته ی بهروز دست و پای بچه ها را جمع میکرد و هرچی میرفت پی کار خودش. اخلاقش همین بود؛ هیچوقت باکسی نمی جوشید و همیشه ی خدا، تو لاک خودش بود. بهروز تنها بچه شهری کارگاه بود. دوازده ساله و خوش هیکل و خوشگل، کل حسین میگفت: عموزادم که باباش و ننه اش تو زلزله رودبار، منجیل زیر آوار موندن و مجبور شده سرپرستی شو به عهده بگیره.اما عمو ادریس میگفت: بابای کل حسین که برادر نداشت. تنها خواهرش هم شوهر نکرده تو شهر، زیر گاری رفته بود و مرده بود. میگفت خودم تو مراسم چهلم اش بودم .حالا حکایت چی بود که بهروز رو به خودش میچسبوند الله اعلم.
 حالا از آن روزها سی سالی کم میگذشت و یادگار تلخ آن روزها، دو سه تا دیسک بیرون زده و چندتا قلوه سنگ توی کلیه هام بود از همه بدتر کابوس شوم دستهای خونی بهروز و التماس های کل حسین ...
    ای تف به کوره و آجر و کل حسین و بهروز ... آخر من با 8 سال سن چه میفهمیدم چی درسته چی غلط...  کاش حرف بهروز گوش نمیدادم و قسم نمی خوردم و همه چیز را به مأمورها میگفتم...من هم شریک بهروز هستم...
نیم ساعتی تا تمام شدن کار فیزیوتراپها مانده بود. غصه ام گرفته بود با این دیسک بیرون زده چطور بچه ی ده ساله ای را از طبقه ی سوم کول بگیرم و تا اتومبیل بیارمش.
-    حتماً امید تاوان بیست سال سکوت من بود. نفرین زن و بچه کل حسین... ولی کل حسین یه رذل تمام عیار بود. حقش بود ... اما آیا سکوت هم حق من بود... آخر اینکار را نمیکردم آبروی هردویشان رفته بود...
صدای گنجشک ها حرص ام را درآورده بود. تسبیح را پرت کردم روی داشبورد و به بیرون زل زدم. آن طرف خیابان پر از درخت های بی خاصیت جنگلی بود و این طرف که من بودم مثل بخت سیاهم، از درخت و سایه خبری نبود. درست سمت راست اتومبیل کنار دیوار آپارتمانی با نمای سنگ رومی، روی درخت کاج، گنجشکی، پاهایش را به شاخه ای نازک چنگ زده بود و مدام  این پا و آن پا میشد. گردنش را چنان کش آورده بود که نزدیک بود از جا کنده شود. تمام حواسش به پایین روی دیوار بود. هر از چندگاهی رو به عقب، به انتهای خیابان نگاه میکرد و مضطرب بال می گشود و سر تکان میداد. روی دیوار بچه گنجشکی از کنار حفاظ های شاخ گوزنی، با دهانی کاملاً باز، در حالیکه تپش قلبش از زیر پرهای کم پشت اش به وضوح دیده میشد، با وحشت مادر را نگاه میکرد. تقلا میکرد برای پرواز و چون نمیتوانست جیغ میکشید. مادرهر بار با وحشت پشت سر را نگاه میکرد. سر را برگرداندم تا علت این نگاه های مبهم و پر از وحشت اش را دریابم. آنچه حدس زده بودم درست بود.از انتهای خیابان گربه ای به سمت آنها پیش می آمد. مثل همیشه با تکیه بر قانون طبیعتی که همواره بر تمام وجودم حاکم بود بی آنکه دلم به حال مادر و بچه بسوزد، میخکوب سرجای خود نشسته بودم و مثل خورشید و آسمان و باد و خدا فقط نگاهشان میکردم. در این گیرودار، ناگهان اتومبیلی نقره ای ، میان من و پرنده ها حائل شد و با ترمزی شدید ایستاد. صدای فریادی بلند رشته ی افکارم را پاره کرد. با هیجان سوئیچ را چرخاندم. شیشه را پایین دادم و به سمت صندلی شاگرد اتومبیل خیز برداشتم. بیرون، پایین چرخ های اتومبیل نقره ای، پیرمردی ریزاندام با پیراهنی کرمی و شلواری سرمه ای که دوبندای قهوه ای رنگ آن را به شانه های لاغرش چسبانده بود؛ زمین افتاده بود. میوه ها روی سطح خیابان پخش شده بود ودر سراشیبی خیابان غلط میخورد و به سمت پایین میرفت. به سمت اتومبیل نقره ای سر برگرداندم. مرد جوانی با تیشرتی سبز داخل اتومبیل بهت زده بیرون را نگاه میکرد و کنارش دختر موبوری، با شالی مشکی روی شانه هایش و عینکی آفتابی که به جای تل روی موهایش انداخته بود مردد به مرد جوان و گاه به پیرمرد نگاه میکرد. بعد چند لحظه ای که مثل برق گذشت مرد جوان و دختر، اطراف را نگاه کردند و وقتی یقین پیدا کردند که کسی آنها را ندیده، بی تفاوت بی آنکه دلشان به حال پیرمرد بسوزد دنده عقب کشیدند  و از آنجا دور شدند.
سالها بود که با کسی کاری نداشتم و رقت قلبی برایم نمانده بود. سال ها بود که هر اتفاقی دوربرم می افتاد بی احساس وبی تفاوت از کنارش میگذشتم واهمیتی به آن نمیدادم. کودکان خردسال کنار خیابان، طفلی آویزان به پشت نامادری بیهوش از قرص دیازپام، لاشه ای در حال جان دادن وسط بزرگراه وتن زخمی بچه ها و زن و مرد بی دفاع از بمب ها و و تجاوز نامردی به دختر کم سن وسال؛ دلم را به رحم نمی آورد. من بیخیال از کنار همه ی اینها میگذشتم. اینبار هم مثل بارهای دیگر دوباره سرجایم نشستم .کمپرسی نارنجی رنگی از پیچ خیابان پیچید و در سربالایی تند آن قرار گرفت. حتماً راننده به کمکم پیرمرد می آمد.
گرما تب اش پایین نمیآمد و شهر گُر گرفته بود. داخل اتومبیل داغ تر از قبل شده بود و از گوش و سر و پشت گردنم آتش بلند میشد. تند و کوتاه نفس میکشیدم و قطرههای عرق مدام از پشت مهره¬های کمرم به سمت نشیمنگاهی که دیگر حتی تاب نشستن را نداشت سر میخورد و بدنم مورمور میشد. چشمهایم داشتند تار می شدند. احساس کردم سرم سنگین شده و خوابم می آید. در یک آن تمام گنجشکهای زمین از کنارم پرکشیدند و احساس کردم توان حرکت از من سلب شده است. روی شیشه ی جلویی صورت های مبهمی را میدیدم. زنانی چادر به سر با کاسه های گلی به دست که مهری را دنبال میکردند و او جیغ می-کشید و از دستشان فرار میکرد. کل حسین هم آنجا بود. گوشه ی لبش کمی پایین آمده بود و با دهانی کج به من زل زده و التماس میکرد که نجاتش دهم. امید بالا صخره ای،  مشرف به دریایی خشمگین و طوفانی. فریاد میکشید و صدایش مثل همیشه درنمی آمد. در این کابوس بهروز درست روبروی ام؛ ایستاده  بود. بی رمق و خسته، دستهایش غرق خون و دوده بود.       
-    نذار آبروی اون و من بره ...
-    من نمیتونم
-     میتونی ... چیزی رو که دیدی به هیچکی نگو...
بهروز از من قول گرفت. من قول دادم و حالا سی سالی بود که تاوان این قول را داده بودم و میدادم. من که رسیدم بهروز کل حسین را زمین زده بودو لخت هیکل قناس نیمه جانش را خرکش به سمت کوره میکشاند. کل حسین در حالیکه رمقی برایش نمانده بود با نگاهش التماس میکرد و کمک میخواست. بهروز مرا که دید یکه نخورد. تا آن روز کل حسین را این همه ذلیل ندیده بودم. دلم به حالش نسوخت. از اینکه این نامرد را اینبار نه پشت سرم که روی زمین غرق در فلاکت و بدبختی میدیدم دق دلی ام خالی شده. بهروز با اعتمادی که به دوستیمان داشت،  و از ماجرایی که بین من و این کثافت اتفاق افتاده بود، بی آنکه لحظه ای تردید کند به کارش ادامه داد.
-    چیزی رو که دیدی به هیچکی نگو...
-    خودت پس چی ؟
-    کسی پرسید بگو رفت نجاتش بده خودش هم تو آتیش گیرافتاد و سوخت... قول بده پسر قول...
سوئیچ را باز کردم و استارت زدم. تصمیم گرفتم کولر بگیرم تا کمی خنک شوم و شاید حالم کمی بهتر شود. چراغهای پشت آمپر روشن نشدند و اتومبیل هم روشن نشد. باز چه مرگش شده بود. بایستی ردش میکردم تا هر روز خرج الکی دستم نمیگذاشت. وقتی نمانده بود. تصمیم گرفتم دنبال امید بروم، شاید به قول مهری تا برگشتنم معجزه ای اتفاق بیافتد و روشن شود. دوباره درد پهلو و سوزش ادرار سراغم آمده بود و اوضاع قوز بالا گوز شده بود. درها قفل بودند. دکمه ی دستی قفل درها را گرفتم و بالا کشیدم. از جایشان تکان نخوردند .دوباره زور زدم. باز تکان نخوردند. احساس کردم کسی از بیرون کلید انداخته و به زور نمیگذارد تا درها باز شوند. اطراف را  نگاه کردم. کسی دور و برم نبود. دوباره تقلا کردم. دکمه از جایش تکان نخورد. داشتم از گرما می پختم.  سرگیجه و حالت تهوع پیدا کرده بودم. هر چه تلاش کردم، درها باز نشدند. ترس از خفه شدن و مردن در یک آن به سراغم آمد و به وحشتم انداخت.. محکم به شیشه زدم و داد کشیدم.
-     ای لعنت به این گوشی که هرقت لازمش داشتم شارژ نداشت. وای اگر من اینجا این وقت جان میدادم، امید چطور پله ها را پایین می آمد.
باید دست به کار میشدم. باید شیشه را می شکستم و خلاص میشدم. دستم را به سمت قفل فرمان بردم . اما آنجا نبود زیر صندلی خودم را گشتم آنجا هم نبود. وای دیروز موقع تمیز کردن اتومبیل حتماً مثل عادت همیشگی مهری آن را گذاشته بود صندوق عقب .
-    ای بر ذاتت لعنت زن . آخه تو مگه کارواشی فضول از خود راضی ...
کارم تمام بود. هرچه تقلا کرده بودم و با مشت به شیشه زده بودم نتیجه نداده بود. باید به این واقعیت تن میدادم که تنها قوانین و نیروهای طبیعت بودند که همه جای جهان فعالند و چیزی فراتر از جهان طبیعی وجود ندارد. من گیر افتاده بودم و معجزه مزخرفی بیش نبود که هیچوقت اتفاق نمی افتاد.کاملاً احساس خفگی میکردم و مجبور بودم نامیدانه تسلیم تقدیر شوم خود شوم. هیچ توجیهی برای توسل که آخرین ملجاء ضعفاء به قول مهری بود، نبود. سکوت من در قبال قانون طبیعت که معتقد به لو دادن قاتل بود، اگرچه آبروی هردوی آنها را حفظ کرده بود و بهروز را قهرمان و کل حسین را آبرومند از این دنیا برده بود مسبب تمام بدبختی های من بود. امروز روز تاوان دادن من در مقابل سماجت من در برابر قانون طبیعت بود.  ناامید خودم را رها کردم و سرم را روی فرمان انداختم. صدای ممتد بوق اتومبیل بلند شد و فضای خیابان را پر کرد. لحظاتی بعد شیشه ضربه ای خورد. راننده کمپرسی که زیر بغل پیرمرد را گرفته بود بی آنکه حرفی بزند با دستش حالم را پرسید. با هیجان سرم را تکان دادم و به او فهماندم که گیر افتاده ام. راننده دوستانش را از ساختمان نیمه کاره صدا زد و آنها تند سراغم آمدند. با دیلم در اتومبیل را باز کردند و بیرون ام کشیدند. حالا زیر شانه دو مرد که به سمت اتومبیل نقره ای پسر جوان که پیرمرد داخل آن دراز کشیده بود میرفتم و هوای تازه حالم را بهتر کرده بود. از پشت امید صدایم کرد. سر که برگرداندم، امید کنار مهری در حالیکه جوجه گنجشکی داخل دستانش بود به من لبخند زد ...

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :